اين قافله عمر عجب می گذرد!

- سلام!
-سلام!
- حال شما خوبه ؟
- ممنونم شما خوبين؟

..........
- شما چند سالتونه؟
مي خندم و مي گم:((شما چه حدسي مي زنيد؟))
- م م م ....والله چي بگم م م م ....باید متولد 1346-1347 باشيد! درسته؟
باز هم مي خندم .
- درسته؟
- من متولد 1351 هستم!
- آ آ آ آ آ .....چقدر موهاتون سفيد شده ؟ چرا؟

مي خندم و جواب هميشگي كه تو آستينم دارم براي اينجور مواقع تحويل طرف مقابل مي دهم.
- موها زياد مسئله اي نيست . مهم اينه كه آدم قلبش سياه باشه كه مال بنده خيلي سياهه!!
معمولا طرف مقابل اول متوجه منظور من نميشه ولي بعدا كه دقت مي كنه و متوجه بازي کلامي من با سياه و سفيد و قلب و مو ميشه ، قاه قاه مي زنه زير خنده و ....
مشابه اين سوال و جوابها بين من و كساني كه براي اولين يا دومين بار با هم روبرو شديم يا دوستاني كه خيلي وقت ميشه همديگه رو نديديم تكرار ميشه ، اما چيزي كه تو اين ميان براي من هميشه ثابت بوده عدم توجه من به موهاي بيش اندازه سفيد خودم و البته زودتر از حد معمول سفيد شده خودم بوده.
راستش اگر بخوام خودم رو توي يكي از اين دسته بنديهاي فلسفي قرار بدم خيلي از خصوصيات من به ((كلبيون-كلبي مسلك ها)) مي خوره. هيچ وقت برام مهم نبوده كه چي بخورم و چي نخورم....چي بپوشم و چي نپوشم..چطوري بخوابم و چطوري نخوابم و ....حالا نه اينكه فكر كنيد آدم شلخته و نامرتبي هستم ها .....نه!...اما خوب زياد اهل مد نبودم و شكمو نيستم و زياد توي اينجور موارد به خودم سخت نگرفتم!
به همين خاطر حرفهايي مشابه حرفايي كه بالاتر بهش اشاره كردم هيچوقت روي من تاثيري نكرده بود تا اينكه....
2-3 روز پيش سر وکارم به يكي از ويدئو كلوپهايي افتاد كه اون موقع ها كه فيلم و سي دي ها رو قاچاقي مي گرفتيم و مي ديدم مشتريش بودم. حدود يكسالي مي شد كه فرصت نشده بود برم پيشش . خلاصه بعد از كلي سلام و عليك و چاق سلامتي يك فيلم گرفتم و بيرون اومدم. بيرون كه اومدم متوجه دونفر شدم كه چند قدم اونطرفتر مشغول صحبت بودند. دقت كه كردم يكي از همكلاسيهاي دوران دبيرستانم رو شناختم. اون موقعها با هم صميمي بوديم . اون مبصر بود و من معاونش!((ببين چه كلاسي بوده كه من معاون مبصرش بودم!!!))
آخرين بار فكر مي كنم حدود يك يا يكسال و نيم پيش بود كه همينطور تصادفي ديده بودمش.
براش سر تكون دادم و سلام كردم. برگشت طرفم . نگاهي بهم كرد و انگار نه انگار كه اصلا منو ديده باشه مشغول ادامه صحبت با دوستش شد.
فكر كردم شايد متوجه نشده ، بنابراين دوباره سلام كردم و دست تكون دادم. دوباره بهم نگاه كرد . اينبار نگاهش دقيقتر شد. چند ثانيه مكث كرد. درست مثل اينكه توي حافظه اش دنبال قيافه و اسم آشنايي مي گرده. بعد از اين چند ثانيه يكمرتبه يادش اومد!
چشمهاش چهارتا شد و دويد طرفم . با تعجب وبا دهاني باز نگاهي به موهام كرد و در حاليكه نميتونست چشم از موهام برداره همونطور که داشتيم رو بوسی می کرديم بهم گفت:(( به خدا ...به قرآن قسم كه نشناختمت ! آ آ آ آ ....پسر چيكار كردي با خودت و موهات؟ اونقدر موهات سفيد شده كه اصلا نتونستم بشناسمت !)).......
و اينبار من ديگه نخنديدم!
يعني راستشو بخواين خنديدم و جواب هميشگيمو تحويلش دادم اما ته دلم فهميدم كه يك خبرهايي شده و من بي توجه بودم بهش!يعني اينكه كار از شوخي و كنايه گذشته...هرچند كه هيچوقت خودم رو اونطور كه معمول همه است جوان ندونستم و جواني نكردم..اما ديگه بايد قبول كنم كه ....بله ديگه!!!
ياد كتاب ((همنوايي شبانه اركستر چوبها)) نوشته ((رضا قاسمي)) نمايشنامه نويس و نويسنده ايراني الاصل مقيم فرانسه افتادم.قهرمان قصه اين كتاب -كه كتاب برگزيده سال هم شد و كلي جايزه هم توي ايران برد- قصه زندگی يك مهاجر ايراني توي فرانسه است كه
به سه نوع بيماري مبتلاست- لطفا با انواع و اقسام عناوين کتابهايی که در مذمت و سرزنش مهاجرت از ايران نوشته ميشه اشتباه گرفته نشه ! موضوع اين کتاب اصلا ربطی به اين موارد که عرض کردم نداره و خوندن اون رو به همه دوستان توصيه می کنم!- . كه يكي از اونا ((بيماري خودويرانگري)) هستش. كتاب رو كه مي خوندم بعضي از خصوصيات كتاب منجمله همين موردبا من تطبيق مي كرد. يكي ديگه از بيماريهايي كه قهرمان قصه داشت ((بيماري آينه)) بود. يعني اينكه قهرمان قصه وقتي توي آينه نگاه مي كرد نمي تونست خودش رو ببينه اما اشياء بيجاني رو كه دورو برش يا توي دستش بود رو مي ديد. مثلا وقتي جلوي آينه مشغول اصلاح صورتش ميشد . فقط تيغ ريش تراشي رو ميديد ، و خودش و صورتش رو نه! و البته بعد از كلي كلنجار رفتن و آزمايش فهميده بود كه فقط يك عضو بدنش رو مي تونه ببينه ، چون اين عضو بدن هم در واقع با توجه به بيماري ((خود ويرانگري)) كه داشت خاصيت اصلي خودش رو از دست داده بوده و تبديل به يک عنصر و عضو بي خاصيت و در واقع بيجان شده بود. و اين عضو جايي نبود به غير از(...)!
راستش اين قسمت قضيه رو به هيچ ترتيبي نمي تونستم هضم كنم ، اما فكر مي كنم با اين اتفاقي كه برام افتاد درك اين موضوع هم برام راحتتر شده باشه! من هم جلوي آينه ايستاده ام...بارها و بارها.....اما گويا چيزي نديده بودم تا بحال!موهاي روز بروز بيشتر از روز قبل سفيد شده ام رو هم مي ديدم اما گويا نمي ديدم!....و .....
اما راستي توي اين يك - يك و نيم ساله چي به سرم اومده كه من !.....
بانی!19.gif

/ 5 نظر / 7 بازدید
pari

و به سر من ؟!!!!!!!!

BANO

سر هردوتون سلامت چه اگر بزرگی به سن است و پيری به موی سپيد صد هزار کودک بزرگ نما اکنون در ميان نبود .

pari

از سفيدی موی ما که گذشت در عجبم از نديدن موی سياه و جوانی چهره ام مگر ما آينه نداشتيم ؟!!!

zari

برنده جايزه بهترين رمان اول سال ۱۳۸۰ بنياد گلشيری ....يکی می گفت : منه در ميان راز با هرکسی.... که جاسوس همکاسه ديدم بسی.... يکی می گفت : مکن پيش ديوار غيبت بسی....بود کز پسش گوش دارد کسی..... يکی می گفت سنگ بر باره ی حصار مزن ..... که بود کزحصار سنگ آيد برون .....يکی می گفت : مکن خانه بر راه سيل ای غلام....يکی ميگفت : مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است.....يکی ميگفت : مکن خواجه بر خويشتن کار سخت.........

jeiran

راستی بانی جان يکبار اين آواز گلپايگانی رو گوش کن باشه ........موی سپيد و توی آينه ديدم ...آهی بلند از ته دل کشيدم ....تا زير لب شکوه رو کردم آغاز و....... عشـــــــــــــق بايد پا درمیـــــــــونی کنه تا ..........(<:*