شب۱ شب۲- نوشته بهمن فُرسي(قسمت بيست و دوم)

((بيست ودو/شش/شصت و پنج، ده روز ديگر تو و ژيرار به لندن مي رويد . و ماه بعد ، همراه با پرفسور سيگال با اتوموبيل به تهران خواهيد آمد . دلخوشي تو اين است كه سيگال در تمام راه حرف خواهد زد و تو گوش خواهي كرد . از اين سيگال تا حالا چيزي برايم نگفته يي. او يك پورتوريكويي فراري ست . آدم سياسي نيست . اتفاقا كمي هم مذهبي ست . ديگر به پورتوريكو نمي گذارند برگردد. او هم خيال برگشت ندارد . او اصلا ضد برگشت است . بعد از اخراج ،هر چندسالي را در كشوري بوده است . فيلسوف و شاعر و نقاش است ،

(من و تو و آنيتا از صفحه فروشي پرديس بيرون مي آييم . اين آنيتا دوست توست . تو سالها در لندن ، در خانه آنها زندگي كرده اي . حالا با تو آمده است تهران . دختر آزاد خوبي ست.
- چقدر آزاده؟
- بايد خودت امتحانش كني !
من به آنيتا نگاه مي كنم و مي خندم . غير از زبان خودش هيچ زباني نمي داند. آنيتا ، مثل آينه ، بي هيچ دركي ، خنده ام را به من برمي گرداند .
- اگه بيست سال پيرتر بود به حافظ معرفيش مي كردم .
- راستي حافظ چطوره ؟
- واسه نراي فك و فاميل نياميري كومكي كار مي كنه .
بله ، مي بينم كه تو از حرف من سردرنمي آوري. به كافه نادري مي رويم . هوا هنوز روشن است . بايد ميانه تابستان باشد . ناگهان با ممدل جلقا سينه به سينه در مي آيم . ممدل مرا از ميان تو و آنيتا بلند مي كند و نيم متر آن ورتر جلو خودش مي گذارد به زمين ، و همين طور غش غش مي خندد ، مثلا يواشكي تو صورتم مي گويد :
- جنده ، حالا ديگه دوتا دوتا ؟
سروته احوالپرسي با ممدل را زود هم مي آورم و خودم را به شما مي رسانم . سعي مي كنم در حياط كافه نادري خودمان را در گوشه يي بنشانم كه از خير برخورد با دوستان در امان باشيم .
- اين كي بود؟
- يكي از بچه ها . اسمش ممدل جلقاست .
- اسم عجيبي داره .
-- مدل كه مي دوني يعني محمد علي . نويسنده س ولي تا حالا چيزي ننوشته .
تو حرف مرا براي آنيتا ترجمه مي كني و او مي خندد.

(من وممدل توي پرديس نشسته ايم.
- دارم يه كارايي مي كنم .
من مي گويم:
- مي دوني اشكال تو چيه ممدل ؟ بايد ((يه كارايي))رو بذاري كنار و فقط دنبال يه كار بري. دنبال پاسكال مي گشتي پيداش كردي؟ ممدل دنبال كتابي مي گشت در تفسير نظريات پاسكال . يك لحظه به اشتباه تصور مي كند سوالي جدي از او كرده م و مي گويد:
- نه، تو چيزي پيدا كردي؟
من لابه لاي غش غش خنده فرياد مي زنم:
- خاك بر سرخرت! پاسكال مرده رو تو از كجا مي خواي پيدا كني؟ ممدل جون ، شاهكار هميشه توي كار خلق ميشه . اگه بخواي بشيني به اميد شاهكار هيچ وقت هيچ گهي نمي خوري .
ممدل با هيكل گنده و چشمهاي سرخ درشتش كه هميشه فرناندل را به ياد من مي آورد ، لحظه يي بربر نگاهم مي كند ، بعد زير لب مي گويد :
- خارك.ده چه نسخه هاي دولاپهنايي مي پيچه ،

(در كافه نادري . تو و آنيتا سيگار مي كشيد و هر دو به من زل زده ايد.
- يه چيزي بگو.
- ژيرار خيلي دلش مي خواد تو رو ببينه .
- كي خودمون دو تا همديگه رو ببينيم؟
- اوضاع هيج خوب نيست .
- اين يارو اجنبي يه كه زبون مارو بلد نيست ؟ گفتم اجنبي كه اگه يه كلماتي بلده چيزي ملتفت نشه . فارسي يادش ندي ها . اول مي خواستم بگم لسان مارو، اما ترسيدم خودتو هم كلمه لسان را بلد نباشي .

- نه ، فقط تك و توكي ، بعضي كلماتو مي فهمه .
- نمي تونستي تنها بياي؟
- نمي شد.
- آنيتا ، كجاي كاري؟
آنيتا سرش را به چپ و راست تكان مي دهد و مي خندد . آرسن براي ما ودكا و ليمو ترش و سون آپ مي آورد.
- الان ودكا مي خوري ميري وسط كار!
من و تو مي خنديم . آنيتا هاج و واج نگاهمان مي كند . بعد او هم مي خندد .
- منم بدم نمي آد با ژيرار آشنا بشم . لااقل براي اين كه ببينم ژيرار توي نامه با ژيرار روي زمين چه شباهت هايي داره . باهاش قرار بذار ، به من تلفن كن بيام يه شب ورش دارم بريم يه خرده دوبه دو گپ بزنيم .
- تو از اون خوشت نمي آد . ولي اون آدم خوبي يه .
دندانهايم را به هم مي فشارم . حتما الان ته فكم يك برجستگي پيدا شده است كه دارد ورجه ورجه مي كند و حركتش در پوست صورتم منعكس مي شود ،

(ويك لحظه ، در همان كافه نادري، آنيتا ديگر با ما نيست . من وتو درجاي ديگري نشسته ايم . تو لباس ديگري داري. شايد من هم . لباس و آرايش موها و بقيه تو درست مانند همان ((زن در صندلي دسته دار))پيكاسوست . اين اولين ديدار ماست در نخستين بازگشت تو به تهران . هردو داريم با فنجان قهوه بازي مي كنيم . هر دو مرتعش هستيم . من كه هستم ،

( ويك لحظه ، من و پوپك در خيابان پاستور هستيم . خسته و سوزان و بي قرار . من كه هستم . بعد به كوچه يي خلوت تر از پاستور مي پيچيم .
- پوپي ، ديگه هيچ نمي تونم خوددار باشم . من مي خوام .
پوپك شيطنت بار و موذي و زنانه مي خندد و مي گويد :
- حالا ديگه نميشه ، خيلي دير شده ، بايد خيلي پش از اينا مي خواستي.
- دير شده؟

( و يك لحظه ، در اتاق من ، درآن حياط خانوادگي . در ميدان اعدام . من بيمارم . ريشم را چند روز است نتراشيده ام . در تخت هستم . پوپك كنار تخت نشسته است و ناگهان به سينه من مي لغزد. با شتاب او را مي بوسم و بعد ، نمي دانم چرا او را پس مي رانم .
- اونجا وقتش بود؟
تمام حركت دستم را عكس به عكس مي بينم كه پوپك را دور مي كند . و چشمهاي پوپك را مي بينم كه با چه خواستاري بحراني و پردرد دور مي شود ،

( و برمي گردم به فنجان هاي قهوه . با خودم مي گويم ((در مورد تو نذاشتم دير بشه . ولي تو را هم از خودم دور كردم)).
- من به تو گفته بودم،
- آره ، هيج وقت به من توضيح نده . توالان پيش من هستي . زندگي غير از اين نيست . من ترجيح ميدم تو به من تعهدي نداشته باشي ، ولي پيشم باشي.
- فردا سعي مي كنم بيام پيشت .
- باشه ، مرسي ، حتما،

( و برمي گردم به ميز سه نفري . من و تو آنيتا.
- آنيتا ، تو ميونه ت با ژيرار چطوره؟ بايد عالي باشه ، نه؟
نگاهم را با شتاب از چشمهاي آنيتا به چشمهاي تو مي تابانم . من هيچ منظور حساب شده يي نداشتم . ولي انگار حرفم مي تواند معنايي هم داشته باشد .
- با ژيرار قرار ميذارم بهت خبر ميدم .
- كار نيكي مي كني.

( وبعد، من و ژيرار در جوجه كبابي چهار فصل هستيم . زير يك درخت كوچك ، دركنار حوض . صداي فواره كوچكي كه نزديك ماست بازي معصومي با گوش من دارد. حالا من مي توانم اين مرد را تماشا كنم . يك بار هم من همين طور با شبان شوهر پوپك رودررو نشسته ام . اين است همان مرد، گاه آن قدر مهربان و انسان ، كه تو وظيفه خودت مي داني او را راضي و خوشحال كني و گاه آن قدر ابله كه خودت را با او برابر بداني. ارتفاع جالبي ست . بايد دومتري باشد . شايد هم دو سه سانتي بيشتر . من نمي دانم مواقعي كه اين مرد ابله مي شود ،
خب اين به جاي خود ، ولي اين چهل و هفت هشت سانت ارتفاع اضافي را چظور مي توني فراموش كني؟ تو نبايد از صد و پنجاه و هفت هشت بيشتر باشي. فارسي به اين خوبي را كه صحبت مي كند نبايد از تو ياد گرفته باشد . به حساب قد و بالا از خانواده مرداني ست كه من پيش خودم اسمشان را گذاشته ام مردان لينكلني. البته نمونه هاي ايراني كه تا حالا از اين گونه مردان ديده و شناخته ام ، هيچكدام اسباب افتخاري براي نام نيك آن مؤمن محترم ، حضرت ابراهيم لينقلن نبوده اند . اين نمونه زوريخي هم شكم بي تناسبي دارد . و چشم هاي مرد لينكلني بايد ته حدقه اش باشد و سوسو بزند . مرد لينكلني اصلا نبايد شكم داشته باشد . اما چشمهاي زرد-آبي ژيرار، تقريبا بلافاصله در حد ابروها ، سطح پهن موربي را در دو سمت صورت اشغال كرده است . سطح اين چشمها به قدري زياد است كه بيننده به اشكال متوجه مي شود كه آنجا پلكي هم وجود دارد. اين خنده هم به اين صورت استخواني نمي آيد.
خنده مسطح و خود شيرين . اين خنده به درد تجارت خنده مي خورد. اين خنداني را هرگز نبايد باور كرد . شايد چندبار ديگر كه اين خنده را ببينم ، بتوانم مفهوم دقيق تري از آن درك كنم . از پشت عينك دور فلزي، با شيشه بي رنگ ، اين خنده ، خنده پزشكان اس اس سينمايي را به ياد مي‌ آورد. صبر كن ببينم . پس آن تصويرها كه كلمات نامه هاي تو از ژيرار مي ساختند ، كجا هستند؟

ْ ژيرار در جزيره يي : بربالاي تخته سنگي ، دركناره درياي طوفاني نشسته است و چيزي مي نويسد . بعد نوشته را در يك بطري مي گذارد . در بطري را محكم مي كند . برمي خيزد . بطري را در دستش تاب مي دهد و رها مي كند .

ْ‎ بطري هوا را طي ميكند و در نقطه يي بر امواج دريا مي نشيند .

‎ْ ژيرار خودش را از تخته سنگي به هوا پرت مي كند . واژگون مي شود . دارد سقوط مي كند .

ْ بطري هوا را طي مي كند . به تخته سنگ كوچكي مي رسد . تكه تكه مي شود .

ْ ژيرار نامه يي را در صندوق پست مي اندازد.

ْ ژيرار در يك سالن بزرگ و خالي نشسته است . بر ديوارهاي سالن تابلوهاي بزرگ نقاشي نصب شده است.

ْ ژيرار در سالن انتظار يك فرودگاه است . تو به او مي رسي . به آغوشش مي روي . ژيرار تو را در آغوش مي گيرد ، و چهل سانت بالاتر از نيمرخ تو كه به سينه او تكيه دارد، صورت او مي خندد.

ْ ژيرار در سالن انتظار فرودگاه ، در همان نقطه كه بود ايستاده است . تو با قدمهاي آهسته به او نزديك مي شوي. ژيرار بر مي گردد و مي رود . تو هم به دنبالش مي روي.

ْ درآن بندر. تو غمزده و ترسيده دركنار در خانه ايستاده اي . ژيرار پياده از راه مي رسد . در چند قدمي و مي ايستد و با چشمهاي دريده ، محكوم كننده و سرزنش بار به تو خيره مي شود .

ْ ژيرار كنار تخت تو برزمين نشسته است و تن برهنه تو را نوازش مي كند . تو به رو خوابيده اي.

ْ ژيرار كنار تخت تو ايستاده است و داد وفرياد مي كند . تو به پشت خوابيده اي.

من اصلا با اين مرد آمده ام جوجه كبابي چهارفصل چه كنم؟ براي چه بدم نمي آمد ژيرار را ببينم؟
- ژيرار تو واقعا براي چي مي خواستي منو ببيني؟
- بي بي از تو خيلي تريف مي كرد.
- من مثل اون تعريف ها هستم؟
- تقريبا نه.
- بدترم ، نه؟
- نمي دونم . فكر مي كنم بي بي تريف كردن بلد نيست .
- يعني بالاخره من اون آدمي نيستم كه براي تو تعريف شده م ، هان؟
- مي شود گفت تو كاملا آن آدم نيستي.
- تو خيلي خوب فارسي حرف مي زني . منظورم اينه كه خيلي با دقت . بي بي از تو تقريبا تعريفي براي من نكرده.من فكر مي كردم ژيرار يه جور ديگه بايد باشه . مثلا هيچ وقت فكر نمي كردم انقدر دراز باشي .
هردو مي خنديم . بعد ژيرار مي گويد :
- چطوره كه ، هان؟
- بله ، درست ميگي ، بگو.
- چطوره كه ، خودمون هم را تريف كنيم . بله ؟
من شمرده شمرده حرف ژيرار را برايش اصلاح و تكرار مي كنم:
- خودمون ، همديگر را ، براي هم ، تعريف كنيم.
- متشكرم.
- نه ، خواهش مي كنم. قابلي نداره . سليته با همه موش مردگي ش مارو به خيمه شب بازي جالبي مبتلا كرده . موافقم ، خب ، تو شروع كن. تعريف كن.
مطمئن هستم اين تكه از حرفم را ژيرار نگرفته است .
هم مطلب را به سرعت گفتم ، و هم بافت كلام ، حتي خود كلمات ، به فرنگي فارسي دان به اين شلي راه نمي دهد . سليته را حتما نمي داند . از موش مردگي لابد تصوير موش و مرده را در نظر مي آورد و گهگيجه مي گيرد. وقتي خيمه و شب و بازي را هم كنار هم بچيند پاك قاطي مي كند . مبتلا هم كه البته مبتلاست . هم حكمت است و هم پزشكي و هم عرفان .
خلاصه بسته است به اين كه چه كسي بگويد و چه كسي بشنود . با اين همه يك بار ديگر تصوير درشت صورت ژيرار را دوره مي كنم . گمان مي كنم بي راه خيالبافي نكرده ام .
- ما يك ماه دو ماه اينجا هستيم بعد برمي گرديم يونان .
- اين دفعه ايران چطوره؟ دفعه پيش هم مثل اين كه تابستان بود ، نه؟
- بله ، تابستان بود.
و مي خندد. و اين خنده معني ديگري به خنده هميشگي اين صورت اضافه مي كند . نمي دانم چرا آن خنده هميشگي كه در صورت آذين هست به يادم مي آيد.
- تابستان تهران خوبه.
- نه نه ، خيلي گرمه ،

( ويك لحظه ، من وبي بي ، درخانه من ، در خيابان فردا، برهنه ، بر تخت ، در هم گرويده . تخت پراز آفتاب است و پوست تن هاي ما پر از آبدانه هاي زنده و درخشان ، كه هر لحظه مي شكوفند و به سويي جاري مي شوند ،

( - زمستون خيلي بهتره

(و يك لحظه ، من و پوپك ، در تپه هاي برفپوش الهيه ، پيش از تاريخي كه پدر بي بي آنها را فتح كرد، پرسه مي زنيم. دوروبر ما هيچكس نيست .در فاصله هايي نامعين ، صداي دور سگها زندگي را خبر مي دهند . دو سمت باراني ام را مانند بالي رو به پوپك باز مي كنم . پوپك به آغوش من پر مي كشد. در باراني من يگانه مي شويم و در برف مي غلتيم .
- فكر مي كني بهتر نبود اگه همين الان همين جا بغل دستمون يه تختخواب گرم و نرك داشتيم؟
از چشمهاي پوپك نور بي پرتو گوارايي مي تابد . جوابي نمي دهد. من توي دلم مي گويم ((نه، بهتر نبود. بهتر همين است كه هست)).

(ويك لحظه ، پوپك ، با كليدي كه در دست دارد ، در آپارتمان مرا در خيابان فردا باز مي كند . من در خانه نيستم . او چند شاخه گل سرخ آورده است . ظرفي پيدا مي كند . آبش مي كند و گلها را در آن مي گذارد و بعد براي خودش در اتاق پرسه مي زند ،

( - چرا انقدر كم مي مونيد ؟ تهران كه خيلي خوبه . هم بيكاري هست هم پول . ميتوني بشيني برا خودت كار كني.
- بي بي اصرار داره من اينجا يك نمايشگاه بدهم، هان؟
- نگران فارسي حرف زدنت نباش . بي بي حق داره . واسه اون لازمه .
- من دارم ساختمان پاپا را تزيين مي كنم.
- پاپا؟ هااا، آقاي كاكايي . ببين ژيرار ، من يك دوست دارم كه شوهر دومش كارشناس پنبه س. اسم اين دوست من شيواس. اون تقريبا هيچ وقت از شوهرش حرفي نمي زنه . شوهر بيشتر مسافرته . در واقع اونا فقط با هم زن و شوهر هستن . يعني رابطه ديگري با هم ندارن . اتفاقا يه دختر هم دارن . شايد هم وجود بچه هه قباله رو به قوت خودش نگهداشته . شايد هم نسبت هاي پنبه يي فاميلي . خلاصه ش، چه مي دونم ، از اين جور زندگي هاي قراردادي تو تهرون كم نداريم . البته اين دوست من واقعا زن خوبي يه . به شوهرشم كاملا وفاداره . يعني هيچ با خيانت سروصدا نمي كنه . يعني اصلا خيانت نمي كنه . كار خودشو مي كنه .خيانت و اين صحبت هاي ديگه حرفاي مجله هاس. من اصلا نمي دونم خيانت يعني چي . اصلا چي دارم ميگم . چقدر هي اصلا اصلا ميگم؟ بسلامتي! استكان عرق را برمي دارم پرتش مي كنم ته حلقم . ژيرار مي گويد :
- من هيچ نفهميدم .
من پوزخند مي زنم .
- گفتم به سلامتي . يعني تو هم بردار عرقتو بخور. همين جوري كه من خوردم . پرتش كن ته گلو .
ژيرار استكان را بر مي دارد سر مي كشد . مدتي ساكت به هم نگاه مي كنيم . بعد من مي خندم . صورت ژيرار اول ساكن است . بعد او هم مي خندد.
- ساختمونو چطوري تزيين مي كني؟
- با خط. خط فارسي.
- خيلي جالبه . من كلكسيون خط پدر بي بي را ديده ام. و بعد،

( من و تو و ژيرار در سالني در يك ساختمان برهنه هستيم . ژيرار به ديوار بزرگ برهنه يي دارد طرح اوليه يك فرسك را مي كشد . زمينه اكليلي چركي آميخته از سرب و مس به ديوار زده است ، و حالا دارد شكل هاي حروف و كلمات را در شيوه خط نستعليق روي آن طراحي مي كند . ژيرار صبح ساعت شش آمده است سركار. تو ساعت هشت ونيم صبح آمدي پيش من . ما شيرين ترين صبح تابستان را با هم گذرانديم . و حالا ساعت يازده است كه آمده ايم پيش ژيرار . بنا بود تو مرا بياوري اينجا . يعني تو اول يكي دو جاي ديگر(!)سرزده اي و بعد آمده اي مرا برداشته اي . ما از ژيرار دور ايستاده ايم تا بتوانيم كارش را بهتر ببينيم. من با صداي بلند مي گويم:
- ژيرار ! من فكر مي كنم تو خيلي بهتر از ايراني ها مي تواني با اين شكل ها بازي كني.
ژيرار بي آن كه رو برگرداند با صداي بلند جواب مي دهد :
- چرا؟ چون من معني اين شكل ها را نمي دونم؟ اتفاقا مي دونم.
من با خنده جواب مي دهم :
- پس تو هم نمي توني اون طور كه من خيال مي كردم كار كني.
و او با خنده مي گويد:
- چرا؟ خوشت نمي آد؟
من فرياد مي زنم:
- هنوز كه تموم نيس . ولي چرا انقدر از حرف ع استفاده مي كني؟
اين بار درشت ترين قهقهه يي كه تا به حال از ژيرار نشنيده ام ، در حنجره او قرقره مي شود ، به فضاي برهنه سالن مي ريزد و انعكاس مي يابد .
پس از خنده بريده بريده مي گويد:
- براي اين كه ايران پر است از علي و عاشق!
اين يكي را واقعاً خوب پيدا كرده است . حتي اگر خواسته گوشه يي بزند خيلي قشنگ زد . لحظه كوتاهي بي اختيار هر سه مي خنديم . در لحظه يي بسيار گذرا ، از جايي كه ژيرار نشسته است مي بينم كه به ترتيب جهان مردخاي شاعر فرانسوي زبان زنرفتار ايراني ، و بعد ، جعفر آملي نقاش بدن كش معروف وطني ، و بعد ، ميرزا بهادر جوان ترين برادر شبديوان ها و بعد جواني در لباس تمام محمل سياه ، به جاي من ، در كنار تو ايستاده اند . و بالاخره ، باز خودم ايستاده ام . و ژيرار با چشمهاي مسطح و به طور طبيعي دريده اش ما را نگاه مي كند .
من فرياد مي زنم :
- عشاق كه چه عرض كنم . ولي در مورد علي حق با توئه . روزگار و چه ديدي ؟ شايد خودتم شدي علي . به هر حال باز هم معتقدم كه اگه تو نمي دونستي علي يا عشق يعني چه ، و اگه اصلا نمي دونستي كه اين كلمات رو با ع مي نويسند ، در اون صورت مسلماً كارت خيلي بهتر مي شد . ژيرار مي پردازد به كارش . من و تو آهسته به او نزديك مي شويم .
- شب حتماً بيايي ها .
- با اين كه مي دونم برام عذابه ، ولي مي آم. بي تفريح هم نيست . اينم بدون كه من امشب آزادم . و كبريت مي كشم ،
- تو سيگار نمي خواي ژيرار؟
- نه ، متشكرم .
من وتو سيگارمان را روشن مي كنيم ،

(- ممكنه با اون آتيش منم بسوزم؟
اين صداي شوشو خواهر ناتني آقاي نستعين است ، كه صورتش و دو شاخه انگشتش را كه سيگار لاي آن است ، به سمت بي بي و زاوش دراز كرده است .آنها سيگارشان را روشن كرده اند . زاوش كبريت را خاموش مي كند و به شوشو مي گويد :
- نه. . تورو با يه آتيش ديگه مي سوزونم .
و براي شوشو كبريت مي كشد . صورت شوشو در تاريكي باغ زعفرانيه روشن مي شود . ولي ناگهان روشنايي مي گريزد ، و يك لحظه ، باز زاوش مي بيند با شوشو توي يك تكه از كانالهاي اين كولرهاي آبي وطني تنگ هم چپيده اند . دست او لاي پاي شوشوست . شوشو اما فقط مثل گوسفند نگاهش مي كند . روشنايي بر مي گردد . كبريت تا آخر مي سوزد و مي خواهد خاموش بشود .
- يكي نيست يه فوت مارو مهمون كنه ؟
شوشو خندان مي گويد :
- براش فوت كن بي بي . اگه نه الان خيال مي كنه اينجا ويتنامه خودشو آتيش مي زنه .
و مي خواهد برود كه زاوش مچش را در هوا مي قاپد و كمي هم با خشونت او را مي كشد و جلو خودش و بي بي به زانو مي نشاند .
- بيا اينجا!تو مردش هستي؟
- مرد چي؟ خود سوزي؟
- نه جغله ، مرد خود خاموشي . همين الان جفتمون لخت مادرزاد مي شيم و مي پريم تو استخر و ...
زاوش حرفش را تمام نمي كند . مچ دست شوشو را ول مي كند . سرش را بر مي گرداند به يك سمت ديگر . عجب معجوني در اين باغ امشب به هم بافته اي . باغ زعفرانيه خيلي قشنگ تر شده است . آن عصر پنجشنبه كه زاوش اينجا آمد طلعت را روي اين تكه چمن ديد . طفلك طلعت . بالاخره ناكام از دنيا رفت . زاوش ، بي آن كه به بي بي نگاه كند ، مي پرسد :
- كي طلعت مرد؟
صداي بي بي جواب مي دهد :
- الان ده ماه ميشه .
- راحت شد . شما هم راحت شديد .
- تو با شوشو حركت خوبي نكردي .
حالا زاوش به چشمهاي بي بي نگاه مي كند .
- تو مي توني امشب از كنار من جم نخوري؟ خيلي بيشتر از اون كه فكرشو بكني دلتنگ و عصبي ام . بد جوري هم حال دعوا كردن دارم . باغ وحش غريبي امشب ترتيب داده اي و يعني تو همه اين جماعت رو مي شناسي ؟
- تقريبا نه . هركسي يكي ديگه ور گردنم گذاشت دعوت كنم . من مي خواستم خودموني تر باشيم . خيلي ها شونم بي دعوت اومدن .
- اين بالش هاي رنگ و وارنگ كه جاي مبل و صندلي تو باغ پخش كرده اي خيلي كار قشنگ يه .
- من نمي تونم از پيش تو جم نخورم .
- فايده نداره .
- چي فايده نداره ؟
- دزدكي زندگي كردن! اينا خودشون همه شون دزدن.
- خواهش مي كنم انقدر خودخوري نكن . من هر لحظه كه بتونم بر مي گردم پيش تو .
- من خيلي هم خوشم . برو به كارت برس .
- چيزي مي خواي برات بيارم ؟
زاوش دستهايش را به بي بي نشان مي دهد .
- اين دو تا دست را مي بيني ؟ من تا حالا هرچي خواسته م خودم با اين دو تا دست براي خودم فراهم كرده م .امشب و بعد از اين هم اين قانون تغيير نمي كنه .
بي بي با چشمهاي نگران به زاوش نگاه مي كند . زاوش با خنده يي تلخ مي گويد :
- يعني چيزي نمي خوام .
- زاوش !
- هوم !
بي بي خم مي شود و نفس اش را بيخ گوش زاوش مي دمد .
- اين خيلي خوب بود . لااقل گاهي بيا نفسي ازين طرف بفرست .
بي بي مي رود . عجب غوغايي ست . زن جواد ، زن دكتر شبديواني ، مهندس ملوكي برادر عباسه ، و زنش ، عجيب است ،چرا اسم اين زن به يادم نمي آيد ؟ آهان ، د ، نه ، اي ببري حافظه ، آره خانم دبير افخم . اين دبير افخم مرد خواره غريبي ست . مهندس با حافظ رفيق است . من نمي دانم حافظ و مهندس چه نوع رفاقتي با هم دارند . به احتمال زياد دبير افخم اين ميان بي نقش نيست . دست و پا كردن و حفاظت يك دوست جوان براي يك شوهر پير ، بزرگواري ست كه تنها از دبير افخم ساخته است . آخر حافظ پدر سگ هم بيني اش عقابي ست . اين دبير افخم چند سالي سعي كرد شاعر باشد . انگار مجموعه شعري هم به نامش
منتشر شد . ولي نشد . گويا شب شعر پرخور و نوشي هم برايش ترتيب دادند . ولي خانم شاعره نشد . و بعد اكتفا كرد به اين كه شاعر پروري كند . اما از جماعت شاعرهاي سربار سورچران هم غير از همين الف جاهد كسي در كنار خانم نماند . تا اين كه ، بالاخره خانم ، راه عرض وجود هميشگي را پيدا كرد . كلكسيونر شد . حالا ، بعد از كلكسيون مرد ، دبير بهترين و كاملترين مجموعه قالبهاي چوبي نقشزني پرده قلمكار را دارد . جواد و فاطي هم عضو رسمي مهمانيهاي پانزده روز يكبار منزل دبير هستند . گاهي هم ، محض تحكيم پيوند طبقاتي ، سكه يي يا كوزه شكسته يي منسوب به دوره اشك اول يا اشك هزارم براي دبير هديه مي برند . عباسه ملوكي صاحب گالري الفبا با شوهرش جلال امداد و خاني كه عباسه او را بي هيچ شرم و ابايي معشوقه اش معرفي مي كند ، و خانم نياكيان و بهادر شبديواني فعلا دور هم هستند .
جهان مردخاي ، جابر آوندي ، هديه آستان شيوا نياميري هم در گوشه ديگري با هم نشسته اند . جاهد از كنار دبير بلند مي شود و مي رود به اين جمع مي پيوندد . شيوا به جاهد مي گويد :
- بخون ديگه ، چرا معطلي ؟
و جاهد ضمن اين كه غش غش مي خندد مي گويد :
- اتفاقا يه شعر تازه دارم .
شيوا مي گويد :
- جونم ، ما كي تو رو ديديم كه يه شعر تازه نداشته باشي؟
جاهد رو مي كند به جابر آوندي و مي گويد :
- خواسته م اين شعر ، شعر طنز درون صداها و كلمات باشه .
جهان مردخاي با لب و لوچه يي كه كلمات از ميان آن كش مي آيد و مانند آب .. قاطر به زمين مي ريزد ، مي گويد :
- پلاستيك ايماژيناسيون شما هميشه انتره سانه !
جاهد با چشمهاي دريده رو به جهان داد مي زند :
- هي هي ! تو حتما خيلي ازش خوشت مي آد اجنبي!
شيوا مي گويد:
- مواظب باش ملامين فيلينگت ترك برنداره .
جمع مي خندند. جهان به شيوا مي گويد :
- شما چه سنباده لطيفي هستيد .
و شيوا به او جواب مي دهد :
- شما چه اشكنه منجمدي تشريف دارين .
جابرآوندي كه با چشمهاي تابه تا، پشت عينك خواب و بيدار است ، و دستهايش را روي سينه گره كرده و به بالش بزرگ نارنجي لميده ، و به اين رييس جمهورهاي نظامي شخصي پوش آفريقايي مي ماند ، با صداي كلفتش مي گويد :
- چرا كش ميدي؟ بنال ببينيم چه مزخرفي سرهم كرده اي؟
هديه آستان مي گويد :
- تو ديگه شعر به خوبي شعر كلون نساختي . يادته چند سال پيش اونو تو دفتر شعر برام نوشتي؟
جاهد همراه با قهقهه يي چاييده فرياد مي زند:
- اي شيطون ! همين ديروز بود ديگه نه ؟
و خودش باز به تنهايي با صداي بلند مي خندد . شيوا محض دل هديه به جاهد مي گويد:
- يخچال ! يالا انقدر بيانات صادر نكن !
جاهد سينه صاف مي كند و شعرش را مي خواند :
((هف،
لف؟
كي چي گف؟
يه كم پف،
دو كم پف،
سه كم پف،
ممه ش پف،
همه ش پف.))
شعر تمام است . لحظه يي در سكوت همه به هم نگاه مي كنند . بعد همه با هم مي زنند زير خنده .
جهان مردخاي با تني مواج و حلزوني مي گويد :
- فوق العاده نيس شيوا جون ؟ فن تس تيك !
شيوا سر مي جنباند .
- با نمكه ، البته نمك سنگ!
- ئه وا نمك چيه شيوا ، ماهه . جاري يه.
جابر آوندي با صدايي كه هرگز نمي تواند زيرلبي باشد مي گويد :
- نخير خورشيده ! البته در حالت كسوف!
و جهان ادامه مي دهد كه :
- وقتي آدم هف لف مي شنوه اصلا به گف پف فكر نمي كنه . مثل يه موج خوابيده كه يهو بلند ميشه ، صدا آدمو بر مي داره. هدي جون ممه ش منظور همون پستونه ديگه نه ؟ آدم ياد پستون حوا مي افته . ياد شير اول آفرينش ، Promier Lait ، هان؟
و هديه آستان به دهان جابر آوندي نگاه مي كند تا ببيند آيا قضاوت داهيانه ديگري از آن تراوش مي كند ؟ هديه از وقتي دارد روي جابر آوندي كار مي كند ،مثلا سنگين شده . اين هديه ، با همين هيكل گامبو ، سالها يكه تاز تختخوابهاي لشكر شاعران وطن بود . ولي مدتي ست كه دور شاعران را خيط كشيده . براي خودش ژرژ ساندي شده و دارد دنبال يك شوپن مي گردد . پيش از آن كه ژرژ ساند بشود ، سارا برنار بود . حتي يك وقت زويا كاسمو دميانسكاياي گامبو هم شد .و دوره كوتاهي هم ژاندارك گامبو . ولي حالا علويه خانمي ست با ژست ژرژ ساند كه منتظر است جابر آوندي ، اين شبه رئيس جمهور نظامي شخصي پوش آفريقايي ، آب توبه به سرش بريزد و ببردش به زاويه دنج آپارتمان هاوس بخت در ساختمان شماره دو سامان در بلوار يا به عبارت اخير پلوار اليزابت . سودابه مي رود پيش زاوش . لحظه يي بالاي سرش مي ايستد و نگاهش مي كند .
- بشين . چرا نمي شيني؟
- چقدر تنها نشسته اي؟
- الان كه تنها نيستم .
درخششي ، در تاريك روشن باغ ، در نگاه سودابه پيداست . اين درخشش به زاوش ارتباطي دارد ؟ سودابه واقعا نازنين است . زاوش هيچ وقت به سودابه ابرازي نكرده است .سودابه كنار زاوش مي نشيند .
- اسم دخترتو چي گذاشتي؟
- سودي .
- اين كه اسم خودته . يه باره مي خواستي بذاري سودابه . خوبه ؟
- خيلي بچه خوبي يه . تو چطوري ؟ چي كارا مي كني؟
- مثل هميشه عاشق توام .
سودابه كمي سرخ و دستپاچه مي شود .
- جدي ميگم .
آذين به آنها نزديك مي شود . يك بشقاب بزرگ بالقمه هاي كوچك ، در دست دارد . زانو مي زند جلو آنها .
- چي كار كنم اين جماعت يه كم به هم نزديك بشينن ؟ انگار مهموني يه كم سرده ؟
شيوا بلند مي شود و مي رود كنار جمال بابك كه درگير مخلوطي از چرت و خلسه است مي نشيند . حالا جمال زنده خواهد شد . اين جمال با نفس جنس زن زنده است . البته فقط با نفس . زن جواد مي آيد جاي شيوا كنار جابر مي نشيند . هديه بلند مي شود ، بازوي جهان را مي گيرد و با هم قدم مي زنند . اين حركت البته فقط براي چزاندن جابر است . انگار با صداي هديه ، يك فحش آبدار، كه البته ظاهرا زيرلبي ست ، ولي برگهاي باغ چنان آن را دست به دست مي دهند كه دراين فاصله به گوش زاوش و سودابه هم مي رسد ، منتشر مي شود .
- جنده خانوم !
سودابه مي گويد :
- اين هدي دهنش چاك و بست نداره .
زاوش لقمه كوچكي از بشقاب آذين بر مي دارد و به او مي گويد :
- خانم جون ، اگه مي خواي اين جماعتو به هم نزديك كني ازشون دوري كن .
آذين تبسم مي كند . حظ مي كند كه چه فرمايش بزرگي از زاوش شنيده است . اگر حسادت امان بدهد همين الان اين فرمايش را براي بي بي خواهد برد .آذين بلند مي شود و مي رود .
زاوش به سودابه مي گويد :
- هر چند من و تو هم طفلك هستيم ولي اين طفلك واقعا بي خودي ميون اين جماعت مي لوله . خب تعريف كن .
- من از چي بگم . تو تعريف كن .
- ياد اون شب انجمن ايران و فرانسه افتادم .
و بعد از مكث :
- تآترش خيلي مزخرف بود .
و پس از مكثي ديگر :
- ديگه تورو نديديم .
و بالاخره :
- زن جواد چرا تنها اومده ؟
- جواد ايران نيس و آقاي نستعين فرستاده تش آمريكا . گويا دارن رو يه پروژه روپرودوكسيون كار مي كنن .
- كه آثار نقاشان ميهني رو چاپ كنن به آمريكاييها بندازن .
- شايد هم برعكس .
- واقعا اگه پول آمريكايي نبود از ون گوگ به بعد ديگه نقاشي مي مرد . كوبيسم و خانواده اش ، و مكتبهاي آبستره هم اصلا به دنيا نمي اومدند . اين زن جواد چي ميگه ؟ شنيده م با هم اومد و رفت دارين ؟
- ببين زاوش . فاطي اصلا دختر بدي نيس . شنيدم تو ازش دلخوري؟
- ابداً . البته موجود خود شيرين نخود هر آشي يه . ولي خب به من چه . اينم شد حكايت پرتو نيكداد كه هر جا مي شينه پشت سر من ليچار ميگه . علتش مي دوني چيه ؟ من فقط يه دفه بهش گفتم كه شعر اونو از روي آزادگيها و شجاعتهاي پايين تنه اش قضاوت نمي كنم . اما به حضرت شمر قسم كه من به فاطي يا درباره فاطي كلمه يي به كسي نگفته م . البته بين خودمون بمونه ، از تو هم معذرت مي خوام كه انقدر رك ميگم ، ولي اين خانم بي ريخت ترين ك.. افتاده ذوزنقه يي دنيا رو داره . اونوخ مرتب هم شلوار مي پوشه . تورو خدا رفاقتي يه جوري حالش كن ديگه شلوار نپوشه .
سودابه ، كه با شنيدن حرف زاوش ، به سرعت برق يك دوره مجاني ك..شناسي ديده ، ضمن اين كه به خنده افتاده ، مي گويد:
- تو خيلي بدجنسي .
- جون تو دلم براي جواد مي سوزه . آخه تا كي اون بدبخت براي راديو برنامه بنويسه و به اسم فاطي پخش بشه . اصلا ببين چي ميگم ، پيش از اين كه تو بياي اينجا ،مي توني بازم اينجا پيش من بشيني ؟ اقاتون دلخور نمي شن ؟ مي توني صداش كني اونم بياد اينجا . تو مرد سالم محكمي داري . من خر، وقتي اومدم گلاسكو ديدن تو ، بايد همونجا ، همون روز صبح ،

( ويك لحظه ، در كلاسكو . در آپارتمان نقلي سودابه . زاوش ديروز بعدازظهر وارد شد . آنها تمام بعدازظهر را در شهرك هاي كوچك اطراف پرسه زدند . شب آمدند خانه . غذا پختند . خوردند . سودابه باصرار زاوش را در اتاق خواب خودش ، روي تخت خودش خواباند . خود سودابه در كاناپه يي كه در اتاق نشيمن است خوابيد . زاوش كه نتوانست بخوابد . نمي داند سودابه توانست يا نه . هيچ وقت هم از هم نپرسيدند . اما حالا كه سر صبح است هر دو ظاهرا خوابند . زاوش در تخت سودابه و سودابه دركاناپه در آن يكي اتاق . زاوش چشم باز مي كند . صبح خيلي زود است . سودابه را صدا مي زند . شايد سودابه را صدا نمي زند . اسم سودابه را با خودش مي گويد . اما يكهو مي بيند كه سودابه با لباس خواب در آستانه در است . زاوش گوشه پتو را مانند يك بال بزرگ مي كند . سودابه چابك به بستر مي خزد . تن سودابه در زير لباس خواب برهنه است و سرد . زاوش سودابه را تنگ به خود مي فشارد و گرمش مي كند . همين . ديگر نمي داند چه بكند . با سودابه نمي داند چه بكند . دردمند و افروخته و سرگردان از سودابه مي پرسد :
- ما چي كار مي تونيم بكنيم ؟
و بعد ، انها ، كاري نمي كنند .

(- آره ، همون صبح زود بايد افسارمو مي دادم دست تو و با هم زندگي مي كرديم . اما عيب نداره . تو مرد خوبي گيرت اومد . دوستش داشته باش . هميشه باهاش خوب باش . به قصد تلافي باهاش خوب و بد نباش . اصلا هيچ وقت به فكر تلافي نباش . تلافي مسخره ترين اختراع بشره . آره ، پيش از اين كه تو بياي داشتم اين جماعتو براي خودم دوره مي كردم . تو حتما خيلي از اينا رو نمي شناسي . هيچ بدم نمي آد كه حالا با صداي بلند اين حشرات رو براي خودم و تو دوره كنم. دوس داري؟ مي خواي طرف مربوطه خودتم صدا كني اينجا؟
سودابه كه حالا نگاهش پراز سرزندگي و شيطنت هاي شيرين شده است ، مي گويد:
- نه ، اونو اينجا صداش نمي كنم . ولي اجازه بده يه سري بهش بزنم و برگردم .
در حالي كه دارد بلند مي شود ، زاوش به او مي گويد :
- خوب شد اون روز صبح تو گلاسكو تورو براي خودم عقد نكردم . تو هم بالاخره هر چي باشه ، زني.
و سودابه با جرئتي كه خيلي براي زاوش تازگي دارد مي گويد :
- تو خيال مي كني خيلي سرت ميشه . ولي ،
و مي رود . نگاه طاوش به دنبال سودابه روي خانم نياكيان مي ماند . درست چهار سالي هست كه اين بانوي بزرگوار را زيارت نكرده است . صورت شيريني دارد و گوشت و قالب سنتي . لبش تقريبا به طور دايم حركتي دارد كه جندگي اش را بيشتر علني مي كند . اگر دهان باز كند ، كه ديگر به هيچ قيمتي نمي شود جنده بودنش را حاشا كرد . ولي الحق و الاصاف جنده خوش اطوار بانمكي ست . دوره كم و بيش درازي هم اين خانم روي زاوش كار كردند . خيلي پيگير ولي بازيگر و خوددار. زاوش نمي داند كه چرا طرف داداش صداش مي كرد. بله، دفعه دوم كه توي پرديس آمد ، و ديگر خودش را خودماني و جزء خانواده مي دانست ، زاوش را داداش صدا كرد . راستش زاوش هم بدش نيامد . عقده خود داداش كم بيني اش رضا داد كه اين لقب تازه را از اين جنده نمكي بپذيرد . بارها و بارها ناگهان توي پرديس پيدايش مي شد و بي خود و بي جهت يك خورجين صفحه هاي گنده تر از كله اش مي خريد . حتما آن وقتها در ترقي و آسياي جوان و اطلاعات هفتگي هم راجع به كارايان چيزهايي مي نوشته اند . خانم نياكيان هميشه
اسم كارايان را مي برد . و طوري مي برد كه انگار همسايه ديوار به ديوارشان . يا اين كه همخايه پدرخوانده شان . خلاصه اش هيچ وقت زاوش درست سردرنياورد اين عفيفه چه روابطي مي خواست با او داشته باشد . شايد هم زاوش پخمه بود ، و اين آكله عفيفه روابطي را كه دلش مي خواست با زاوش داشته باشد ، در واقع داشت . البته يك چيز هميشه مسلم بود . عفيفه دلش مي خواست حرف و خبر انبار كند و توي خبر باشد .
- واخواهر ، آره ديگه ، آهان ، همين ديشب بود ، رفته بودم پرديس پيش زاوشي .
- اي به گور باباي دروغگو !
- خيلي نازه اين پسر ، ذاتاً آرتيسته . چه تكبري خواهر . اما هميشه جلوي پاي من پا ميشه . تا نشينم نمي شينه . اصرار كرد بيشتر بشينم . واخواهر يه وخ ديدم دو ساعته همين طور نشسته ام . كار و زندگي شو ول مي كنه برام حرف مي زنه . چه صدايي . با اين كه نويسند س ، اما درياي موزيكه . ولي مگه بروز ميده . يه جوري راجع به صفحه ها حرف مي زنه كه انگار اصلا موزيك سرش نمي شه . قربون صدقه ش ميرم تا هميشه بهترين اجرا هارو بم بده . اما كارايان رو از من داره خواهر . خب كارايان خيلي ژوسته ! زاوش نمي دونم چرا با كارايان ميونه نداره .
باري ، زاوش ، در رابطه يا بي رابطگي خودش با اين جنده نمكي نمي داند بي لطفي كرد يا خنگي ؟ ولي چيزي كه واقعا از آن سردر نمي آورد اين است كه يارو ، امشب ، اينجا ، در خانه بي بي چطور سبز شده است . سودابه بر مي گردد . جعفر آملي هم همراه اوست .
- دوباره سلام ، استاد !
- استاد جدو آبادته . بتمرگ !
سودابه و آملي با هم مي نشينند .
- خب ، من حاضرم .
- براي چه كاري؟
سودابه قيقاجي به ابرو مي اندازد و به زاوش مي گويد :
- براي ، به قول خودت ، دوره كردن اين جماعت .
زاوش مي خندد و مي گويد :
- كاش براي دوره كردن گلاسكو حاضر بودي .
صورت سودابه گل مي اندازد .
- چطوره اول از همين جعفر جون آملي شروع كنيم ؟
هان ؟ بعداز زدن پنبه ايشون ، و مرخص فرمودنشون از حضور خودمون ، اونوخ مي پردازيم به بقيه ، بله؟
جعفر آملي كه مورمورش شده ولي نمي خواهد خودش را از تنگ و تا بيندازد ، مي گويد :
- باز انگار تو لبي استاد ؟
- اين از فيض حضور دوستانه .
- بنده از حضورتون مرخص مي شم .
جعفر دست به شانه سودابه مي زند ، بلند مي شود و مي رود .
- زت زياد !
سودابه ، ملايم ولي سرزنش كننده ، مي گويد :
- اون خيلي دلش مي خواست پيش تو باشه .
- اما زبونش نمي خواست . استاد استاد . به قبر پدر هر چي استاده . ولش كن . خوشحالم كه برگشتي . تو اون زنيكه رو مي شناسي؟
- نه ، كيه ؟
- تخم حرومه .
- من پرسيدم كيه؟
- جون تو تخم حرومه .
- افاده ش خيلي بالاس .
- گه مي خوره . باباهه زن باغبونه رو ك... واين تخم حروم پس افتاده .
- تو چقدر بد راجع به مردم حرف مي زني .
- آسون تر از اين بلد نيستم حرف بزنم . بعد كه خانوم استخون مي تركونه ، چون برورويي داشته ، چون لكاته از آب در مي آد ، با زرنگي و مادر ..بگي باباهه رو مجبور مي كنه براش سجل بگيره . باور مي كني نوزده سالش بوده كه براش سجل گرفته ن؟
- مگه ممكنه ؟ تو از كجا مي دوني؟
- خب ديگه . آخه من چند سال از عمر خودمه با بقالي موسيقي گذرونده م. القصه ، مختصر و مفيد ، خانوم ناگهان از رقي تبديل ميشن به خانم پري نياكيان .به طور خودموني يم چون پي پي به فرنگي يعني شاش ، اينه كه خانوما نيكي صداش مي كنن . ژيرار به سودابه و زاوش نزديك مي شود . در دو قدمي آنها مي ايستد . دستهايش را تو جيب شلوارش كرده است و آن تو ، معلوم نيست با چه چيزي ور مي رود . خنده نچسب هميشگي به صورتش است . صورت اين هيكل دراز را از اين پايين تماشا كردن كار سختي ست . گردن آدم درد مي گيرد . چون او حرفي نمي زند ، زاوش مي گويد :
- زوريخ هم همينقدر گشاده ؟
ژيرار قاه قاه مي خندد و مي گويد :
- صداي موزيك به اينجا مي رسه ؟
بله . اين تنها كاري ست كه ژيرار امشب براي اين مهماني كرده است . زاوش مي پرسد :
- تو اون خانومو مي شناسي ژيرار؟
- كدوم خانوم ؟
- اون !
- آاا، نيكي! اون با بهادرخان آمده ، كله ش پوكه . ولي زن خوبي يه . خيلي زنه .
قاه قاه مي خندد و با دستهايش ابعاد مطلب را در هوا ترسيم مي كند .
- زن ! پر! تو نيكي رو نمي شناسي؟
- نه . من نمي شناسمش . امااز همين دور دلم براش به اهتزاز دراومده !
- به چي؟
- به اهتزاز.
- فردا معني اهتزاز را ياد مي گيرم.
باز قاه قاه مي خندد و همين طور كه دارد مي رود ، مي گويد :
- چرا نمي آيي نزديك ؟ امشب كه ميان سليته ها به خيمه شب بازي بدي مبتلا نيستي؟!
و زاوش متوجه مي شود كه برخلاف تصورش ، ژيرار ؟ آن شب در جوجه كبابي چهار فصل ، تمام آن فرمايش مثلا سخت را فهميده است و بي اختيار از دهانش مي پرد كه :
- اي مادر ..ده!فارسي به اين خوبي رو از كي ياد گرفته؟
سودابه در تاريكي دستش را مي گذارد روي دست زاوش . بند بند استخوانهاي ظريف دست كوچك سودابه را

/ 3 نظر / 4 بازدید
افشين

سلام دوست عزيز مطالب جالبی نوشته ايد به وبلاگ ما هم سری بزنيد انشاالله مفيد خواهد بود.

Afsane

بچهء جنگل سبز! کاربرد بهترين بوم و بهترين رنگ و بهترين ابزار برای نقش کردن ملاحتی که بوی نا می دهد و به منظره گورستانی می ماند در غروب جمعه، ناسپاسی است...

مامور خدا

سلام اينم يه جا برای صحبت با خدا حتما شما هم حرفهايی برای گفتن داريد