رقص موج

دلا نزد کسی بنشين  که او از دل خبر دارد

به زير آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيکاران

به دکان کسی بنشين که در دکان شکر دارد

لطيف و موزون رقصنده چون پر کاهی درون سايش نرم باد آرام و بيقرار ، نه دلی برای سوختن ، نه گلی برای پرپر کردن .....

تو را بر در نشاند او به طراری که ميآيد

تو منشين منتظر بر در که اين خانه دو در دارد

ساکت و معصوم با چشمانی به نم نشسته از طراوت و سر سبزی ، با روحی آزاد دستانی پر تپش ، قلبی گشاده برای هيچکس.....

بنال ای بلبل دستان ازيرا ناله مستان

ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

برای دلم خواندم ، صدای تشويق تو  واپسين حرکت موجی بود که بر صخره نشست ، امشب دريا مد دارد . مهتاب؟ شايد.....

چو تو از باد بگذشتی  مقيم چشمه ای گشتی

حريف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد.

روی کتاب قانون خميازه ميکشم . لعنت به قانون .

 

 

سنجاب .

 

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
رضا

ممنون که درباره مطلب من نظر داديد.جنگلتون هميشه سبز.

عسل

واقعا لعنت...........