طلوع و غروب

آنان که به راه عشق سرگردانند

پيچ و خم اين مسير را ميدانند

از سجده بی رکعوشان پيدا بود

بی دست نماز عاشقی ميخوانند.

خورشيد از شرق به پا خواست و تا غرب کمان زد و من امروز از شرق تا غرب را ديدم، از طلوع تا غروب ،با خورشيد کم حرارت پاييز ،لحظه هايم را قسمت کردم.

 با طلوع رفتگر ،با طلوع کارگر ،با طلوع سر به سجده سايان ،با طلوع نانوا، با طلوع صبحی دوباره از زندگی.

ظهر زاهد، ظهر معمار، ظهر نوازشگر کودکان مدرسه ،ظهر بوی آش و سبزی ،ظهردستهای کشاورز فصل درو  ،ظهر رژه بشقاب های خالی در سفره .

غروب را ديدم، غروب مطلع شعر شاعران، غروب غبار آلود با آن نسيم خنک با آن رايحه دلنشين من غروب را ديدم .غروب عاشقانه ها، گفتم :ای غروب تو چه اشک ها ديده ای ! با خود عهد کرده بودم يکبار در ماه از طلوع تا غروب را ببينم از عروج تا افول و باز برخاستن .

يادمان باشد هر طلوعی را غروبی است ولی... اميدواريم به تابيدن آفتاب فردا !

 

|سيب قرمز|

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
:=)

طلوع من ، وقتی غروب در بزنه موقع رفتن منه.