من وطنم را می خواهم!!

غلامحسين ساعدي (گوهر مراد) آفريننده آثاري مانند : ((عزاداران بَيَل))، ((ترس و لرز)) ،((واهمه هاي بي نام و نشان))،((آي با كلاه،آي بي كلاه)) و چندين بازي نامه و داستان ديگر به سال 1314 در تبريز متولد شد .
طب خواندُ در كنار آن به داستان نويسي پرداخت . بسياري از آثارش دستمايه ي كار فيلمسازان مطرحي چون داريوش مهرجويي(گاو، دايره مينا)و ناصر تقوايي(آرامش در حضور ديگران) شد. بازي نامه هايش با بازي بازيگران مطرحي چون عزت الله انتظامي ، پرويز فني زاده ، علي نصيريان و جمشيد مشايخي به روي صحنه رفت .
سال 53 تا 54 را به جرم فعاليت سياسي در زندان سر برد. او يكي از مردمي ترين چهره هاي ادبيات معاصر ايران بود . سال ها در مطبش بيماران را رايگان معالجه مي كرد ، هر چند كه خود هرگز وضعيت مالي مناسبي نداشت .
خرداد سال 57 از ايران رفت و با سقوط رژيم شاهنشاهي به وطن بازگشت . در سال 61 بار ديگر مجبور به جلاي وطن شد .
در پاريس ساكن شد و درمانده تن به مرگي خود خواسته داد . آن چنان كه شاملوي بزرگ بعدها در درباره اش سرود ((شاهدِ مرگ خويش بود/پيش از آن كه مرگ از جام اش گلويي تَر كند.)) سرانجام در دوم آذر سال 64 به علت خونريزيِ داخليِ ناشي از نوشيدن مشروب در بيمارستان سنت آنتوانِ پاريس درگذشت . درهمان سال روزي نامه يي در خبر درگذشت آبروي بازي نامه نويسي اين سرزمين به تمسخر نوشت ((نويسنده ي ايراني در الكل غرق شد)). ساعدي در كنار بزرگ سنگسار شده ي ديگر(صادق هدايت) در گورستان پرلاشز پاريس آرميده است . آخرين نامه يي كه گوهر مراد از غربت به همسرش نوشته را در مطلب ((من وطنم را مي خواهم)) پنجشنبه 26 تير 82 در وبلاگ خوانديد.
............................
برگرفته از مجله ((باور)) -شماره اول - نيمه دوم تير 1382
...........................
توضيح:مدتها بود كه فكري ذهنم را مشغول به خود كرده بود. فكر مي كردم چقدر خوب مي شد كه وبلاگ نويسي باعث مي شد تا دوستان و عزيزاني كه از اين راه با همديگر و از پشت خطوط الكتريكيِ بيجان [نقل قول و تشبيه از نويسه عزيز!] آشنا شده اند ، هر چه بيشتر و نزديكتر با هم آشنا شوند . در فكرم بود كه هراز گاهي با برگزاري شبه مسابقه اي و تعيين شبه جايزه اي ! به رسم يادبود اينكار را شروع كنم . اينكار صرفنظر از تمامي ابعاد آن صرفا مي توانست به عاملي تحريك كننده براي خودم بدل شود كه دامنه مطالعاتم را افزايش دهم . چرا كه خوب مي دانم همه عزيزاني كه قدم رنجه كرده و به اينجا مي آيند همگي صاحب ذوق و قريحه و بسيار بيشتر از بنده اهل مطالعه مي باشند . اولين قدم هم با نامه اي كه بالاتر به آن اشاره كردم شروع شد . اما واقعيتش اين است كه برگزاري مسابقه و ....را برخلاف ميل باطنيم صلاح ندانستم ! بيشتر كه فكر كردم ديدم با اين وضعي كه هم اكنون بر كشور ما حاكم است ، خيلي از ماها به هيچ قيمتي حاضر نيستيم شناخته شويم. تا حداقل با اين اندك روزنه اي كه باقي مانده بتوانيم حرفهايي كه شايد در دلمان مي ماند و در دنياي اطرافمان گوش شنوايي براي آنها پيدا نمي كنيم ، اينجا با آسودگي خيالِ نسبي!!! بزنيم . پس اينكار من باعث برهم زدن اين آرامش ذهني دوستان خواهد شد . پس اين نيمچه طرح را هنوز اجرا نكرده درش را تخته كرديم و .....
تا نظر شما چه باشد؟!

/ 7 نظر / 4 بازدید
:(

:(

ساره

سلام ... من که هميشه دلم می خواسته و می خواد فراتر از اين دنيای مثلا مجازی دوستام رو بشناسم ولی ... ولی به گمون نشه !

nevisande

داستان زندگی تلخی بود..بانی جان..شاهد آن بالا است که دوستهای وب لاگيم به من نزديک تر از فاميل و دوستهای ايرانمن

free_green_bird

با عبور از خط ويرانه مرز تو وطن / ما به جغرافي جان وسعت دنيا داديم / خيل درناها بوديم و به يك سير بلند / تن آواره به تاريكي شبها داديم ./ ياد ش گرامي./ ----اگر فرصت كردي يك سري به من بزن .مرسي.

نوید

دوست عزيز سلام . اول از متن جالبی که درباره استاد ساعدی نوشته بودی تشکر می کنم . اما در مورد پيشنهادت من کاملا موافقم و هيچ ايرادی نمی بينم البته بقيه رو نمی دونم شايد عدم موافقتشون از ترس سربازان جان بر کف گمنام امام زمان باشه ( اين روزا چه زياد شدن !!! مامان پيف پاف کو ؟؟؟)

سنجاب

دی ری دی ری ديم ! اول مرداد نزديک است ! دی ری دی ری ديم .... تير ۳۱ روزه ؟؟؟ ديری ديم ديم ديم !