يک اتفاق غيرمنتظره!

صداي زنگ در شركت بصدا درآمد.از مهمان عزيزي كه زحمت كشيده بود و براي روز تولدم كيك آورده بود عذر خواستم و بطرف در رفتم. مادر پشت در بود.
از من پرسيد كه تا كي توي شركت هستم؟ در جوابش گفتم كه فعلا اينجا هستم و جايي نخواهم رفت.
دعوتش كردم بيايد تو. اما نيامد . گفت كه هيچ كجا نروم تا او برگردد چون كار واجبي با من دارد.و خيلي هم روي اين مسئله و ساعت 7 تاكيد كرد. به ساعت نگاه كردم.حدود 6/20 دقيقه بعد از ظهر بود.
دلم شور افتاد. پرسيدم:((اتفاقي افتاده ماما؟))اما مادر همانطور كه ميرفت گفت اتفاقي نيافتاده و دوباره به ساعت7 و اينكه من جايي نروم تا او برگردد تاكيد كرد.
مادر رفت و مرا با هزار جور فكر و خيال تنها گذاشت.
هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه اينبار زنگ تلفن بصدا در آمد.پشت خط چكاوك خوش صدا و مهربان جنگل سبز بود كه براي تبريك روز تولد من تلفن كرده بود. تبريك گفت و عذرخواهي كرد كه نتوانسته هديه روز تولد مرا درست بموقع بدستم برساند و ... و گفت كه كم كم تا 20 دقيقه ديگر از محل كارش -در تهران- به خانه خواهد رفت.
از او بخاطر اينكه بياد من بوده و روز تولد مرا بخاطر داشته تشكر كردم.خداحافظي كرديم و گوشي را گذاشتم .براي بار دوم از مهمانم عذرخواهي كردم . هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه باز صداي زنگ در شركت بصدا درآمد.برادرم پايين ، پشت در بود.از بالاي پله ها نگاهش كردم
.لبخند مشكوكي بر لبانش بود .جلوي در كه رسيدم متوجه ماشينم شده كه توي آن مادر، خواهر ،آيلار كوچولوي خوشگلم و ....
باورم نمي شد! امكان نداشت .
فكر مي كنم دهانم براي چند دقيقه اي باز مانده بود .قدرت هرگونه عكس العملي از من سلب شده بود .
به چشمهايم اعتماد نداشتم.آخر همين چند دقيقه پيش بود كه تلفني ....
بله ، چكاوك عزيز و دوست داشتني جنگل سبز به اروميه آمده بود و براي اينكه مرا غافلگير كند به هيچ كس چيزي نگفته بود.
فقط با خواهرم از مدتها قبل نقشه اينكار را كشيده بودند . گويا گل ياس جنگل سبز هم در طرح اين نقشه دستي داشته اما در اجراي آن غايب بوده است.
چكاوك مهربان با كلي زحمت و يك دنيا رحمت به كلبه ما آمده بود.
با خودش صفا و مهر و فراوان و تبريکات بسيار از طرف خودش و بقيه دوستان هم آورده بود.
عصر رسيده بود و براي فردا صبح زود بليط برگشت هم در دست داشت . با هزار مكافات راضيش كرديم تا يكروز بيشتر پيش ما بماند.
كمي بعد مانياك عزيزم بهمراه گل ياس قشنگم هم تلفني روز تولدم را تبريك گفتند و شب تا صبح چه ها كه نكردند برايم در اتاق كنفرانس چت . سيل پيام تبريك بود كه از طرف دوستان و عزيزاني كه بيشترشان را هم نميشناختم بطرفم جاري ميشد .
و من شرمنده اينهمه محبت بودم و قادر به انجام هيچ كاري هم نبودم.
چكاوك مهربان...
مانياك برادر عزيزم...
گل ياس خوشبو....
ديونه عزيزم...
يانيخ كرم...
اسدي محترم ...
زيباي خفته ...
الفی با مرام...
حميد جان دوست خوبم ...
زهرای نازنين...
free-green-bird دوست خوبم ....
و.....
دوستان ديگر كه حالا اساميشان را فراموش كرده ام...از همگي شما سپاسگذارم و شرمنده همه محبتهاي شما هستم.
شما برايم خاطره انگيزترين جشن تولد تمامي عمرم را برگزار كرديد...اميدوارم لايق اينهمه محبت شماعزيزان باشم....
......................
صبح ساعت ۴۰/۸ در سالن انتظارفرودگاه به انتظار پرواز هواپيمايي نشسته ام كه چكاوك مهربان جنگل را راهي خانه خودش مي كند.
(و بار ديگر دلتنگيهاي من شروع شد.)
تلويزيون مشغول پخش برنامه است . مجري برنامه خبري اعلام مي كند در مورد بهار امسال تهران.
((سازمان N.G.O بهار امسال تهران را از نظر بارندگي ، پاكيزگي هوا و طراوت و سرسبزي بي نظيرترين بهار 30 سال گذشته اعلام كرد...))
با وجود شما عزيزان ، بهار امسال براي من بي نظيرترين بهار ايران و دنيا بود .
كوچك همه شما عزيزان:باني

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
pari

آمدم ........ماندم.........خنديدم........ديدم............و بر باورم ، ايمانم ، استوارترگشتم / و اما تو.....؟!/ همه چيز را از من بگير اما خنده و رفاقتت را از هيچکس دريغ نکن و برای همه بمان تو بمان از برای گوزن خوبم و پرنده زیبا و سنجاب کوچولو. آنیا. حمید. زهرا . و حاچ (رزا) و دوستت ديوانه.الفی و دادش مانياک و قبل از همه اينها برای آن خانواده باصفا و با معرفتتان بمان .... بمان....بمان......بمان......بخند...جون من بخند....من بميرم بخند......من دارم برای يک لبخند واقعی تو ميميرم ........مگه نه بانی؟

chakavak

بانی جان از محبتها و مهمان نوازی شما سپاسگزارم...... ببخشيد که اين مهمان ناخوانده اينهمه باعث درد سر شد! در ضمن من اصلا يادم نمی ياد که به جز مامان آيلار جون با کسی صحبت کرده باشم و حتی تا آخرين لحظات پرواز خودم هم خبر نداشتم که اين بالهای کوچکم توان پرواز را دارند یا خیرتا این که همه محبتها و خوبیهایت و مهری که همیشه به من داشتی ناگهان به بالهایم قدرت پرواز داد و خواست تو بود که آ«دم و اون یکی هنوز آدرس دل ما را نمی داند چه رسد به پرواز ..!

forugh

من خواب ديده ام ... من آرزو کرده ام ... من دعا کردم ... با خدای تو حرف زدم و او گفت : کسی می‌آيد /کسی ديگر/کسی بهتر/کسی که مثل هيچ کس نيست، مثل پرنده نیست، مثل چکاوک نیست، مثل سنجاب نیست، مثل مانياک نیست، مثل همه زندگی ات آيلار نيست / مثل آنکسيست که بايد باشد / و قدش از درختهای شهرتان بلندتر است / و صورتش ..... از صورت ماه هم روشنتر است / کسی که در صدايش با توست / در نفسش با توست / در صدايش با توست/کسی که نان را قسمت ميکند/ زمان و مکان را نمی شناسد/ دوستی ها را قسمت می کند/ مهرش را قسمت می کند/ شعرش را قسمت می کند/و نشانی همه دلها را می داند و بر آن می نشيند/ و شايسته و بايسته توست/ من خواب ديده ام ...... و سهم ما را هم می‌دهد ...

حميد

سلام // گفته ای که می آيی / و اگر اين حرف درست باشد / من وقت زيادی ندارم. / بايد آسمان را گرد گيری کنم / و دست هايم را در طرح نيايشی بالا ببرم / تا باران حياط خانه را بشويد / بايد قالی ها را دوبار جارو بزنم / تا گل بدهند. / پنجره ها را با گلاب پاک کنم / حرير آبی بر درگاه بياويزم / و از تمام کبوترها و گنجشکهای بيکار دعوت کنم / تا بر شاخه ها بنشينند / و از شته ها تقاضا کنم / اين هفته برگ ها را نخورند / و از جوشکار محل خواهش کنم / تا در ساعت ورود تو سوهان به آهن نکشد. / بر ميز ترمه باشد / شمعدان / شيرينی / گل محمدی / و در قوری چای تازه دم / بر اندام من پيراهن گلدار / و بر چهره ام آرايش بهار / ودر گريبانم عطر شکوفه و خواهش پيچيده باشد ... /// سبز بمانی و هميشه بهار

free_green_bird

سلامی دوباره .اميدوارم هميشه خوش ودلت گرم باشه.اين زنگها گاهی به موقع به صدا در ميان و گاهی به صدا در نميان.روز به روز اين آداب داره تغيير ميکنه.من فکر ميکنم جاهايی که فقر هست يا رنجی بروز محبت ها داره فراموش ميشه وجاهايی که خالی از هر چيز ارزشمنديّ... داره تبديل به يک مراسم شکوهمند شبيه تاجگذاری شاههنشاه ميشه .اميدوارم سالهای سال تولدی همین طور پر از محبت وصميميت وسادگی داشته باشيد .فراموش نشه و رنگ ريا هم نگيره.به اميد ايرانی آزاد.

HHN:))

ما بيشتر :))

nevise

تولدت مبارک روح پر احسس زندگی شاد زی که حق تو است شاد بودن

pari

کی دلش می‌خواد بره به بهشت ؟ آدرس بهشت را در آشنايی با بانی پيدا کنيد... سعی کنيد بريد به اين بهشت ديدنی ... من رفتم به بهشت و برگشتم اما بهشتی ماندم و ديگر آن پری زمينی نيستم ..چقدر زيباست دل کندن از تمام وابستگی‌ها و چقدر شيرين است فارغ از هر دلبستگی و تملک و قید وبندها و مرزها ....... اميدوارم که همه به اين بهشت زيبا برسند و حالا می‌فهمم که چرا نام وبلاگ بانی جنگل سبز است خوب می‌فهمم!

Taraz

درود.منهم زاد روزتان را تبريک ميگويم.شادو مهربان باشيد.

pari

بانی جان تبريک می‌گم عزيزم/ می بينی بعد از تولد با شکوهتان چند تا دوست جديد به جنگل اومدن ؟/ همیشه شما بانی خیر هستید /قدمهاشان گل باران و تولد با شکوه وبه يادمانی شما هم باز برای هزاربار ديگر مبارک باشد.......:X