دو کلمه حرف حساب!

از در كه اومدم تو يك نگاه به اطراف و همه مهمانها كردم و رفتم يك گوشه نشستم ، اونم تنها نشسته بود . ناگهان تشعشعش منو گرفت . حس كردم وارد ميدان مغناطيسي يكي از اون آدمها دارم مي شم . هر چه كردم كه به خودم تلقين كنم اين فقط يك بازيه نشد . با خودم گفتم بابا اين يك مهمونيه ، يك جايي كه تو هيچ كس را نمي شناسي . اونا هم تورو نمي شناسن . يك جايي مثل كليسا كه مي آي اعتراف مي كني
با پدر روحاني درد دل مي كني و تو اين شهر و ديار غربت با يكي حرف مي زني و مي ري!
باز سنگيني اون نگاه رو روي شونه هام حس كردم . هركاري كردم نتونستم ازش بي تفاوت بگذرم . قدرت هسته مركزي اونقدر زياد بود كه ميدان مغناطيسي وسيعي توليد كرده بود و مثل دو قطب ((غيرهمنام)) جذب مي شديم به سمت هم . اونم اومده بود فقط دو كلمه حرف حساب بزنه بره!! شايد هم مي خواست بمونه . كسي چه مي دونه آخرو عاقبت آدم هارو...
- سلام گل آقا...
- سلام تو از كجا فهميدي من آقا هستم ؟
- خب بخاطر دوكلمه حرف حساب ...شما كيومرص صابري فومني نيستيد كه تو اطلاعات دو كلمه حرف حساب مي نوشت ؟
- (خنده از ته دلي كرد و گفت ) چرا خود خودشم ولي نه كيومرثم ، نه صابري ، نه فومني !
- پس از كجايي ؟ اسمت چيه ؟
(مثل فرشته نجات نازل شده بودم روي يك گلوي ورم كرده از بغض )
من با تو همزبون نيستم . يعني زبون مادريم مربوط به شهر درياچه اي است كه توش هيچ كس غرق نمي شه !!
ديگه از اون شاهكارها بود كه وسط اين همه سروصدا و شلوغي و دلمشغولي و دل پري و بغض و اندوه يكي برات معادله شش مجهولي طرح كنه ...
وسط قاه قاه خنده هايي كه براش درست مي كردم از جوك ها و شوخي هام گاهي بغض مي كرد و گاهي گريه . هرچي پرسيدم نگفت و موكول كرد به بعداً.
فقط فهميدم خيلي شبيه اونم ...اون كيه ؟ ...اون چيه ؟ اينو ديگه نفهميدم و نخواستم بفهمم . معادله كم كم داشت تعداد مجهولاتش زيادتر مي شد .
البته براي من فرقي نمي كرد چون منتظر جوابش نبودم ولي گاهي وسوسه نگاه داشتنش به دلم مي افتاد . باز مي گفتم ولش بابا!
من در حال شخصيت پردازي يكي از نقش هاي قصه ام بودم .
من نمي بايست خودم مي بودم چون خودم حق مهماني رفتن نداشتم ولي تو بالماسكه هيچ كس آدمو نمي شناسه .من دچار اسكيزوفرني schizophernia و شيزوئيد schizoid شديدي بودم كه درد و رنجي فزاينده بر پيكره ام و جسم و جانم بود .
توضيحا اينكه آدمهاي دچار اسكيزوفرني يا بحران چند شخصيتي گاه بطور غير ارادي دچار توهم ناخواسته اي مي شوند مبني بر اين كه خودِ خود را زير سوال مي برند و ديگرِ ديگر را جايگزين مي كنند .بحران اسكيزوفرني در اوايل ورود به خونه غريبه ها عجيب آزارم مي داد . حس نارضايتي از خودِ خود و حس و باور دوست داشتن ديگرِ ديگر هرروز پررنگ و پررنگ تر مي شد . و هرروز بيش ار پيش باور مي كردم كه ديگرِ ديگر همون خودِ خودم است .تا جايي كه حس كردم آخرش چي ؟ يعني پرسيده شدم آخرش چي؟
((آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست ...))
..........................................
مجله خاطرات - شماره اول - تاريخ ششم شهريور ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و يك

/ 4 نظر / 8 بازدید
saeed

تلخ و جالب..........

joojoo

جالب بود . بازم پيش من بيا .

free_green_bird

پايان ..و شبيخون بی رحمانه زمان ...با فکر کردن به پايانی که معمولاْ در دست ما نيست حال را از دست می دهیم . ///متن جالبی بود .موفق و شاد و سربلند باشيد .

yas

من دارم شاخ در ميارم !!!!!!!!!!!