شب۱ شب۲- نوشته بهمن فُرسي(قسمت هجدهم)


(توضيح : شرمنده که بخاطر ماموريت اداری ، ديروز موفق نشدم ادامه داستان را به روز کنم!)
- اين در واقع يك هذيان است تا نامه ،

(( - با كي حرف مي زني ؟ خواب مي بيني؟
- نه . به من دست نزن. بيدارم نكن ! خواهش مي كنم! هر روز اين راه زودتر تمام مي شد . خيلي دير شده .يك ساعت دير شده . يك ساعت مي شود كه منتظرم هستي . يعني هنوز منتظرم هستي؟ كاش زودتر از خانه بيرون مي آمدم . اما نشد . ممكن نبود . كاش سوار يك تاكسي ديگر مي شدم .
- خواهش مي كنم آقا، كمي تندتر بريد . من بايد هرچه زودتر برسم زير درخت . اگر من زود زود نرسم زير درخت ، پس بي خودي دارم اين همه راه را مي روم ، پس آنجا زير درخت نبايد كسي منتظر من باشيد . ماشين شما كه مي تواند تندتر برود . چرا كومكم نمي كنيد؟
راننده تاكسي آهسته سرش را به طرف تو برمي گرداند . روي گردنش كله بز مي بيني . تمام شد. معلوم شد . اين يارو بز است . او زبان تو را نمي فهمد . نمي داند تندتر يعني چه . معني انتظار و معني دير سرقرار رسيدن را نمي داند .
- پاشو عزيزم . صبحانه ات را درست كرده ام . بايد زياد بخوري . امروز خيلي كار داريم.
- متشكرم . اما به من دست نزن . ديشب تا كي كار كردي؟ تا كي بيدار بودي ؟ بالاخره كار تابلو تمام شد؟ راضي هستي؟
تاكسي از پهلوي درخت مي گذرد . من نيستم . صفحه فروشي بتهوون آن طرف خيابان هست و بسته است . چقدر تو منتظرم بوده اي؟

(من هستم. خيلي هم به انتظارات ايستاده ام . تاكسي ديگري سوار مي شويم . حالا من تو را مي برم . به خانه خودمان . خانه برادرم و مادرم . ولي الان كسي آنجا نيست . هيچ به ميدان اعدام رفته اي ؟ نه . وقتي كه آنجا آدمها را اعدام مي كردند ، روزنامه و راديو و تلويزيون نبود . مادرم رفته است كربلا . برادرم ساعت پنج از كار مي آيد . ما با هم ساعت دو قرار داشتيم . حالا ساعت سه و نيم است . مهم نيست . يك ساعت و نيم وقت داريم . گذشتن از كوچه هاي
باريك قنات آباد البته آسان نيست . اگر ساعت دو مي آمديم آسان تر بود . كمتر ما را مي ديدند . ولي مهم نيست . زني كه كنار ما مي گذرد با صداي رسا مي گويد :
- خوشم باشه ، مادر رفته كربلا ، پسره دختر مي آره خونه ، اونم دختر بي حجاب.
بگذار بگويد . من بازوي تو را مي فشارم كه خودت را نبازي . وارد حياط كوچك گود خانواده مي شويم . من توي اين حياط يك اتاق دارم . يعني ندارم . غضب كرده ام . شيشه هاي اتاق را چون از پرده بدم مي آيد رنگ زده ام تا توي اتاق ديده نشود . در اتاق را پشت سرمان چفت مي كنم . يعني چفت در را مي اندازم . حوله يي را كه به چوبرخت آويزان است برمي دارم و كف اتاق پهن مي كنم . من و تو ، بي اختيار ، مانند موجي برخاسته كه بايد فرو بريزد ، روي حوله گسترده مي شويم . وقت براي برهنه شدن نداريم . تو در زير دامن برهنه هستي . من ، بي اختيار ، بي فرصت ، بي ارام ، بي سخن ، مانند آبشاري گرم در تو فرو مي ريزم،

(صبح است . در آن شهر بندري . ژيرار كنار تخت تو نشسته است و سعي دارد با مهرباني و ملايمت بيدارت كند .
- پاشو عزيزم . صبخانه ات را درست كرده ام . بايد زياد بخوري . امروز خيلي كار داريم .
تو مي غلتي و به پشت مي خوابي . چشمهايت را باز مي كني؟

(سراسيمه از خيابان زعفرانيه به خيابان پهلوي مي رسي. دست بلند مي كني . تاكسي مي ايستد ،

( من زير درختهاي كهن ، جلو صفحه فروشي بتهوون ، ايستاده ام . نگاهم خواستار و جويا، تا اعماق خيابان پهلوي رفته است ، ولي چيزي را مي خواهد دريافت نمي كند ،

( در اتاق غصبي من ، در حياط خانواده ، ايستاده ايم.
- وقتي آدم پره اين طوري يه.
- خيلي مي خوامت .
- بايد زود از اينجا بريم . برادرم ديگه مي رسه .
- منم بايد زود برم . نمي دوني با چه وضعي تونستم از دستشون فرار كنم .
- مي دونم. اما چرا هميشه فرار؟
- نمي دونم .
- فردا بهت تلفن مي كنم . مي ريم اتاق شاهين .
- باشه .
- يه جوري بيا كه نخواي زود بري .
- سعي مي كنم .
حوله هنوز كف اتاق گسترده است .

(ژيرار تن برهنه تو را در حوله مي پيچد . با هم از حمام خانه بيرون مي آييد .
- ديشب تا كي كار كردي؟ تا كي بيدار بودي؟ تمامش كردي؟ راضي هستي؟
ژيرار سر تكان مي دهد و صورتش خندان است .

/ 2 نظر / 6 بازدید
ilad13

بانی جان مرسی که بهم سر زدی و ببخش که دير اومدم!!امتحان داشتم!!!راستی ميبينم که نامه عاشقانه هم برات ميفرستن!!!بازم بهم سر بزن!!!

legha

مرسی از اينکه برام پيغام گذاشتی! راستی! تو هم ياشا