شب۱ شب۲- نوشته بهمن فُرسي(قسمت ششم)

- حتما اين نامه حافظ به اين دليل لابه لاي اين نامه هاست كه يكي از حلقه هاي اين زنجير است . حافظ چه زبان شيرين و راحتي دارد .

((سه شنبه بيست و سه اسفند چهل و پنج برابر با چهرده مارس هزار و نهصد و شصت و هفت ، يازده ماه و بيست و هشت روز پيش ، در چنين روزي، توي 000 نده همين جا وردلم بودي. به به ! اين از سوابق تاريخي .

سلام زاوش ناكس خاطرخواه! نامه ات امروز رسيد . پريشب هم نامه ديگرت كه يه نامه هم واسه بي بي تو اون بودرسيده بود . از چاپخونه به دو تا شماره يي كه به عنوان كليد يافتن طرف داده بودي تلفن زدم . اولي (خونه زعفرانيه باباي طرف ) ، ايل و تبار بي بي خوب زود كلفت شدند ها. كسي گوشي را برنداشت . دومي كه شماره دكون نانوايي آذين بود ، يه نره خر گوشي را برداشت و اين شماره را به من داد . تلفن كردم . يه زن صدا كلفت ، گمونم خواهر بزرگ بزرگه ، گوشي را برداشت و گفت بي بي خانوم تشريف ندارند . اسم شما؟گفتم : حافظم ، حافظ حبيبي . ديروز صبح دوباره زنگ زدم . خود بي بي گوشي رو برداشت . صداش را نشناختم . اين كيه ؟ چرا انقدر پرپري يه ؟ گفتم حافظم . گفت بفرماييد اقاي حبيبي . فهميدم خودشه . بنا شد همون روز ساعت يازده برم سراغش . رفتم همون ساختمون بغل نانوايي . آره ديگه كولايي ها تو اين مملكت از نون فروشي به همه چيز رسيدند باباي طرف سركارم از نون فروشي . از اب فروشي اونا كه ده سال براشون جون كندم چيزي نماسيد ، حالا ببينيم با اين جيم كشي برانون فروشا تو مي توني ابجي بزرگه اين نون فروشا رو براما درست كني . الاغ! چقدر به تو بگم زن سالمند بيشتر مي فهمه ! زن زير چهل و پنج مفت نمي ارزه ! بگذريم . خيلي زنانه و بچه به بغل در را برايم باز كرد . بچه هه مشگي و سفيد و تپل بود.گفتم مال خودته؟ گفت آره ، ازم كنده نميشه . خيلي منتظر و بي تاب بچه رو سپرد به كلفت و اتاقي را به من نشان داد .
رفتم تو . اتاقي شبيه (L) ساده و مختصر . ميز كاري بود ، كاغذ و قلم ، قلم مو و رنگ ، چند تايي به قول شماها اتود و يه پنجره كه به تراس باز مي شد . يك زيلوي پر رنگ كف اتاق ،گوشه اتاق يه چمدون ، روي چمدون يه لنگه كفش زنونه سيندرلايي . به در و ديوار شايد گرد بود و دود سيگار، ولي چيز ديگري نبود . به به چه توصيفي!پدر سگ !‌خودم خيلي هم از شما چسناله نويس ها نويسنده ترم . چيه ؟ يا غرولند سرقلم ميرين يا چسناله ، همين كه گفتم .خلاصه ، بي بي وارد شد . پاكت را دادم بهش . روي تنها صندلي كه پشت ميز كار بود نشست و نامه را باز كرد . گفتم مي خوام ازت عكس بگيرم . گفت خوبه . اون نامه خوند من هم درق درق عكس گرفتم . شنيدم كه زير لبي با خودش گفت ((اونجا هم ناراضي يه)) يعني تو ك...نده زير هر آسموني باشي ناراضي هستي . از نگاهش به نامه معلوم بود كه آنرا تكه تكه و دو سه باره مي خواند . بلند شدم ، بايد تنهاش مي گذاشتم : با نامه تو . بي بي هم بلند شد . گفتم آدرس زاوش را داري ؟ گفت از اقاي اكابر تو اداره شون گرفتم . گفتم بي تعارف هر كاري از دستم بر مي آد بگو برات ، بكنم! نگفت كه ؟!! ناكس فقط گفت متشكرم . اگه دلت خواست تو ماموريت مكاتباتي بده برم بكنم!!بيلاخ! شماره تلفنم را خواست . سه چهار تا شماره بهش دادم و خداحافظي كرديم . تو راه خواهر بزرگه رو ديدمش . جون ! چه ممه هايي ممه هاش از اون آليس تو بار شكوفه نو هم سالارتره . يكي يه بقچه ! نخير ، بايد خودم بيارم رو اين خونواده يه خورده كار كنم . اسمش چيه ؟ آهان ، طلعت الاغ نمي دونه كه واسه من ساخته شده ؟
مهني نداره سه تا دختر و يه پدر و يه دوماد سرخونه فرنگي تو يه خونه . خب ديگه . ليچار بس! دوتا عكس از دستاي بي بي كه داره ارواح عمه ات لرزون لرزون نامه تو رو مي خونه همراه اين نامه برات مي فرستم . براي تو الكي خوش همين بسه . راجع به دخترك سوئدي مقيم ينگه دنيا كه هر روز نامه هاي تورو از اداره برات به هتل ات مي اره بايد عرض كنم كه پرت تشريف دارين! الاغ جون ، ماچ مردن گوشه لب از جمله اموري ست كه پس از امر اساسي هوتپون!‌بايد به آن رسيدگي كرد. من نميدونم تو چه مرضي داري كه هميشه كارها را از ته شروع كني . كاش مي تونستم پشت پاكتي كه اين نامه رو توش ميذارم ، وحتما دختره اونو برات مي آره ، بنويسم : همين كه اين نامه به دستت رسيد فورا يقه آورنده اش را بگير و بر سينه كار . چون تا تو الاغ اين نامه رو باز كني و سخنان حكيمانه اينجانب استاد حافظ حبيبي رو بخوني ، طرف يك بار ديگر هم بي نصيب از نعمت هاي شرق از كنار تو خنگ الاغ گذاشته و رفته . چه مي دانم . شايد هم اصلا حرص و جوش زيادي دارم مي خورم ، و تو ناكس بي سروصدا ته بساط طرف را زده اي . اميدوارم! خره ، وقتي تو ماچش مي كني و اون سرخ ميشه و سرش را پايين مي اندازه ، خب يعني داره به پايين!اش اشاره مي كنه. بله ، اين هم از آناليزهاي رواني بنده . بپا ليز نخوري ! صحنه هايي را كه از شاهنامه انتخاب كرده بودي مصطفي طرح هاش را ساخت و از پاريس برايم فرستاد . مشغول چاپ تقويم اش هستم . از كار درآمد يكي برايت روانه مي كنم . امسال فراغت نشد براي خودم كارت تبريك بسازم . شايد هم اين يكي دو روز چيزي ساختم كه در آن صورت سال نو را بهت تبريك خواهم گفت . الان دو از ظهر گذشته . دلم مالش مي رود . به سفارش خانم دكترم بايد چيزي بريزم تو معده . خودت را اذيت نكن ، قربانت ، حافظ.))

- حافظ ناكس عياش خوب .

/ 1 نظر / 34 بازدید