شب۱ شب۲ نوشته بهمن فرسی ( قسمت سي و چهارم) -قسمت آخر!

((چهار/هفت/شصت و نه ، عزيزم. به تنهايي عادت كرده ام . من وضع ديگري را نشناختم . نشناخته ام . انگار وضع ديگري نمي تواند باشد . از صبح تا شب با خودم هستم . با صداي خودم . با عكس خودم كه گاهي توي آينه است . و با خيلي چيزهاي خيلي دور و برم . چيزهاي معمولي . چيزهاي دست يافتني . نه . چيزهاي دم دست.حالا سعي مي كنم اين معمولي ها را بشناسم . از نو بشناسم . باز بشناسم . به قاشق فكر مي كنم . به انگشت .به يك ميخ معمولي . و به پنجره . به همه آنها دست مي زنم . آنها را لمس مي كنم . سعي مي كنم بروم توي اين چيزها ، و بعد از تويشان بيايم بيرون . بعد ، سعي مي كنم ، با يك مداد ، مداد معمولي ، روي يك تكه كاغذ ، كاغذ معمولي ، مثلا ، توي ميخ را براي خودم ، فقط براي خودم ، نقاشي كنم . چيزهايي را كه از توي ميخ يا توي قاشق ياد گرفته ام سعي مي كنم بياورم روي كاغذ . براي قاشق طرح لباس فكر نمي كنم . ميخ و قاشق لباس نمي خواهند . حس انفجار
يا اين طور چيزها ندارم . هوم كه مرد من هم در واقع بستم . يخ نزدم ولي بستم . حالا كه اين طور است ، بگذار بگويم ، بگذار بداني. بله هوم پسر تو بود . بچه من و تو بود . نه بچه من و ژيرار. اما هيچ وقت ندانستم چرا رنگ ژيرار درآمد . حالا كه تو داري اينجا مي آيي بگذار بداني. و بگذار توي نامه بداني . من هنوز هم نمي توانم رو در رو حرفم را بزنم . حق با تو بود . ژيرار به آذين بهتر مي خورد . من زير آن ارتفاع خفه مي شدم . آذين ارتفاع مي فهمد ،

(در باغ زعفرانيه . آفتاب است . صبح است . ژيرار از ساختمان مي آيد به ايوان . ريش توپي آخوندي گذاشته است .آقاي كاكايي توي ايوان در صندلي جنبان نشسته است و روزنامه مي خواند . آذين ، بچه به بغل پيدايش مي شود و به سمت ژيرار مي آيد . اين بچه آذين و ژيرار است . اسمش را گذاشته اند حسن . آذين به ژيرار مي گويد :
- علي! يادت نره براي بچه شير بگير بفرست ،

- بله ، ژيرار حالا شده است علي. من مي دانستم . حتي فاميلش هم شده است كاكايي . هم مسلمان شده است و هم ايراني .وقتي آقاي كاكايي سرش را بگذارد زمين معلوم نيست ژيرار چه خواهد شد . كارخانه نان بكل تعطيل شد . حالا در خانواده فقط علي كار مي كند . يعني ببخشيد ، جناب آقاي مهندس علي كاكايي كه با خانم پري نياكان هم بسيار روابط حسنه يي دارد . نيكي شده است منشي علي . و علي جون صداش مي كند . نقاشي يك قلم ترك شده . حالا علي مهندس ساختمان است . يعني آپارتمان مي سازد .گالري تنديس را از آقاي نستعين خريده است . زن جواد حالا مديره گالري ست . جواد و نستعين رفته اند دنبال صنعت قارچ ،

((اما من ، مثل اين قاشق ، مثل اين ميخ آرامم . باز هم در بندر هستم . اين سومين بندري ست كه درآن زندگي مي كنم . و خيال مي كنم هميشه اينجا خواهم ماند . باز هم نوشتم هميشه . نمي دانم . چرا تو خواسته اي با كشتي بيايي؟ خيال مي كنم من بيشتر از تو حس مي كنم كه اين سفر چقدر طول مي كشد . اما ديگر شتاب ندارم . مي دانم كه تو مي آيي . بعد از دوسال گم و گوري . وقتي نامه قبلي را برايت نوشتم هيچ انتظار جواب نداشتم . باور نمي كنم جهان را تو كشته باشي . هيچكس باور نمي كند . تفنگ پدر را من آورده ام اينجاست . بله باز هم من در بندرم . ولي اين دفعه در شرق . از اين بندر وحشي و شلوغ خوشم مي آيد . هيچكس به هيچكس نيست .

(خانه تو . در منار شهر . تقريبا روي يك تپه . از پنجره اتاق تو خانه عمويت را كه آن طرف آن پل است مي توان ديد . توي كوچه چند بچه بازي مي كنند .گاهي صداي سوت كشتي مي آيد . تو با هر صداي سوت بي اختيار به دريا نگاه مي كني،

(كشتي دريا را مي شكافد و به سوي دريا مي رود. مرد با گردن بسته ، عصا به دست در عرشه قدم مي زند ،

(يك پرنده جلو پنجره نشسته است . پرنده از تو نمي ترسد . خيلي به تو نزديك مي شود . تو با پرنده كاري نداري. صداي گريه يك بچه مي آيد . تو با مداد صداي گريه بچه را روي كاغذ مي نويسي ((اوـ ا ـ او ـ ا ـ ااا ...)) و خنده ات مي گيرد ،

(از كوچه پس كوچه هاي بندر مي گذري . تنها . بي هدف . آرام . حالا در مسجد جامع بندر هستي ،

((وسط سنگهاي سنگين و عظيم ، و درهاي آهني بسته ، خودم را مثل يك عدس ، كوچك حس مي كنم . جلوي مسجد يك چاه است . و يك ايوان مانند به روي آن .اين هديه امپراتور است به سلطان . يك آبنما ،

( دوتا دهاتي آنجا ايستاده اند و تماشا مي كنند . هردوتا يك جورند . نه شبيه به هم . يك جور. يكي حرف مي زند و يكي گوش مي دهد . پيداست آن كه حرف مي زند چند ماه زودتر از آن كه مي شنود به شهر آمده . دهاتي گوينده به دهاتي شنونده مي گويد :
- اين آبنماي بزرگ را مي بيني؟ در زمان قديم از اينجا به جاي آب شير و شربت از زمين مي جوشيده . مردم سه ماه از سال را به جاي آب ، شير و شربت مي نوشيدند . دهاتي شنونده ، كه چشمهايش گرد شده ، مي گويد :
- من عقلم قد نمي دهد . اين جور چيزها را فقط توي قصه ها گفته اند .
و دهاتي گوينده مي گويد :
- آدم نادان ! قصه ها را خب از روي همين جور چيزهاي واقعي ساخته اند ،

((ماه پيش مهمان داشتم . يك نقاش انگليسي . به قول خودش در اروپا نتوانسته تحمل زندگي ماشيني و سوپر ماركتي را بكند و راه افتاده است رو به شرق .حركاتش عصبي بود و صدايش مثل صداي كشيش ها . پشت سرهم حرف مي زد. مرتب حرفش را گم مي كرد و حرف ديگر عنوان مي كرد . گاهي وسط يك جمله صدايش مي بريد ، و بعد از سكوتي دراز مي گفت ((بسه!)). لباسش سراپا سياه بود . كت و شلوار و مخمل سياه و كراوات سياه . از جزئيات مرده شويي و گوركني برايم حرف مي زد. پدرش گوركن بوده و او تابستانها وردستي اش را مي كرده . از گربه ها هم برايت بنويسم . توي كوچه ها و خيابانهاي اينجا ، جلو هردكان و خانه ، گربه هست . همه سالم و سير . مردم مثل ايراني ها گربه ها را آزار نمي كنند . مثل اروپايي ها هم آنقدر بغلي و لوسشان نمي كنند كه ديگر از حيوانيت چيزي درشان نماند،

( از كوچه يي دربندر مي گذري . تكه يي گوشت از زنبيلي كه در دست داري براي گربه يي پرت مي كني . گربه گوشت را مي قاپد و مي بلعد و در دنبال تو به راه مي افتد . تا در خانه ات ،

((مي خواست با من بيايد توي خانه ، ولي چوبي برداشتم ، زدمش و بيرونش كردم . ديگر نمي خواهم كسي به من عادت كند . من به كسي عادت كنم . يك روز بايد جدا شد . بايد تنها ماند . بايد شكست . اما در اين شكستگي تنها ، فقط به تو فكر مي كنم . من از اعتياد تو خلاص نشدم . شايد خودم را پيدا كردم . ولي نامه تو روشن نبود . فقط نوشته يي كه مي آيي ، و با كشتي . و من بعد ازظهر به اسكله مي روم تا ثانيه ها را بشمارم و كوتاه تر كنم ، تا بوي تو را از دريا بشنوم ،

( در اسكله ازدحام هميشگي برقرار است . يك كشتي مسافري تازه پهلو گرفته است . يك كشتي باري در كار تخليه است . جماعت موج مي زند . بندري ها از تازه واردها ، پايشان به اسكله نرسيده ، دلار خريدارند . بسيار گرانتر از بانكها . ناگهان چند فرياد پياپي فضا را مي خراشد و همهمه را فرو مي نشاند . بين رها شدن و سقوط صندوقي كه از چنگال يك جرثقيل عظيم رها شده فاصله يي نيست . صندوق حفره يي در ميان جمعيت باز مي كند و دختري
را كه به هيچ سويي نگريخته در زير خود له مي كند . دختر هيچ نشاني از گذشته اش با خود ندارد . دستهايش خالي ست . تن باريكش در زير پيراهن سفيد نازكش كاملا برهنه است . نگاهش سبز و بي خواهش . موهايش سياه و صاف ،

( زاوش در اسكله با عموي بي بي كه مردي ست بسيار همانند پدر بي بي دست مي دهد . عموي بي بي به زاوش چيزهايي مي گويد . ولي زاوش چيزي نمي شنود . بعد زاوش عصا زنان به سمت كاپيتان كشتي مي رود و از او مي پرسد :
- شما كي حركت مي كنيد ؟
كاپيتان ، زاوش را با تعجب ورانداز مي كند و مي گويد :
- فردا ، ولي ما همان مسيري را كه آمده ايم برنمي گرديم .
زاوش همراه با زهرخندي مي گويد :
- من هم خيال ندارم همان مسيري را كه آمده ام برگردم.

/ 1 نظر / 10 بازدید