مادر

اين روزها هوا براي من خيلي گرم شده است . گرم كه نه! داغ شده است .گرمي هوا جوريست كه گاهي احساس خفگي مي كنم .دلم مي خواهد شش هايم را جر بدهم و هر چه هوا در آن هست و نيست را بيرون بيندازم . طوريكه مي خواهم داد بزنم :((هوا بس ناجوانمردانه گرم است...!)) اما بعد كه خوب دقت مي كنم مي بينم ديگران -شايد- باندازه من گرمشان نشده است .پس ايراد نبايد از هوا باشد !
صاحبخانه مهرباني دارم كه هر از گاهي سري به من مي زند و هميشه هم با دستهايي پر اينكار را مي كند . هر وقت از سردي هوا ناليده ام با قهوه اي يا شيركاكائويي داغ كه بخار از آن بلند مي شود مرا مهمان خود كرده است و هر وقت از گرمي هوا ناليده ام با شربتي خنك يا هندوانه اي قاچ شده و آماده مرا شرمنده خود نموده است . پيرزن تنهايي كه سنش به مرز
80 سالگي مي رسد و تنها دلخوشيش در اين دنيا شايد ذكر خيراز شوهر مرحومش -كه سالهاست دار فاني را وداع كرده است - و يا صحبت كردن از بچه هايش باشد كه هر كدام در گوشه اي از اين كره خاكي اقامت گزيده اند و سرگرم زندگاني خويشند . فرزنداني كه اكنون براي خود مادري و مادر بزرگي و پدري و پدر بزرگي شده اند ، اما هنوز براي صاحبخانه من ((بچه هايم)) هستند! شايد تمام دلخوشي پيرزن حرف زدن با گوشهاي من باشد كه هميشه آماده و مشتاق شنيدن بوده اند .
چند روز پيش باز هم سري به من زده بود و البته نگران اينكه نكند مزاحم كار كردن من باشد . تعارفش كردم . نشست . خيالش را از بابت كارم راحت كردم .
- كار كه تمامي ندارد . اين شماييد و حرفهاي شما كه نبايد از دست دادشان.
لبخندي زد و نفسي به آسودگي كشيد .
شروع كرد به درد دل كردن با من . مني كه نه فرزندش هستم ، نه قوم و خويش او .
گفت و گفت و گفت . و من شنيدم وشنيدم و شنيدم .
وسرانجام از گرمي هوا ناليد . جمله اي گفت برايم كه راستش ماندم چه جوابي بايد به او بدهم و چه بگويم .جمله اش در عين سادگي -و شايد غير عملي بودن- عمق و پيچيدگي زيادي داشت .
-آقاي مهندس همه اش تقصير شماست اين گرمي هوا!
و من با تعجب وهمراه با لبخندي پرسيدم چرا؟
- معلوم است ديگر، شما با اين كارهايتان! آنقدر آهن و فلز توي اين زمين فرو مي كنيد و يا با اين ساختمانهايتان به آسمان بلند مي كنيد كه هوا هم اينطور گرم مي شود!
ماندم كه چه بگويم!
اين كارها از لحاظ عملي شايد ربط چنداني به گرم شدن هوا نداشته باشند اما بيشتر كه فكر كردم ديدم چندان هم بي ربط نمي گويد . از وقتي عادت كرده ايم با چيزهاي بيروح و بيجان كار كنيم خودمان هم بيروح و بيجان شده ايم . نفسي مي كشيم اما فقط نفس است . فقط هواي خالي است كه فرو مي دهيم . و اكثرا هم چيزهايي بيروح و بي مغز و فاقد احساس است كه با هواي بيرون آمده از ششهايمان خارج مي كنيم . آنقدر بيروح شده ايم ، آنقدر غرق در آهن و فلز شده ايم كه خودمان هم كم كم داريم به آهن تبديل مي شويم .
خاصيت آهن است كه يكجا مي ماند تا اينكه بپوسد . خاصيت آهن است كه وقتي جايي كاشتندش بي انعطاف و بي تغيير مي ماند و به هيچ جايي هم تكان نمي خورد . سايه نمي اندازد . خنك نمي كند . صدا نمي كند . حرف نمي زند . جاري نمي شود . رشد نمي كند . زاد و ولد نمي كند .مادر نمي شود . پدر نمي شود . بچه نمي شود . به همنوع خود كه برخورد مي كند بدون گذشت با صدايي مهيب يا خرد مي كند يا خرد مي شود .حد وسطي ندارد . گرماي طبيعي آسمان را مي گيرد و داغي غير قابل تحمل تحويل هوا مي دهد ...
و باورم شد كه گرمي هوا همه اش تقصير خودم است .
..............................................
جمعه 24 مرداد امسال ، فرصتي بدست آوردم كه بعد از صرف نهار پاي تلويزيون بنشينم و برخلاف ميلم و براثر بيخوابي كانالهاي آنرا بالا و پايين كنم . به كانال يك كه رسيدم درحال پخش فيلم سينمايي بود . سينمايي كه چه عرض كنم !‌از همينهايي كه تازگيها ساختنشان متداول شده و به طريقه ديجيتالي ضبط و پخش مي شوند . با هزينه اي خيلي كمتر از فيلمهاي 35 ميليمتري سينمايي . مادر با بازي آزيتا حاجيان و پدر با بازي مجيد مظفري و دو فرزند دختر و پسر كه نمي شناختمشان . فيلمي به نام ((روياي آخر)).
با بي ميلي چند دقيقه از آنرا تحمل كردم . چند دقيقه اي تا انتهاي فيلم!..مادرم گوشه اي از اتاق مشغول استراحت بود . غلتي زد و با چشماني نيمه باز نگاهم كرد . گفتم : مادر بلند شو و فيلم را ببين ! انگار كه اين فيلم را از روي زندگي ما ساخته اند. با مادر مشغول تماشاي فيلم شديم .
مادر فيلم تنگي نفس داشت .
مادر من هم دارد .
مادر فيلم اسپري مصرف مي كرد تا نفس گرفته اش كمي باز شود .
مادر من هم مصرف مي كند .
مادر فيلم غذا مي پخت . رخت مي شست . خانه را آب و جارو مي كرد .
مادر من هم همينطور.
پسر فيلم مدام با دوستانش به استخر و گردش مي رفت .
من هم فوتبال بازي مي كنم و به ورزش مي روم ، تقريبا تمام ايام هفته .
پسر فيلم كامپيوتر دارد . مدام سي دي هاي مختلف رد و بدل مي كند و پشت كامپيوتر مي نشيند . تنها .
من هم بيشتر وقتها ، پس از كار و ورزش پشت كامپيوتر مي نشينم . تنها .
دختر فيلم مشغول آماده كردن درسهايش است . به خانه اقوام مي رود و با آنها درسهايش را دوره مي كند .
برادر كوچك من سرباز است . اوقاتي را هم كه خانه است ، در واقع در خانه نيست . يا پاي تلفن مشغول صحبت با دوستاني از جنس هاي مختلفش است ! يا بيرون مي رود و دلمشغوليهاي خودش را دارد .
شوهرفيلم بيرون از خانه كار دارد . نمي رسد كه به خانه و زن و بچه ها برسد . دوستشان دارد اما نمي رسد كه با آنها حرف بزند و به درد دلهايشان گوش كند .
پدر من هم همينطور .
مادر فيلم به تنهايي هم پدر است ، هم مادر .
مادر من هم همينطور.
مادر فيلم نگران بچه هايش است .
مادر من هم همينطور.
روز مادر مي رسد . مادر مشتاقانه تدارك شام مي بيند كه همگي با هم دور ميز شام بنشينند و حرف بزنند . درست مثل يك خانواده . شاد آنطور كه قديمها بود .
دختر كادوي مادر را به او مي دهد .
پسر كادوي مادر را مي دهد .
دختر مي گويد كه بايد برود خانه عمويشان و با دختر عمويش درسهاش را دوره كند .
مادر مي گويد : اما ....
دختر مي گويد : خداحافظ !
پسر مي گويد : روزت مبارك ماما ! من رفتم استخر! آخه مي گن مهدوي كيا هم قراره بياد به همين استخر ! شب هم دير ميام .
مادر مي گويد :اما ...
پسر مي گويد : قربون تو مامان خودم برم .
بعد هر دو بر مي گردند و مي گويند : خواستيم امشب با بابا تنها باشيد و كلي حرف بزنيد ، بياد دوران جوونيهاتون !
مادر لبخند زوركي مي زند و بدرقه شان مي كند . مگر كار ديگري هم مي توانست بكند ؟
شوهر فيلم تلفن مي كند : عزيزم من كاري برام پيش اومده ، شام منتظر من نباشيد شما بخوريد ! راستي كاري نداري ؟ روزت هم مبارك عزيزم! و ....تق !
مادر گوشي را مي گذارد .
بعد اشكش در مي آيد . گريه مي كند .
من هم بعضي وقتها متوجه گريه هاي پنهان مادر شده ام .
.....................
كاري به بقيه فيلم ندارم كه روال داستاني خودش را طي كرد و نهايتا مادر ، براي بچه ها و همسرش شد همان مادري كه بايد مي بود. يا شايد بهتر است مي گفتم بچه ها و همسر شدند همان بچه ها و همسر واقعي!...مادر كه مادر بود . دل نگران . زحمتكش . تنها . خسته .
فيلم كه تمام شد . هيچ دوست نداشتم مادر مرا ببيند . صورتم خيس اشك بود . راستش به غرورم برخورده بود كه چطور چنين فيلمي توانسته بود اشكم را در بياورد . آنهم پيش مادرم ! بلند شدم و صورتم را آنطرف گرفتم و رفتم آن يكي اتاق . خيلي دلم مي خواست مادر را بغل مي كردم و زار زار توي بغلش گريه مي كردم . كاري كه تا آن وقت اصلا انجام نداده بودم . اما پس غرورم چه مي شد ؟
غرور؟...چه لغتي براي ما مردان ؟ براي طفره رفتن از خيلي چيزهايي كه به راحتي مي توانيم آنها را به ديگران ببخشيم ، اما اينكار را نمي كنيم !واقعا گريه كردن در آغوش مادر و گفتن اينكه مادر مرا ببخش ! من خيلي شما را تنها گذاشته ام ! ....به غرور آدم برمي خورد؟
جوابي نداشتم . فقط مي دانم كه يك دفعه ديدم سرم توي بغل مادر است و زار زار گريه مي كنم . اصلا هم خجالت نمي كشيدم . حتي از گفتنش هم خجالت نمي كشم .
اما از اينكه اين همه مدت دانسته و ندانسته مادر را تنها گذاشته بودم خجالت كشيدم .
از اينكه اكثرا وقتي ياد مادر افتاده بودم كه مادر پيشم نبود خجالت كشيدم .
از اينكه مادر وقتي بود نمي ديدمش ، خجالت كشيدم .
از اينكه نام مادر برايم در ((روز مادر)) بود كه زنده مي شد ، خجالت كشيدم .
واقعا ((من)) و ((من ها)) كجا داريم مي رويم ؟ كجا را مي خواهيم فتح كنيم ؟ براي چه كسي اينهمه غرق زندگي شده ايم ؟ مگر نه اينكه براي مادرمان ، پدرمان ، همسرمان و فرزندانمان است كه اين همه دوندگي مي كنيم ؟ پس چطور است كه اكثرا آنها را نمي بينيم؟ كنارشان هستيم ، اما با آنها نيستيم؟.....
جايي از فيلم ، يك ((پسر!)) 60-65 ساله مو سپيد در حاليكه مادر80-90 ساله اش را توي ماشين مادر فيلم گذاشته ، با قاطر دارد پيكان مادر را يدك مي كشد . مادر فيلم از پسر مي پرسد :
-چند تا پسر داري؟
- 5 تا.
- چند تا دختر داري؟
- 5 تا.
- زن .....!
- فقط يكي !
كمي بعد مادر فيلم درختي را به پيرمرد نشان مي دهد و مي گويد :
- عجب درخت بزرگ و قشنگي . من خيلي از اين مسير اومدم و رفتم ، اما هيچوقت اين درخت رو نديده بودم!
و پيرمرد در جواب مي گويد:
- براي اينكه تند ميرين! شما جوونافقط مي خواين برسين ! بخاطر همينه كه هيچ چي رو نمي تونيد ببينيد!
بغل مادر گريه ميكردم و مادر به من تسلي ميداد .
و هوا ديگه برام مثل قبل گرم نبود . حس كردم هوا خيلي خنك شده ، خيلي !


07.gif
((مادر!))...راستي اگه بخوايم واژه ((عشق)) رو در يك كلمه خلاصه كنيم ، گفتن همين يك كلمه كافي نسيت؟...((مادر))

/ 4 نظر / 3 بازدید
yas

اول از همه اشک منو هم در آوردی ، کاش من هم يک ثانيه جای تو بودم ميشد تو بغل مادرم يک دل سير اشک بريزم. دوم اينکه تبريک به مادرت نه به خاطر روز مادر به خاطر پسر فهيمی که داره! سوم اينکه بهترين هديه دنيا رو اول به خودت دوم به مادرت دادی .. يا حق

اون يکی

آخ آخ از دست اين مهندسين عمران ! بابا مگه اين خونه های خشت و گلی چش بود؟ ! خونه های کاهگلی که صبح و عصر به ديوارش آب می پاشيدند نه کولر ميخواست نه پنکه ؟!!! راست ميگن صاحبخونه محترمتون ديگه ! ۴ تا تير و تخته سر هم ميکنيد تازه آيا تحت آيين نامه ۲۸۰۰ باشه آيا نباشه ؟ !! بعد تو اين خونه پر از آهن ميگی پوففففففف گرمه ! !

free_green_bird

اين فيلم را ديدم . .....(مادر احترام را در فيلم ستايش می کنم .)/موافقم ..مادر يعنی عشق. /اما اندازه عشق هر انسانی با ديگری متفاوت است ./ عشق همه مادران يک اندازه نيست ...اما نهايت عشقيست که ميتواند در ان فرد متولد و ابراز شود ./و فکر ميکنم عشق از مادر به فرزند دميده می شود ...../و حتی پدر .عشق پدر به فرزند هم ماکزيمم عشقيست که مردی می تواند داشته باشد ./برای مادر محترم و مطمئناْ دوست داشتنی شما آرزوی سلامتی و سر افرازی دارم . /آرزو می کنم سالهای سال کنار هم باشيد .

.........!

خــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــــــــــا بــــــــــــــــــــــــــــانی‌ام را غــــــــــــــــــــــــم مده / شکــــــــــــــــــــــــــرانه‌اش با من:X