کلاريس،کلاريس نازنين!

كلاريس ،كلاريس نازنين
...معلوم است كه چراغ ها را تو خاموش مي كني ، آرتوش كه يا سركار است يا پاي بساط شطرنج يا پاي بساط سياست.
اين تويي كه از سر صبح تا بوق سگ دستت توي سابيدن است و شستن و روفتن و پختن و گردگيري و نظم دادن و رسيدگي به درس دوقلوها و چاره جويي براي شلنگ اندازي هاي دوره بلوغ آرمن كه به قول خودت حالا ديگر بر ديوارهاي اتاقش آلن دلون و كلوديا كارديناله و بريژيت باردو جاي موش و گربه و خرگوش را گرفته است ...اين تويي كه از سر صبح دستت توي سابيدن است و شستن و روفتن و پختن تا بوق سگ . آخرين رمق شبانه ات را هم بايد صرف كني براي پيدا كردن عروسك هاي دوقلو ها (كه آرمن جايي گم و گورشان كرده است تا مردانگي اش را به خواهرهايش نشان بدهد) و بعد دوقلوها ، عروسك ها را بغل بگيرند و تو براي شان قصه بگويي تا بخوابند و بعد چراغ ها را خاموش كني تا خانواده بخوابد .بيارامد.
كلاريس،كلاريس نازنين ، تو راست مي گويي . حق با توست كه مي گويي :“ما زن ها از صبح تا شب بايد جان بكنيم كه همه چيز براي شمامردها آماده باشد كه به خيال خودتان دنياي بهتري بسازيد . نه به فكر ما هستيد ، نه به فكر بچه ها.” حق با توست كلاريس. راست مي گويي.
اما تو آن قدر منصف هستي كه خودت به مطلق بودن حرف هايت شك كني و حرف هايت حتي به گوش خودت غير منصفانه بيايد . حق با توست كلاريس .اما گارنيك هم وقتي -در ديگ را برمي دارد و -با شوخ طبعي هاي هميشگي اش جوابت را ميدهد بي راه نمي گويد كه مي گويد :“به به عجب لوبيايي : توي اين فكرم كه اگر ما مردها به قول تو دنياي بهتري بسازيم ، شما زن ها توي اين ديگ ها چي مي پزيد؟ تازه اگر ديگي باقي مانده باشد.”
گارنيك هم حق دارد و باز تو هم حق داري كه مطمئني حرف گارنيك جوابي دارد.آن روز عصبي بودي كلاريس.عصبيت ، ذهنت را كدر كرده بود .والاّ تو با آن همه ظرافتي كه در نگاه و رفتار و گفتارت داري ، با آن ذهن شفاف و مو شكاف ، با آن جدل هاي دائمي "وَر"هاي ذهنت كه همه درون تو را ساده و صريح برملا مي كند ، بهتر از هركسي مي داني كه ... به قول خودت ، دوران نامزدي تنها زماني بوده كه مي توانسته اي جزو دوران عشق و عاشقي زندگي ات به حساب بياوري.
كلاريس ،كلاريس نازنين ،متاسفانه اين جوري ست.ما هم مثل تو حسرت گارنيك و نينا را مي خوريم كه بعد از اين همه سال زندگي باز هم مي توانند با هم بخندند ، با هم شوخي
كنند و با هم خوش باشند .حسرت شان را مي خوريم كه بعد از اين همه سال هنوز نينا مي گويد :“به من مي گويندشلخته ترين زن دنيا” وغش غش مي خندد.و گارنيك مي گويد :“به تو مي گويند خوش اخلاق ترين زن دنيا.”
...متاسفانه اين جوري ست كلاريس. بسياري از ما اندك زماني بعد از ازدواج ديگر عاشقانه زندگي نمي كنيم . ما كه قرار گذاشته بوديم تلاش كنيم و كاركنيم تا زندگي عاشقانه اي داشته باشيم ، ذره ذره در باتلاق كار و روزمرگي فرو مي رويم و غرق مي شويم و بي اين كه متوجه باشيم ، معادله برعكس مي شود. زندگي مي كنيم تا كاركنيم. ديگر عاشقانه زندگي نمي كنيم،ديگر حوصله يكديگر را نداريم ، ديگر نمي توانيم مثل دوران نامزدي ساعت ها با يكديگر خلوت كنيم . به خصوص اگر شوهره كله اش بوي قرمه سبزي بدهد و يك جورهايي ، كار سياسي هم بكند و اين را از همسرش پنهان كند ، مثل آرتوش . خوب اين پنهان كاري ها فاصله ها را بيش تر مي كند . شكاف را عميق تر مي كند.
در غيبت عشق فاصله ها بيش تر مي شود و شكاف ها عميق تر . همين جوري كه فاصله تو و آرتوش كه از بس غرق كار و سياست و شطرنج است ، از بس به خودش ، فكرهايش و شورلت قراضه قديمي اش چسبيده است ، ديگر هيچ چيز را نمي بيند . نه هره پنجره را نه گل هاي نخودي را كه تو هر سال مي كاري ، نه بحران بلوغ آرمن را ...و ديگر كلاريس نازنينش را هم نمي بيند . نيازهايت را درك نمي كند . حوصلهَ خلوت با تو را ندارد .
اين است كه خيانت معصومانه تو در سُريدن احساست به سمت اميل سيمونيان را درك مي كنيم و لذت بردن تو را از اين كه سنگ صبور اميل باشي و اميل فقط بگويد حرف زدن با تو راحت است .انگار آدم سال هاست مي شناسدت .
كلنجارهاي معصومانه تو را هم درك مي كنيم و كشمكش دو وَرِ ذهنت را كه :
- كجاي اين كه دونفر علاقه هاي مشترك داشته باشند اشكال دارد ؟ حالا چون يكي زن است و يكي مرد ، نبايد با هم حرف بزنند؟
-فقط حرف بزنند؟
-البته كه فقط حرف بزنند.
مي بيني كلاريس ! در پس ذهنت آمده است كه فقط حرف بزنند؟خودت مي داني كه همين جوري ها شروع مي شود معمولا . اول برايت مهم است كه تو را "تو" خطاب كند يا "شما". بعد وقتي قرار است بيايد خانه تان ، ماتيك مي زني و دلت خوش است كه اميل بيايد از كارهايت تعريف كند ، بيش تر سُر مي خوري .همين جوري ها شروع مي شود معمولا كلاريس و در حد حرف باقي نمي ماند ...كلاريس نازنين چه شانسي آوردي كه ويولت سرراه اميل سبز شد و بعد آن ماجراها و ... سيمونيان ها همان جور كه مثل بارانِ آبادان ، ناگهان و بي خبر به جي 4 آمدند ، ناگهان و بي خبر هم رفتند . والا معلوم نبود اين احساس هاي پنهان مثل ملخ ها به همه زندگيت سايه نيندازد و فاجعه ...
اگر سيمونيان ها از جي4 و آبادان نمي كندند و رابطه تان با اميل جلوتر از اين كه بود مي رفت تو قرباني مي شدي كلاريس . تو كه حتي برايت مهم است بچه ها كتك خوردن دوست شان را نديده باشند .
تو باآن همه وسواس هاي ظزيف ...وقتي هنوز هيچي نشده ، حضور اميل حواست را پرت مي كند و دستت آن جور با ماهي تابه مي سوزد ... وقتي تو غرق فاجعه مي شدي ، تازه فاجعه بر سر آرتوش خراب مي شد و تازه مي فهميد كه فاجعه در چهارديواري خانه اش ، زير سقف خانه اش ، لحظه به لحظه شكل مي گرفته و او در فكر فاجعه غارت ثروت ملي بوده و فقر مردم ورِ دلِ آبادانِ سبز و امن و شيك و مدرن . وتازه مي فهميد كه در بحث هاي سياسي وقتي مي گفته است : "داشناك ها جلوتر از نُك دماغشان را نمي بينند،" حق با گارنيك بوده است كه در جوابش مي گفته :"نُك دماغ خودمان واجب تر از دورها نيست؟"

10797026_0_7926.fpx,0,0,1,1,164,118,FFFFFF
كلاريس ،كلاريس نازنين چه خوب ما را درك كرده اي ، چه خوب از انبوه فاجعه هاي پنهان زندگي مان خبر داري . چه خوب ما را درك كرده اي . چه خوب از دل ما خبر داري كه خسته ايم ،دلزده ايم ،بي حوصله ايم.
خسته ايم از بس در اين سال ها بحث سياسي كرديم .خسته ايم از بس در اين سالها خواسته ايم خيلي دورتر از نُك دماغمان را ببينيم ، خواسته ايم چنين و چنان كنيم ، خواسته ايم جهان را فتح كنيم و غافل مانديم از نُك دماغ مان ، غافل مانديم از دور و ورمان ، از همسر و بچه هامان . مي بيني كلاريس!مي بيني بچه هاي ما دچار چه دوگانگي هولناكي شده اند ، مي بيني بچه هاي ما(آن هاشان كه باعث سربلندي اند كه هستند)چه تبه كارهايي از آب درآمدند . چه تبه كاري هايي مي كنند . تبه كاري هايي كه در هيچ كجاي جهان ،در هيچ مقطع تاريخ به ياد نداريم . مي بيني چه بي اعتقاد شده اند كلاريس.
كلاريس ،كلاريس نازنين در نرده اي كه بالا رفت ، از آن سلول تنگ و تاريك كه پا به روشني گذاشتيم ديديم وسط ميدان يم .آن وقت ديگر حق انتخاب نداشتيم . وسط ميدان بوديم ، ميدانِ نبرد گلادياتورها در مسابقه بكش تا زنده بماني .
و هنوز هم ، وهر روز هم در كشاكش اين مسابقه هولناك فرساييده ايم . كلاريس چه خوب ما را درك كرده اي .
كلاريس نازنين ، از بس كولي داده ايم به زندگي ، به نان ، به معاش ، نان و معاش يك سره سوارمان شد و غافل مانديم ، غافل نگه داشته شديم از نهادِ نهانِ همسران و فرزندان مان.و تو ما را درك كرده اي كلاريس ، خوب درك كرده اي كه در اين وانفساي قصه هاي حيرت انگيز تكان دهنده تلخ سياه پيچ در پيچ هولناك ، به قصه تو نيازمنديم.قصه اي مثل خودت نازنين و دوست داشتني ، قصه اي روان ،شفاف ،سرراست و سادة ساده . قصه اي دلپذير ، لمس شدني ، سرراست و سادة سادة ساده . قصه اي از آن جور كه سال هاست فراموشش كرده ايم .
و تو كلاريس ، با آن ظرافت نگاهت ، با آن هوشمندي دلپذيرت ، باآن شكيباييِ مثال زدني ات ، با آن ملايمتِ حرفهايت ، باآن وقار و رفتارت چه خوب ما را با خودت همراه كرده اي. مگر مي شود با اين همه سادگي ، با اين همه روزمرگي ، با اين همه پيش و پا افتادگي ، اين جور تا ته دل ها و ذهن ها رسوخ كرد و در بين جان ها چنگ انداخت ؟ مگر مي شود با اين همه روزمرگي پيش و پا افتاده اين جور همه را مبتلا كرد ؟
بزرگ ترين حادثه زندگي يكنواخت ، كسل كننده و دلگير تو ،حمله ملخ ها بود به آبادان و يك دسته اعلاميه در دست آن جوان ناشناس كه از صندوق عقب آن كاديلاك سبز در پاركينگ خانه ات در آورده بود. همين و همين . با اين همه ...كلاريس ، كلاريس نازنين! چه خوب ما را با
خودت همراه كردي و به آبادان آن سالها بردي ،با اسمارتيز ، با گرامِ تپاز ، با هولا هوب و با “اي رقيب اي دشمن من“.
كلاريس ، كلاريس نازنين! آن روز صبح كه اميل در غياب آرتوش به خانه ات آمد،هجوم ملخ ها به دلايل علمي و جغرافيايي نبود . خودت بهتر مي داني . هجوم هولناك آن چند ميليون ملخ از درون تو بود كه بر خانه ات و بر همه شهر سايه انداخت و در عين حال آن هجوم هولناك تو را از وسوسه رهانيد . كلاريس نازنين !‌حساسيت و شفافيت تو ، طبيعت را و حتي اشيأ را با تو يگانه كرده است . دورن تو ، انگار با پيرامون تو پيوندي جادويي دارد. وقتي حالت بد است ، قورباغه اي كه مي داند تو ازش بدت مي آيد جفت مي زند سرراهت . يا لنگه جورابي چرك از زير تشكچة مبل خودش را نشان مي دهد .
وقتي حالت بد است آليس بدترين و حسودترين چهره اش را نشانت مي دهد . وحتي كاررا به آن جا مي كشاند كه ادعا كند آرتوش اول مي خواسته با او ازدواج كند و بعد تو مثل قاشق نَشُسته خودت را انداخته اي وسط . وقتي حالت بد است ، قاشق نَشُسته اي و ظرفشويي آشپزخانه تلنبارظرف هاي نَشُسته . وقتي حالت بد است “وَر“ بهانه گير ، ايراد گير،بدبين و بي حوصلة ذهنت چيره مي شود.
وقتي حالت بد است چراغ هاي حياط هم روشن نمي شود . اما وقتي حالت خوب است شورلت قراضه كه روشن نشدن اش جزو برنامه هاي ثابت زندگي است ، با يك استارت روشن مي شود .
حالت كه خوب باشد باد ملايمي مي وزد كه براي آن وقتِ سالِ آبادان عجيب است و قورباغه ها پيداي شان نمي شود و پروانه اي سفيد جلوي صورتت پر مي زند . وقتي حالت خوب است ، آسمان آبي است ، بي حتي يك لكه ابر . وقتي حالت خوب است “وَرِ“ مهربان ذهنت چيره مي شود .
كلاريس ، كلاريسِ نازنين! تو ما را خوب درك كرده اي ، همان جور كه آرمنِ نوجوان را كه به نظرش پارسال عهد بوق است . و همان جور كه آرتوش بداخلاق را كه تقريباً از هيچ كس خوشش نمي آيد و محبتش را هميشه آن جور خركي بروز مي دهد . چشم هاي آرتوش را تو باز مي كني ، به گل هاي نخودي هرة آشپزخانه .
كلاريس ، كلاريس نازنين! تو با انگشتي كه حلقه ازدواج در آن است مي زني به شيشه ، درست وسط “ل“ي تعطيل و در را مي گشايي . درها را تو مي گشايي كلاريس !

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ye gharibe

سلام...خوبی؟مرسی که سر زدی...واقعا خوشحالم کردی!وبلاگتم واقعا زيباست

سيب قرمز

حالا مگر کسی دلش مياد اين را به هم بزند شعر هایم باد کرد !

چه فرقي مي كنه كي باشه!

سيب قرمز را بجز من همه می دانند يعنی چه!.......و وقتی سيب قرمز به بازار آمد يعنی ساير اجناس بايد بروند برای خودشان بازاری ديگر بيابند و مشتری ديگر!.....سيب قرمز يعنی ختم کلام !....سيب قرمز يعنی عشق....و وقتی عشق آمد ،ديگر.......!

سيب قرمز

يک سبد عشق و ديگر هيچ!

نوید

دوست عزيز سلام .واقعا زيبا و پر محتوا بود .واقعا خوشحال با وبلاگتون آشنا شدم . به ما هم سر بزن

roozbeh

خيلی خوب نوشتی ..بازم به ما سر به زن ...

حميد

سلام ----------- * مطلب خوبی بود. استفاده کردم. -------- ديگه چی بگم ؟ هيچی جز بهترين آرزوها --------* شاد باشی و هميشه بهار

karegar

بار اوله که ميام اينجا..........راستش از همه جالب تر اسم وبلاگتونه........خيلی حساب شده است.

maryam

ye joorayi kheili webloget jalebe ziadi

anima

سلام.... کلاريس رو منم اين جوری شناختم و دوست اش داشتم کلاريسی که چراغ ها رو روشن می کرد آره می فهمم فاجعه وقتی اتفاق می افتاد که سر و کله ويولت پيدا نمی شد و چه خوب که پيدا شد چه خوب...کلاريس خسته بود نه؟ اون قدر خسته که خودش رو به دامن احساسی تازه انداخت ولی فرقی نمی کند کلاريس فرقی نمی کند اين خستگی می ماند تا نمی دانم کی می ماند....