هوا بس ناجوانمردانه سرد است...!

-آقا تو رو خدا به من رحم كنيد !من دارم از بين مي رم!
- بابا جان تو چرا حرف حاليت نيست ؟ گفتم كه ندارم كه بدم! چرا نمي فهمي؟
-چرا وقتي مي خريدينش فكر اينجاشو نكردين؟ بد كاري كردم كه فروختمش ؟ مگه شما
نمي خواستينش؟ اگر من اونو به شما نفروخته بودم ، حالا مي تونستين اينطوري باهام
حرف بزنيد؟
- زر زيادي نزن! اصلا دارم و نمي خوام بدم! خيالت راحت شد؟ برو هر غلطي دلت خواست بكن!
- آقا تورو خدا من به اين پول احتياج دارم ....خواهش مي كنم ....
قيافه مرد زرد و تكيده بود. انگار همين چند ساعت پيش از تخت بيمارستان بلند شده بود و آمده بود خيابان. دو مرد طرف خطابش بودند.مردها از يك ماشين پياده شده بودند.توي ماشين دختر بچه كم سن و سالي همراه با يك زن ديده مي شد.قيافه زن ناراحت و در هم بود. سر دختر بچه را محكم به بغلش فشار داده بود و هر از گاهي با حسرت نگاهش مي كرد و به آرامي بوسه اي به صورت و پيشاني دخترك مي زد.
بچه عرق كرده بود. هوا سرد بود اما بچه عرق كرده بود. چشمهاي بچه بسته بود.خواب نبود اما بسته بود. با بوسه هاي گاه و بيگاه زن ، پلكهاي بچه كمي باز مي شد .و دوباره بسته مي شد.
- آقا تو رو بخدا رحم كنيد....اصلا مي رم شكايت مي كنم...مي رم دادگاه و مي گم اينا پول منو نمي دن...نه ! نمي رم ....آقا تو رو خدا من نمي خوام اينكارو بكنم ...بياين پول منو بدين بخدا من اگر به اين پول احتياج نداشتم اينكارو نمي كردم....ببينيد الحمدلله كه حال بچه اتون هم داره خوب ميشه ...ديگه چي مي خواين؟ خواهش مي كنم...
مرد لاغر اندام گرفته بود از لبه كت يكي از مردها و داشت التماس مي كرد.
- آقا جان تو زبون آدميزاد حاليت نيست مثل اينكه ! مي گم ن ن ن د د ااااا رررررم م م م م!
مي فهمي؟ ندارم!
مرد لبه كتش را از دست مرد لاغر اندام و زرد بيرون كشيد. با قيافه اي در هم به مرد همراهش اشاره اي كرد . سوار ماشين شدند .
- آخه بي انصافها ....خدا نشناسها.......لامروتها....اين بود رسم جوانمردي و انسانيت؟
من اگر به پول احتياج نداشتم ، چرا از جون خودم مايه مي گذاشتم؟ مگه من بد كردم كليه امو فروختم تا جون بچه اتون رو نجات بديد؟ بد كردم ؟ حالا چرا پول كليه منو نمي ديد ؟ مگه قرار نبود كه بلافاصله بعد از عمل پول منو بديد؟ مگه شماها نبوديد كه التماس مي كرديد و مي گفتيد پولش هر چقدر كه باشه براتون مهم نيست؟ پس چي شد؟حالا كه كارتون راه افتاده ديگه .......
مرد فرياد زد!
ماشين گاز داد و رفت .
مرد كنار خيابان نشست و دستهايش را بصورتش زد و زار زار گريه كرد.
و من ....
شرمم شد از اينكه توي هوايي نفس مي كشم كه بايد شاهد صحنه هايي اين چنيني باشم!
بعد از اونروز تا الان توي حال خودم نيستم. دائم به اين فكرم كه چه كاري از دست من بر مي آمد!
من بايد چكار ميكردم؟
شرمم شد از خودم كه اسم انسان روي خودم بگذارم و كاري از دستم بر نيادكه انجام بدم!
شرمم شد از اينكه........!
شرمم شد و باز هم يادم افتاد كه هوا بس ناجوانمردانه سرد است ....!
باور كنيد كه هوا بس ناجوانمردانه سرد است!


19.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید