ترازو

روزي كه از گهواره انديشه‎هايم
پا در ميان ساحت هستي نهادم
اندر دل دنياي زيباي حقيقت
عشق بزرگ مادرم آمد بيادم

كردم چو شاهين ترازو ابروان را
و ديدگانم را نمودم كفه آن
عشق مقدس را كه عشق مادرم بود
در آن ترازو هشتم و سنجيدم آنرا

كوه بلند و سركش هيماليا را
سنگ ترازو كردم اما رفت بالا
دريا و اقيانوسها بر آن فزودم
بار دگر آن كفه بالا رفت بالا

وهمچنان عشقٍ بزرگِ مادر من
سنگين تر از هر چيز ديگر مينمودم
آخر تمام اختران آسمان را
بر كفه سنگ ترازويم فزودم

بازم فزونتر بود عشق مادر من
اي نازنين چون نام تو آمد سر آن
يكباره كفه‎ها شدند اندر نوسان
گويي كه شد لبريز از مي ساغر من

مشتي ز خاك سر زمين ارجمندم
بر كفه سنگ ترازوها فزودم
هم سطح گشته كفه ها و يكدگر را
صد بوسه دادند و بر آمد من درودم!


تقديم به عزيرانم که هميشه نام و ياد مادر برايشان اولين و آخرين است
ياشياسيز آنالار دنيا.......آنالار آذربايجان
07.gif

/ 0 نظر / 8 بازدید