شب۱ شب۲ نوشته بهمن فرسی ( قسمت بيست و هشتم)

شش/نه/شصت و سه، همه بچه ها مي گويند كه من عوض شده ام . بد شده ام، ديگر به درد هيچ كاري نمي خورم . آذين چند ماهي لندن بود . رفت و تنهاتر شدم . جمال بابك را در لندن ديدم . سعي كردم با چند تا نويسنده آشنايش كنم . جمال پرت است . بعد رفت پاريس . سيما آمريكاست . مرتب براي من نامه مي نويسد . نمي توانم از قول تو به سيما سلام برسانم . سيما چيزي از من و تو نمي داند . سيما يك رهگذر بود . يك تماشاچي

/ 1 نظر / 5 بازدید
Afsane

سلام بانی! تند می نويسی و من چقدر جا می مانم... نوشته های کوتاهت دوست داشتنی است. و اين داستان بلندت - ببخش! - هنوز فکر می کنم اوج نمی گیرد...