از بين نامه‌ها

مهتاب را می‌بينم که دريائی از نور از آن آبشار وار آويخته است . نور پاک و شديد چنان فوران می‌يابد و به زير می‌غلتد که فضای منجمد شهر شاپرک‌ها را روشن کرده و همه آن چيزهائی که يخ زده و بی‌روح است را جان می‌بخشد و در خود حل می‌کند.

از پس آن روشنايی تصويری بس زيبا و بی‌آلايش می‌بينم . درست در همان نقطه يافتمت و قلمم به حرکت در آمد که آن روز بــــــزرگ را، روز به يــادمــانــدنـی را به تحرير بکشد.

روزی که پس از سالها انجماد، انجمادی تلقينی دوباره قلبم به تپش افتاد . تپشی مشعف و زيبا و دوست داشتنی روزی که آن نقطه‌ای که در اعماق وجودم دچار رکود شده و به سردی گرائيده بود ديگر باره به خروش آمد.

من مشتعل شدم و به سوی تو زبانه کشيدم با تو درهم آميختم و آتشی فروزان و زيبا تشکيل شد، فروزان بسان خورشيـــد و زيبا بسان مـــــاه.

در کتار تو احساس تولدی ديگر و حياتی زيباتر می‌کردم. حياتی که تو را و مرا به هم پيوند می‌داد، يکی مان می‌کرد ، رهايمان می‌ساخت و پروازمان می‌داد، پرواز به سمت بی‌نهايت، روشنی مطلق ، به سمتی که گام برداشتن در آن راه آرزوی همگان است . 07.gif

/ 2 نظر / 5 بازدید
free_green_bird

فروزان بسان خورشيد و زيبا بسان ماه..../موفق باشيد.

19....!

روز بزرگ؟!