هر آشنايی تازه اندوهی تازه است ...

 دستی به آرامی بر شانه‌ات فرود می‌آورم.

ـ سلام ...!

ـ سلام !

ـ ببخشيد ...؟ شما چيزی گم کرده‌ييد؟

ـ نه ... نه...

ـ اما شما پی چيزی می‌گرديد اينطور نيست؟

ـ چرا اما... شما، شما چطور فهميديد؟

ـ تعجب نکنيد! اين کار من است ...!

 

ب. ا. ن. ؟ !

امروز مرا آزار می‌دهند

و نمی‌دانند که اين جان و تن

آزار ديدن به خاطر سلامت تو را تا چه حد دوست می‌دارد

امروز مرا به محکمه می‌برند

امروز مرا باز می‌جويند

من آنجا خواهم گفت که هنوز، هنوز...... دوستت دارم ؛ هنوز، هنوز...

 

مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان !

...! ميان بيگانگی و يگانگی هزار خانه است . آنکس که غريب نيست شايد که دوست نباشد.

کسانی هستند که ما به ايشان سلام می‌گوييم و يا ايشان به ما. آّنها با ما گرد يک ميز می‌نشينند،

چای می‌خورند، می‌گويند و می‌خندند. « شما » را به « تو» ، « تو» را به هيچ بدل می‌کنند.

آنها می‌خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند. می‌نشينند تا بنای تو فرو بريزد. می‌نشينند تا

روزاندوه بزرگ. آنگاه فرا رسنده‌ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی

اگر زبانِ تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می‌خورند که در راهِ مِهر، مرگ، چون نوشيدن يک

فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگين می‌کنند در ميان حلقه‌ی گذشت‌هايشان. جامه‌هايشان

را می‌فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بياورند ـ و در دفتـر يادبودهايشان خواهند نوشت.

زمانی فداکاری‌ها و اندرزهايشان چون زورقی افسانه‌يی، ضربه‌های تند توفان را تحمّل می‌کند؛

آن توفان که تو را ـ پروانه‌های خشک شده و گل‌های لابه‌لای کتابت را ـ در ميان گرفته است.

آنها به مرگ و .... می‌انديشند. بر فراز گردابی که تو واپسين لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی

می‌چرخند و فرياد می‌زنند: من! من ! من ! من ! بايد ايشان را در ان لحظه‌ی دردناک

بازشناسی... . 

از ياد مَران که اينگونه شناسايی‌ها بيشتر از عداوت، انسان را خاک می‌کند

 مگذار که در ميان حصار گذشت‌ها و اندرزها خاکسترت کنند...

در آن طلا که مَحَک طلب کند شک است. شک، چيزی به جای نمی‌گذارد.

 مِهر، آن متاعی نيست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه‌ی يک آزمايش به حقارت آلوده‌اش نسازد.

عشق، جمع اعداد و ارقام نيست تا بتوان آن را به آزمايش گذاشت، باز آنها را زير هم نوشت و باز آنها را جمع کرد.

 آنچه من می‌شنيدم آنچه می‌گفتند نبود...!

يک سنگ بر پيشانيِ سنگيِ کــوه خورد . کــوه خنديد و سنگ شکست .

يک روز، کـوه می‌شکند . خواهی ديـــد.

 

(( باری ديگر شهری که دوست می‌داشتم وغزلداستانهای‌سال بد از: * نادرابراهيمی*))

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
پری

.!احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تيرانداز به روی يک پرنده تير بيندازد. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بر می‌دارم. رقيب، يک آزمايش‌گر حقير بيشتر نيست. بگذار از آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود. تــــــو در قلب يک انتظار خواهی پوسيد. من اين را بارها تکرار کرده‌ام ...! و چيزی نيست که من از آن با تو سخن نگفته باشم . چيزی نيست که بر کنار مانده باشد. از آن مرد که بر زين نشسته بود و پای خسته‌اش رکاب را به گردش می‌آورد و با اين همه، مقصدی نداشت، ... از آن مرد راه گم کرده که خيس باران بود و ما آوازش را دوست می‌داشتيم. / می شنويد؟ اين آهنگ مرا به ياد کنار يک درياچه می‌اندازد، درياچه‌ی ... * آقای نادر ابراهیمی*

حامد(پرسپولیس زلزله)

سلام خوبی عزيزم وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن خوشحال ميشم يه خونه کوچولوی قرمز داريم بيا پيشمون منتظرم قرارمون يادت نره دير نکنی منتظرم !!خيلی منون راستی قرمز يادت نره

مگه نه ....؟

اون روز أنچه خواندم، آنچه شنيدم نبود ...! بین گوينده و کاتب يکی دروغ گفت! گوینده او بود و کاتب نیز هم.!

ilad13

اپديت کردم اگه دوست داشتی بهم سر بزن لطفا!!!يعنی لطفا دوست داشته باش!!!!!!!ببين اونقدر اومدم و نيومدی که کم کم فکر ميکنم که عمديه!!!!ببينم اينه رسمش!!!به خدا که اين دفعه آخره!!!!!از وقتی که نوشته اهی بهمن فرسی رو تموم کردی شدی از اين رو به اون رو!!!!

mehryar

hich kas az jouye hagiri ke be godali mirizad morvaridi seyd nakhahad kard !!!!!

anoosh

سلام!قشنگ بود....منم آپ ديت کردما!!!!خيلی وقته سر نزدی