ميعاد!

در فراسویِ مرزهایِ تن‌ات تو را دوست‌می‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌یِ پل
پرنده‌ها و قوس‌وقزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پرده‌يی که می‌زنی مکرّرکن.



در فراسویِ مرزهایِ تن‌ام
تو را دوست‌می‌دارم.
در آن دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندام‌ها پايان‌می‌پذيرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان‌چون روحی
که جسد را در پايانِ سفر،
تا به هجوم کرکس‌هایِ پايان‌اش وانهد...

در فراسوهایِ عشق
تو را دوست‌می‌دارم،
در فراسوهایِ پرده و رنگ.

در فراسوهایِ پيکرهای‌ِمان
با من وعده‌یِ ديداری بده.


/ 1 نظر / 4 بازدید
jeiran

ba dasthayat baraie dasthayam avaz khandi...baraie chashmhayam ba chashmhayat baraie labhayam ba labat ba tanat baraie tanam avaz khandi man ba cheshmha va labhayat ons gereftam ba tanat ons gereftam va to ra hamishe bavar daram ei saboore mehrbanam..