شب۱ شب۲- نوشته بهمن فُرسي(قسمت بيست و سوم)

((بيست و هشت/چهار/شصت و پنج، باز هم زاوش عزيز تو، اميدواري كه حالم خوب است و ديگر همين روزها بازي ام روي صحنه خواهد بود. ديشب خوابم را مي ديدي. در يك تآتر خيلي بزرگ بوديم . و بازي عجيبي كه درست يادت نيست تماشا مي كرديم ، تماشاچي ها انگار همه با هم آشنا بودند . ولي نگاهمان كه به هم مي افتاد نمي توانستيم براي هم سري تكان دهيم يا لبخندي بزنيم . اول من متوجه اين وضع شدم . گفتم همه اين مردم را مي شناسم ، ولي آنها انقدر عوض شده اند ، كه من در شناختن آنها دل به شك شده ام . بعد از مدتي تو هم ديدي كه همين احساس را داري . با چند تا زن آمدي سلام و عليك بكني ولي نتوانستي . عجيب است كه هيچچي از بازي يي كه روي صحنه بود يادت نيست ،

(- ولي عجيبه كه من همه چي يادمه!
زاوش رو به شوشو مي كند .
- تو هم بايد يادت باشه جوني!
شوشو حالا كنار پاي زاوش نشسته است . زاوش يك لحظه دست بي بي را ول مي كند ، خم مي شود ، دهانش را مي برد نزديك گوش شوشو و مي گويد :
- تو هيچ بد نيستي ، باداباد ، يه دفه ديگه م حاضرم ست و سير ب.نمت!
شوشو كه حسابي مست است ، موج بزاغي را كه بي اختيار در دهانش برخاسته ، يكباره مي فرستد ته گلو و با تقلا فرو مي دهد و بعد مستانه رو به زاوش مي گويد :
- خاك بر سر بي تربيتت! داشتم خفه مي شدم .
و بعد غش غش مي خندد. زاوش برپا مي ايستد و باز دست بي بي را محكم مي گيرد . اينجا مسلما دنباله همان مهماني ست . زاوش نمي داند چرا خيال مي كند كه اين يك بازي ست . و اينجا واقعاً صحنه است . تعداد زيادي از بالش هاي رنگي را زاوش برده ريخته روي ايواني كه به باغ مشرف است . تلي از بالش درست شده است كه اگر كسي پشت آن بايستد ديده نخواهد شد. جماعت دور هم اند. زاوش حسابي كله اش گرم است . ميان جمع ايستاده و دست بي بي را محكم گرفته است . بقيه روي زمين ولو هستند . زاوش نيم ساعت حسابي روي همه كار كرده. به اصرار مشروب پشت مشروب به معده هاشان سرازير كرده . حالا بايد همه اينها هم كله هاشان مثل زاوش در سوخت و جوش باشد . مگر اين كه معده چرمي داشته باشند. آشنا و غريبه ، خوانده و ناخوانده سي چهل نفري مي شوند . زاوش در ميان جمع سر مي گرداند و فرياد مي زند :
- آذين! آذين!‌كجايي؟
آذين از گوشه يي ، شاد و شنگول ، براي زاوش دست تكان مي دهد .
- من اينجام !
- تو همين جوري مي خواستي؟
آذين سر تكان مي دهد و زاوش مي گويد :
- حالا صبر كن ، تازه اولشه ، انقدر به هم نزديك بشيم ،
نگاه زاوش به پرفسور سيگال و ژيرار مي افتد كه تقريبا از جمع دور مانده اند .
- آهاي پرفسورا بفرمايين تو!
جابرآوندي كه ديگر به زور پلكش را اداره مي كند ، چشم بسته و لميده و خرناس كشان مي گويد:
- بگير بشين زاوش ، ديگه داري شورشو در مي آري.
- جابر جون نميشه . مي خوايم يه بازي دستجمعي بكنيم.
آهاي سيگال ، من غير از همين زبوني كه مي شنوي هيچ زبون ديگه يي سرم نميشه . پاشو بيا جلو! ژيرار تو بلندش كن بيار!
گربه بي بي دارد سرانگشت شست جهان مردخاي را مي ليسد.
- پرفسور تو بشين پيش جهان! تو بيشتر از ماها اونو درك مي كني. پيشته!
گربه فرار مي كند . سيگال به جهان مي رسد و كنار تو مي نشيند.
- خيله خب ، حالا همه تون ، هر چقدر ، و هر جوري كه ازتون بر مي آد گوش كنين . هر كسي هم نمي خواد گوش كنه ، گوش نكنه . ولي حق ندارين از جاتون تكون بخورين!
الف جاهد ، با لب هايي كه به علت مستي ، چندان هم از او فرمان نمي برند ، از توي دامن دبير افخم سر بلند مي كند و مي گويد:
- كي گفته ما حق نداريم تكون بخوريم؟
زاوش با خشم فرياد مي زند :
- مشت ! اگه تكون بخوري با مشت چونه تو خرد مي كنم.
جاهد مي گويد :
- زكي!
و مي خواهد به زحمت سرپا به ايستد كه زاوش يك لگد حواله ك.نش مي كند و جاهد شيرجه مي رود توي بغل خانم نياكان . چند نفري به اعتراض حرف هايي مي پرانند .
- د!
- ئه!
- نه!
- شوخي بدي بود!
و زاوش با صورتي گداخته و وحشي فرياد مي زند :
- شوخي بي شوخي! از اين لحظه به بعد هر چي مي بينيد و مي شنويد يا هر اتفاقي بيفته همه جدي يه!
گرته يي از وحشتي غير قطعي دلها را به هيجان مي آورد و لب ها را مي بندد. زاوش لحظه درازي برقصد ساكت مي شود و جمع را تك تك از نظر مي گذراند .
صداي نفس هاي قوي زاوش موسيقي تلخي براي اين سكوت است . شوهر سودابه سكوت را مي شكند:
- آقاي ايزدان شما بهتره كمي استراحت ...
- ساكت !
و بعد ، زاوش ، با خشمي مهار شده ، زير لب مي گويد :
- خواهش مي كنم .
وباز سكوت سنگيني مي كند. صداي باز شدن يك پنجره مي آيد . پدر بي بي ، آقاي كاكايي ست كه پنجره اتاق طبقه دوم مشرف به ايوان را باز كرده است تا احوالي از باغ بپرسد . به صداي باز شدن پنجره جمع بي اختيار جنبشي مي كند و زاوش قهقهه ديوانه واري سر مي دهد که ظاهراً پاياني ندارد . جماعت تك تك و با احتياط با قهقهه زاوش همراه مي شوند . پس از لحظه يي همه باغ ، حتي پدر بي بي در چارچوب آن پنجره ، دارند قهقهه مي زنند و از بسياري چشمها اشك بي اختيار روي صورتها روان شده است . بعد ، زاوش ناگهان قهقهه اش را مي برد و به جماعت زل مي زند . ديگران لحظه يي بي اختيار به قهقهه ادامه مي دهند ولي يكي پس از ديگري ، با توجه به زاوش ، لب مي بندد و بس مي كنند . و باز سكوت . زاوش با صداي گرفته و خسته به حرف مي آيد :
- من اول مي خواستم يه بازي دستجمعي با هم بكنيم . يه بازي جغرافي . اين بازي اختراع خود بنده س . مثلا مي خواستم از جابر بپرسم اين زمين كثافت چند تا مملكت شمالي و جنوبي داره و چرا؟
جابر بي اين كه چشمهايش را باز كند يا از جايش به جنبد مي گويد:
- فقط دوتا ، مملكت منجمد شمالي و مملكت جنوبي . واسه همينم هس كه تو انقدر منجمدي جوون! ولي كسي نمي خندد.
زاوش با همان صورت گرفته و خسته ادامه مي دهد :
- بله ، همينه ، جواباي خوشگل تو آستينامونه كه در واقع جواب نيستن . تازه ، لابد ، حالا كه آمريكا شمالي و جنوبي دارد، لابد ، پس ، چرا كره و ويتنام و يمن و ايرلند و و و شمالي و جنوبي نداشته باشن؟بله؟ يا اين كه چرا آفريقا چهل و سه ، يا پس فردا ، هزار تا كشور نباشه ؟ بالاخره نون را بايد لقمه كرد و خورد ،بله ؟ آره ، از اين حرفا بو گند سياست مي آد: عق!
زاوش صدايش را تغيير مي دهد ، و شاد و زنده ، فرياد مي زند:
- بنابراين خانمها !‌آقايان !‌من امشب يك بازي جالبي پيشنهاد مي كنم كه واقعا مي تونه دلهاي سست مارو به هيجان بياره . امروز فقط اين مهمه . هيجان ! موافقيد ؟ جمع فرياد مي زند:
- موافقيم!
و زاوش فرياد مي زند :
- بسيار خوب . اين بازي ، اسمش بازي اعدامه . امشب بايد يه نفر از ميون ما اعدام بشه . حكم اعدام رو من اجرا مي كنم . ولي هر كسي را كه كانديد بكنيد ، بايد اول محاكمه بشه . حاضريد؟
جمع فرياد مي زند:
- حاضريم.
زاوش دست بي بي را رها مي كند . شلتاق زنان خودش را به ايوان مي رساند. از پشت تل بالشها تفنگ دولول شكاري آقاي كاكايي رابيرون مي كشد ، روي تل بالشها به سينه مي خوابد ، لوله تفنگ را به طرف جمع نشانه مي رود و فرياد مي زند:
- خيله خب، من حاضرم، كي اعدام بشه ؟
جماعت ، به هيجان آمده ، همه به هم نگاه مي كنند . درخشش پولادي لوله تفنگ در تاريك روشن ايوان دلهره گرمي به چشمها تابانده و رخوت را از دلها رانده است . در آن ميان فقط جابر آوندي همچنان لميده و چشم بسته است . ناگهان شوشو فرياد مي زند :
- بي بي!
چند نفر از اينجا و آنجا ميگويند :
- نه!
- نه نه !
- بي بي چرا؟
زاوش از روي تل بالش ، در حالي كه لوله تفنگ را به قلب بي بي نشانه رفته ، و يك چشمش را به نشان دقت در نشانه گيري بسته است فرياد مي زند :
- من آماده ام . اما چرا بايد بي بي اعدام بشه ؟
شوشو جواب مي دهد :
- چون باعث شده كه تو امشب جلاد بشي .
زاوش فرياد مي زند:
- قبول نيست . شما همه تون باعث شده ايد كه من جلاد بشم .
شيوا فرياد مي زند:
- چون خيانت كرده!
- به كي؟
- به ژيرار!
- ژيرار تو حرف شيوارو قبول داري؟ باور مي كني؟
ژيرار جواب مي دهد :
- باور نمي كنم .
شيوا رو به زاوش فرياد مي زند:
- تو خودت چي؟ تو هم باور نمي كني؟
زاوش جواب مي دهد :
- جلاد حق راي نداره . كانديد بعدي؟ اين كانديد رد شد .
باز جماعت به هم نگاه مي كنند. يخ بازي گرفته است . ناگهان فاطي زن جواد نيامي ، كه معلوم نيست چرا هنوز دهان باز نكرده تا بناگوش سرخ شده است ، مي گويد:
- آقاي آوندي ، بچه ها ، آقاي آوندي!
جمال بابك زير لب مي گويد:
- موافقم ، اين جابر ديگه زيادي آرتولوگ شده .
زاوش كه دارد لوله تفنگ را رو به جابر مي چرخاند ، فرياد مي زند:
- كسي سرراه نباشه !
جماعت روي هم مي غلتند تا مسير لوله تفنگ تا مغز جابر آوندي كاملا پاك و آزاد باشد . زاوش بعد از نشانه گيري دقيق فرياد مي زند :
- حاضرم ، اما دلايل كافي نيست!
جابر آوندي ، بي آن كه زحمت تغيير وضع به خود بدهد ، مي گويد:
- اين خانم فاطي ملاعلي چي فرمودن؟
تمام جماعت همصدا ميزنند زير خنده . زاوش فرياد مي زند :
- موافقم ، چون اين خانم فاطي ملا علي رو من و جابر حاضر نيستيم فاطي نيامي صدا كنيم اينه كه با ما غرض شخصي داره . كانديد رد شد !
جماعت باز مي زنند به خنده . شيوا فرياد مي زند :
- جلاد حق راي نداره!
زاوش فرياد مي زند :
- پس مي گيرم ! خب ، كي دليل محكم تري داره؟
عباسه ملوكي از ميان جمع مي گويد:
- چون از اول مهموني همه ش گرفته خوابيده .
آقاي كاكايي ، پدر بي بي ، از توي پنجره داد مي زند :
- پس حالا كه ايشون خوابيده بريد سراغ يكي كه بيداره.
زاوش فرياد مي زند :
- زنده باد آقاي كاكايي! موافقم ، ما مرده ها رو اعدام نمي كنيم . كانديد بعدي؟
شيوا فرياد مي زند:
- بابك ! بابك!
ميمي زن دكتر سليمان كه هميشه بي دكتر در اين جور پارتي ها ظاهر مي شود ، با غمزه مي گويد :
- ئه وا نه، بابي طفلك!
- موافقم ، بابك جز در عالم خيال به كسي تجاوز نكرده ...
- هار هار هار!
- آقاي امداد! آقاي امداد!
- چرا؟ چرا؟
- چون زيادي يه طفلك ! اون كاري به كار عباسه نداره!
- هار هار هار!
- آذين ! آذين!
- نه ، شوشو ! شوشو!
- نه ، اصلا شيوا، شيوا!شيوا!
يك لحظه مجلس خر تو خر مي شود . هر كسي ديگري را كانديد مي كند كه اعدام بشود . جماعت آشكار و در پرده پته همديگر را مي ريزند روي آب. با هر نامي كه از دهاني بيرون مي آيد زاوش لوله تفنگ را به قلب صاحب نام نشانه مي رود. آخر سر جهان مردخاي با حركاتي پرعشوه و مواج سرپا مي ايستد . جمع ناگهان سكوت مي كند . جهان بعد از اين كه مبالغي عور و غمزه به اطراف منتشر مي كند ، مي گويد:
- چرا هيچكس خودش داوطلب نميشه ؟
زاوش از روي تل بالشها تفنگ را به قلب جهان نشانه مي رود و فرياد مي زند:
- مرحبا! بالاخره يه مرد پيدا شد: جهان تو خودت داوطلبي اعدام بشي؟
جهان با عصمتي عفتانه جواب مي دهد :
- خب بعله اقاي ايزدان ، كسي كه منو كانديد نكرد.
زاوش فرياد مي زند:
- شوخي نيست ها! خانوما و آقايون همه شاهد باشن !
جهان مي گويد:
- ئه وا اگه شوخي بود كه اين بازي انقدر عالي نبود. من واقعاً اكسيته م!
زاوش مي گويد:
- خيله خب ، تو واقعاً تنها مرد اين جمعي ، حاضر باش ، حرفي نداري؟
جهان با غمزه جواب مي دهد :
- همه تونو دوس دارم ، مخصوصاً شما رو آقاي ايزدان ، شما خيلي انتره سان هستين.
زاوش فرياد مي زند :
- ممنونم! خيله خب ، اين ديگه لحظه آخره، يك ، دو ، تفنگ را به شانه فشار مي دهد ، يك چشمش را مي بندد ، دقيقاً قلب جهان را نشانه رفته است . زاوش فرياد مي زند :
- دو! كسي اعتراض نداره؟
سكوت مانند سرب به همه قلب ها و لبها نشسته است . در ثانيه يي كه ظرفيت آن به طور غير منتظر توسعه يافته است ، همزمان با هم ، زاوش فرياد مي زند ((سه)) و بي درنگ ماشه تفنگ را مي چكاند ، آقاي كاكايي از توي پنجره فرياد مي زند ((تفنگ پره زاوش!)) ، وصداي شليك ، فرمانروا و بي برگشت ، سكوت را مي شكافد . جهان غرقه در خون به زمين مي غلتد . لحظه يي هيچ صدا و حركتي نيست . دست ها مانده ، پاها از ياد رفته و نگاهها خود گريخته اند . بعد ژيرار كه دستكش سياه چرمي به دست دارد به سوي زاوش مي رود . تفنگ را از زاوش مي گيرد ، دستمالي از جيب در مي آورد ، و در حالي كه دارد آثار انگشت زاوش را از بدنه تفنگ پاك مي كند به سوي جسد جهان مي رود . جماعت برايش راه باز مي كنند . ژيرار خم مي شود ، دست جهان را مي گيرد و تفنگ را به دستش مي دهد ، و بعد ، دست و تفنگ را در هوا ول مي كند ، تا به طور طبيعي ، در نقطه يي طبيعي بيفتد و بماند . همه سر بالا كرده اند و به ژيرار نگاه مي كنند . ژيرار در ميان جمع چشم مي گرداند و بعد با صدايي سرد مي گويد:
- جداً خودشو كشت!
جماعت به هم نگاه مي كنند . تكاني در سرها آشكار مي شود . صدايي كه گوينده آن شناخته نمي شود مي گويد:
- چرا خودشو كشت ؟

زاوش از پشت تل بالشها بلند مي شود . مي آيد از ميان جمع مي گذرد . مي رسد كنار استخر. نفس عميقي مي كشد و با لباس شيرجه مي رود توي آب . تمام طول استخر را تا ته باغ زيرآبي شنا مي كند . بعد ، آن ته ، از استخر مي آيد بيرون . يكراست مي رود به سمت در باغ ، در را باز مي كند و مي رود به خيابان . و صداي زوزه طولاني ترمز يك اتوموبيل در فضا تير مي كشد .

/ 3 نظر / 38 بازدید
مانا

سلام فرزند جنگل ای سبز...خوشحالم که اواين باره می بينمت و از قضا اولين نفر هم هستم به فاصله ۱۰ دقيقه.خوشحال می شم که شما هم به شبنم باران سرب بزنيد و به سوال من جواب بديد...قربان شما...مانا

free_green_bird

حالم از اين جمع پر زرق و برق و ريا بهم خورد...حق داشته زاوش ...! اما رمان ديگه پليسی شد ! فردا ممنتظر ادامه اش هستم .

اون يکی

ممممم ..... فردا که تو کار قر و قمبيلی !