من يک ايرانی ام!!!!!!!!

می گويند ما ايرانی ها زود هيجان زده و احساساتی می‌شويم ، خيلی زود هم فراموش می کنيم. می‌گويند تبمان تند است و به همان تندی که می‌آيد، ميشکند. می گويند در بند احساسات زود گذريم و معقول به قضايا نگاه نمی کنيم. می گويند...... من الان به درست و غلط بودن اين حرف ها کاری ندارم . اما هرچه که هست و هر طور که می گويند. من يک ايرانی ام. با عرض پوزش از دوستان بسیار مدرن و امروزی می خواهم چهار کلمه حرف ایرانی و به زعم دوستان شاید سنتی و دمُدِه بزنم.
من غیرتی شده‌ام ! به من برخورده ، ناراحتم . رگ گردنی شده‌ام. خون خونم را می خورد. حالم گرفته است. ببخشید که این عبارات از مد افتاده را در دنیایی که دوستان <آپ تو دت> از جهان بی مرز حرف می زنند. به زبان می‌آورم .قضيه ساده است. يک خبر : يک جوان ايرانی را در شب چهارشنبه سوری در تورنتو کانادا چند نفر آن قدر کتک زده اند که مرده . گفتند جوان خوب و محجوبی بوده. گويا يک نشريه تبليغاتی هم منتشر می‌کرده. اسمش بابک بوده. تمام کس و کارش ايران هستند. بابک بی کس، کف خيابان، درشب چهارشنبه سوری پيش از زردی من از تو ، قبل از سرخی تو از من، سرد، کف خيابان‌های شيک تورنتو تمام کرده ، همين .!!!
به من بر خورده ، بدجوری هم برخورده. من نمی دانم بابک چقدر پسر خوبی بوده يا نبوده، آن قدر که می‌گويند محجوب بوده يا کمتر ، برای جداکردن يک نزاع به پيش رفته ياخودش درگير نزاع بوده من اينها را نمی دانم اما می دانم در جهانی که که می‌گویند یک دهکده آرام و کوچک است، یک خارجی من می‌خوانم«ايراني» را آن قدر کتک زده‌اند که مرده، پليس هم سرسوزنی پی گيری نکرده و تمام. با عرض پوزش ازتمام آنهايی که تصورشان از جهان امروز اين است که همه انگليسی صحبت کنند و جين بپوشند و مک دونالد بخورند . بايد بگويم ماجرا به اين سادگی های هم نيست. عزيزانی که فکر می کنند ديگر درهزاره سوم حرف از مليت زدن کهنه است. مرا خواهند بخشيد که برای مرگ بابک و بابک‌ها دلم می‌گيرد.
بد نيست ماجرا را يک دور مرور کنيم : يک شب . يک جشن . يک جوان که اسمش بابک است. مشت می‌خورد و به فارسی حرف‌هايی می‌زند که کسی نمی فهمد . دنده هايش می‌شکند وبه فارسی کمک می خواهد و بقيه کتک خوردن يک کله سياه را تماشا می‌کنند.بعض می کند و روی زمين می‌افتد و در هم می‌شکند. ..........
کسی نيست که برادرش باشد. رفيقش باشد، بچه محلش باشد.......بابک در شبی که هيچ کس حال و حوصله غيرتی شدن نداشت . کف خيابان تمام کرد.

برای اولین بار چلچراغ را باز کردم خوندم که دیدم در صفحه ۷ نوشته « من یک ایرانی ام» نمی دونم چقدر درست یا غلط باشه،(دقیقاٌ عین مطلبی است که در مجله خواندم) اما امان از فاجعه هایی که در دور و بر خودمان در همین ایران هر روز اتفاق می افته و کی به کی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
---------------------------
چند شب پيش که باران شديدی می اومد تو همين ايرون خودمون تهرون خودمون سرتخت طاووس از کلاس که اومدم بيرون ديدم يک آقايی که خيلی خيلی شبيه يکی از عزيزانم بود دستهاشو زده به ديوار و شديداٌ داره ميلرزه و سرتاپاش خيس آب و از کنارش رد شدم مثل همه آدما فقط فرق من با بقيه اين بود که لباسم شيک نبود و سوئیج ماشین و موبايل در دستم نبود و ...... چند قدم دور شدم برگشتم دوباره نکاهش کردم چقدر به دلم نشسته بود انگار که يکی از اعضای خانواده ام يکی از عزيزانم هست سريع برگشتم پيش اون اول کمی ترسيدم نکنه به من برخورد کنه و.... رفتم جلو کاپشن خلبانی تيکه و پاره اش که همه رو با سنجاق قفلی به هم وصل کرده بود همينطور از آون آب ميريخت .....پرسيدم چی شده چرا اينقدر آب از سراپات می ريزه ...گفت برو نگران نباش هيچی نيست سرم گيج رفت افتادم تو این آبها ........ديگه نتونستم طاقت بيارم زدم زير گريه گفتم چيکار می تونم برات بکنم ...آخه چرا اينجوری شدی .... لباسها پاره و تيکه تيکه و رنگارنگ با جورابی سوراخ سوراخ و بدون کفش ، کفشها دورتر از او افتاده بودند گفتم خواهش ميکنم بگو من چيکار کنم ؟ گفت فقط يک کبريت پيدا کن من اين کاغذهای داخل این جعبه رو آتيش بزنم .......
آقا کبريت داريد ؟ نه خير........فندک داريد......نه ..........خانم کبريت داريد.......نه خير ....فندک هم نداريد .....نه خیر با نگاه های عجيب و غريب روبرو شدم و بوی عطر و ادکلن هاشون آدمو گيج می کرد مدل لباسها و کفشها و کيفها و چه با افاده از کنار آدم رد ميشدند اينجا که ديگه تورنتو و آمريکا نبود اين همه کلاس........هيچکس به ما محل نداد مرد بيچاره که چقدر شبيه عزيز من بود همينطور ميلرزيد و دستهاشو تکيه به ديوار داده بود ......بالاخره يکی که کمی همرنگ ما بود را گشتم و پيدا کردم و آوردمش کنار مرد لرزان و با کمک هم کاغذها رو آتش زديم اما مگه ميشد با اين لباسها که از آب بيرون اومده بود گرمش کرد و يا خشک کرد همچنان باران می آمد
دستهاش خيلی شبيه دستهای عزيزمن بود تمام وقت گريه ميکردم و دربدر کمک می خواستم آی آدماااااا حالا تا زنده هست بيايد کمکش کنيم ، همينطور که همه داريم از کنارش بی تفاوت رد ميشم (همينجا تو تهران تو ايران که همه خيلی غيرتی اند!!!!!!) خوب اين ميميره بخدا ميميره....
تا دم آتيش ايستاده بود توی اين تهرون، تی تيش مامانيها .فکر کردم حالا کجا برم؟ از کجا لباس براش تهيه کنم تا چشم کار ميکرد مبل فروشی و کافی شاپ و مغازه های لوکس بود رفتم و رفتم رسيدم به یک بن بست.... درب خونه رو زدم و خواهش کردم به من يک دست لباس مردانه و کفش بديد يک آقای اونجا منتظره .......اما فقط گريه آرامم ميکرد هيچی به فکرم نمی رسيد ای کاش ژاکت خودم هم به او داده بودم ای کاش چترم رو ميدادم چرا نفهميدم ........لباسها رو بردم دادم و گفتم بابايی لباساتو عوض کن و اين کفشها رو بپوش...... بله همنيجا بدتر از اینها را می بینیم بیشتر از شهر تورنتو و چشمهايمان را می بنديم.......فرارهای دختران ......خودسوزيها ........خودکشيها.....فقر.......بیکاری........تجاوز به حق و جان و مال مردم.........و........از اولین ساعتی که من در به در به دنبال کبريت و لباس بودم يک آقای جوان ايستاد به نگاه کردن و هيچ کمکی هم نکرد تا ديد که بابایی لباس هم براش رسيد اون موقع با تعجب و بعد با یک لبخند به نگاه کرد و رفت .........آخ که چقدر دلم گرفت و تا خونه گريه کردم و يادم رفت زير اون بارون شديد چترم را باز کنم و خيس آباد شده بودم .......
فقط ميگفتم اگه اين همون عزيز ما بود ميگذاشتيم بلرزه و خودمان را به کوری بزنیم و بی خیال از کنارش رد بشیم (یاد کتاب کوری افتادم) نه والله حاضر بوديم جونمونم براش بديم اما عزيز من نزدیک یه يکسال که با تصاذف از پيش ما رفت .......دلم براش تنگ شده چقدر او ن بابايی شبيه عموی من بود.........17.gif

/ 2 نظر / 6 بازدید
چه فرقي مي كنه كي باشه!!

روزگار غريبي است نازنين!.....دهانت را مي بويند مبادا كه گفته باشي ((دوستت مي دارم!))......دلت را مي بويند!....و ايكاش وقتي اين بوييدنها در اين روزگار غريب ادامه دارد...سربلند باشيم از اينكه دهانمان و دلمان بوي ((دوست داشتن)) بدهند !.....دوست داشتن چه كسي يا چيزي زياد مهم نيست....فقط دوست داشته باشيم!...سربلند و مغرور...از اينكه ثابت كنيم ...هاي آدمها ...هنوز رگه هايي از انسانيت در اين دنيا باقي است.....باور كنيد كه هنوز هوا به آن سردي هم نشده كه شما فكرش را مي كنيد.....باور كنيد كه تا نفس دارم از دهانم و دلم فريادي جز ((دوستت دارم)) نخواهيد شنيد...سربلند و مغرور!

ديونه

بابك كه اتفاقا دوست صميمي يكي از دوستان من بود تو تنهايي مرد نه براي اينكه كسي زبونش رو نميدونست يا اون زبون كسي رو نميدونست يا اينكه كسي حوصله غيرتي شدن رو نداشت. رفتن بابك يك تصادف خيلي ساده بود كه ما ايرونيها دوست داريم بزرگش كنيم. ممكن بود براي هركس ديگه اتفاق بيافته هر كس ديگه كه توي اون شب توي اون محل مشغول اون كار بود..... // اما اگه چشمامون رو خوب باز كنيم، روزي يك ميليون بار فاجعه رو ميبينيم. تو خونه خودمون، تو كوچه‌ بالايي يا پاييني! فاجعه تولد، فاجعه سوء استفاده، فاجعه ظلم، فاجعه تجاوز. اما چشماي ما عادت كردن نبينن، شايد اينهم يك مكانيسم دفاعي باشه براي ما. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم ....// متاسفانه هرچي فكر كردم راه حل مثبتي براي اين معظل كوري پيدا كنم نشد، فقط ميگم كه انسان موجود پست و نامردي هست، بعضي ها فقط كمتر پستيم. شايد تنها راه فرار سقوط در دره باشد...//