شب۱ شب۲ نوشته بهمن فرسی ( قسمت سي و يكم)

((بيست و پنج/شش/شصت و هفت ، اين چند كلمه را با مصطفي ، كه سرراه آمده اينجا ، و راهي تهران است ، برايت مي فرستم . مصطفي كاملا عوض شده است . اگر اين مصطفي همان بود كه روز اول شناختم ، حتما اين نامه را با مصطفي نمي فرستادم . اين سه روز مصطفي شايد سي كلمه حرف نزده است . تصادفاً توي خيابان ديدمش . خواهش كردم مهمان من باشد . تمام خبرهاي تهران را مي دانم . ژيرار و آذين و بقيه خبرها . وخبر هديه آستان كه محض امتحان قرص خورد و مرد . تو هم لابد خبر هوم را شنيدي . شنيده ام خيلي بهتر شده اي،

(شب است . من با لباس خيس از در باغ زعفرانيه آقاي كاكايي مي زنم بيرون . نگاهم دريده و آتشين و خود باخته است . سرگيجه و تهوع دارم. همانجا دست به درخت مي گيرم و خودم را خالي مي كنم .

((تو هم لابد خبر هوم را شنيدي. شنيده ام خيلي بهتر شده اي،

(با پاهايي به سنگيني سنگهاي آسماني ، و جسمي به بي وزني روح ، و ذهني مجروح ، مي آيم وسط خيابان . وزش مهرباني مرا از زعفرانيه مي راند . نمي دانم چه مي شود . دو ستون زورمند و ستبر نور ناگهان مرا با خود گره مي زنند. و شغالي اساطيري زوزه سر مي دهد . بعد ، يك آن ، مي بينم كه سراپا در سفيدي راكد بسته يي هستم . و بعد نيستم ،

((تا حالا جوابي براي من ننوشته اي . حالا هم جواب نمي خواهم . مي خواستم بنويسم كه مصطفي دارد مي ميرد ،اگر مي توانيد دستش را بگيريد . نفس به او بدهيد . ولي مي بينم دست خودم درازتر است . و خجالت مي كشم .و از خودم بدم مي آيد . دست مرا مي گيري ؟ من حالا اينجا هستم . از تعلق به اينجا و آنجا آزاد شده ام .ولي از اين بندر تكان نخواهم خورد. چون هميشه مي شود از اينجا رفت . تو مي آيي ؟ يك جواب!،

/ 1 نظر / 8 بازدید
yas

هميشه مي شود از اينجا رفت . تو مي آيي ؟ يك جواب!