نامه ای به هيچکس!

نميشود كه بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد از تو شيرين تر.
نمي شود ، پاييز
-فضاي نمناك جنگلي اش
برگهاي خسته ي زردش-
غمگين تر از نگاه تو باشد.
نمي شود، مي دانم ، نمي شودآوازي
كه مرد روستايي و عاشق
با صدايي صاف
در اعماق دره مي خواند
در شمال شمال
رنگين تر از صداي تو باشد.
نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد.
و-صداي شيهه اسبي تنها در ارتفاع كوه
و-صداي گريه ي سرداب رود
-زماني كه تنگه ي ون داربن را مي سايد-
و-صداي عابر پيري كه آب مي خواهد
به عمق يك سلام تو باشد.
شب هنگام
كه خسته ييم از كار
كه خسته ييم از روز
كه خسته ييم از تكرار.
نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد.
نمي شود كه تو باشي ، به مهرباني مهتاب
در آن زمان كه روح دردمند ولگردم
بستري مي جويد
باليني مي خواهد
تا شايد دمي بياسايد
نمي شود كه تو باشي به مهرباني مهتاب
و اين روح دردمند ولگرد
باز هم كوله را زمين نگذارد
و سر را به زانوي مهرباني تو.
نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد
شكوفه از تو شاداب تر
پاييز ، از تو غمگين تر.
نمي شود كه تو باشي و شعر هم باشد
نمي شود كه تو باشي ، ترانه هم باشد
نمي شود كه تو باشي ،گلدان ياس هم باشد
نمي شود كه تو باشي ، بلور هم باشد
نمي شود كه شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
((محبوبه هاي شب)) هم باشند.
نمي شود كه تو باشي ، من عاشق تو نباشم

نمي شود كه تو باشي
درست همينطور كه هستي
و من ، هزار بار خوبتر از اين باشم
و باز ، هزار بار،عاشق تو نباشم.
نمي شود، مي دانم
نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد ...

......................................
بانوي من!
اينها را گيله مردي عاشق ، 27 سال پيش به بانوي آذري خويش زمزمه كرده است.
اما مگر فرقي هم مي كند 27 سال پيش بوده باشد يا 270 يا 2700 سال پيش يا اكنون؟
مگر فرقي مي كند كه اينها را گيله مردي عاشق به بانوي آذري خويش گفته باشد يا
فرهادي عاشق به شيرينش ، مجنوني به ليليش و يا كوچك مردآذري به محبوبش؟
اما فرق مي كند كه اينها را عاشقي به معشوقش گفته باشد يا عاشقي به كسي كه
آمده است و مدتي ((بوده)) است و گفته است و شنيده است و اكنون ....((رفته)) است! بي آنكه حتي نگاهي به راهي افكند كه پشت سر گذاشته است !
چه مي گويم ؟ آمدن باشد و بودن هم باشد اما رفتن هم باشد ؟
آمدن باشد و رفتن هم باشد بي حتي نگاهي به پشت سر؟
نه امكان ندارد....پس آمدني بوده اما ((بودني)) نبوده!
چه اگر تو بودي، براي من، ديگر شعري نبود.
اگر تو بودي ترانه اي نبود .
اگر تو بودي....
و من در تمام اين مدت فقط ((مي انديشيدم)) كه تو با من ((هستي!))
و وقتي ((هستني)) نباشد...((رفتن)) چقدر آسان خواهد بود.
.....................................
بانوي من!
(مي بيني به عادت هنوز مي گويم ((بانوي من!)))
اما مگر نه اينكه عشق را مجالي براي عادت نبوده و نيست؟
پس چرا مي گويم بانوي من؟
که هنوز تو را بانوي خويش مي پندارم.هر كجا باشم.هر كجا باشي.
با من نباشي و با ديگران باشي.
دور از من باشي و نزديك ديگري.
........................................
بانوي من!
بياد مي آوري؟
از تو پرسيدم يادت مي آيد كه چه مدت است كه حرف از رفتن و مردن مي زني و هنوز ((هستي)) و ((هستم)) و ((هستيم))؟
و تو گفتي ديرزمانيست.
پرسيدم يادت مي آيد كه در اين مدت چند بار حرف از مرگ زده اي بي آنكه مرگ حرفي از تو زده باشد؟چند بارنام مرگ را بر زبان رانده اي ، بي آنكه مرگ نام تو را بر زبان براند؟
و تو گفتي :.....
يادت مي آيد به تو گفتم : آمدنمان را خود تعيين نكرده ايم، رفتمان را نيز.اما ماندنمان را
-اندكي شايد-
بتوانيم خود تعيين كنيم.پس بگذار بمانيم.بمان تا بمانم. بمان تابمانيم. من مانده ام تا توبماني . من مي مانم تا بمانيم.
و تو گفتي:.........
......................................
بانوي من!
يادم هست كه گفتي از زندگي پر فريب و مكر و فلك غدار چيزهاي بزرگي نمي خواهي جز زنده بودن و با محبوب بودن !
و من گفتم پس همه چيز مي خواهي!
زنده بودن و با محبوب بودن اگر باشند ، ديگر چه مي ماند كه بخواهيم؟
يادم هست كه گفتم اگر نمي توان با محبوب بود و زنده بود
-كه زنده هستيم اما تا چه تعريفي از زنده بودن داشته باشيم!-
لا اقل آنگونه كه مي خواهيم زندگي كنيم ، نه آنطور كه مي خواهند زندگي كنيم!
و تو گفتي چگونه؟
و من گفتم .....
گفتم آنروزي را كه فارغ از همه آدميان زير باران تند ، ايستاده بودم. ايستاده بودم تا فقط به چكاچك قطرات باران بر سر و روي زمين و درختان و خودم گوش بسپارم . اندكي بيش طول نكشيد و من نيز اندكي بيش احساس زنده بودن نكردم !
و مجددا به دايره بسته زندگي ((آدمواره ها)) باز گشتم.
و تو گفتي باز بگو....
و من گفتم آنروزي را كه شب از نيمه گذشته بود و با قهقهه مستانه طفلي گريز پا و شيرين زبان به همراه سكوت شبانه راه،و ترنم آوازي مسير مي پيمودم.

((غمت در نهانخانه دل نشيند ......به نازي كه ليلي به محمل نشيند))
((مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي...... زبامي كه برخاست مشكل نشيند))
((خلد گر به پا خاري آسان برآيد......چه سازم به خاري كه در دل نشيند))
((به دنبال محمل چنان زار گريم......كه از گريه ام ناقه در گل نشيند))
((بنازم به بزم محبت كه آنجا......گدايي به شاهي مقابل نشيند))


مسيرم كوتاه بود و زندگيم نيز، كوتاه تر از آن.
پس از آن به دايره بسته زندگي ((آدمواره ها)) باز گشتم.
و تو گفتي: .........
و من گفتم: .......
گفتم و گفتم .از زندگي هاي بس كوتاهم در دل اين زندگي واره هاي بس بلند!
اما ......
سرانجام تورفتي!
رفتي و باز نگشتي!
و سرانجام من ماندم!
ماندم و ......
..........................
بانوي من!
يادت هست كه گفته بودي :بيا،بمان،بخند...بمير!
من نيز آمدم،ماندم،خنديدم و .....مردم!
..........................
بانوي من !
امامن ديگرنمي گويم بيا ! نمي گويم بمان!
مي گويم باش !
هر كجا كه خواهي باش!
با هر كه مي خواهي باش!
باش و بمان و بخند و ......زندگي كن!
نه آنگونه كه من مي خواهم. آنگونه كه خود مي خواهي!
چرا كه همواره دوستت مي داشتم و مي دارم.
من نيز ((بودم)) و ((هستم)) و ((خواهم ماند))...
اما نه آنگونه كه تا كنون بودم و هستم.....
خدا مي داند كه چگونه بي تو خواهم ماند؟
خواهم ماند آنگونه كه خود مي خواهم يا آنگونه كه دنياي پر از آدمواره هاي متحرك مي خواهند؟
...........................
بانوي من !
همه اينها را من به نجوا مي گويم .
چرا كه عاشق زمزمه مي كند ،فرياد نمي كشد .
..........................
بانوی من!
نه ، ديگر اينگونه ناميدنت را نيز بر خود روا نمی دارم.
بانو باش و بانوی هر که خواهی باش.
سلامت باش و با هر که خواهی باش.
عاشق باش و عاشق هر که خواهی باش.
عاشق باش و عاشق بمان .
..........................
بانی.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صادق

گاهی خنده بيخ گلويم را ميگيرد . آخرش هيچ کس نفهميد ناخوشی من چيست، همه گول خوردند !

sogoli

يکی از لطيف ترين و صادقانه ترين عاشقانه هايی بود که خوندم . ما با احساسمون زندگی می کنيم . همه ی ما ... وقتی زیبا ترین متن ها با سرانگشتان ما خلق می شه , چرا دوست داشتن رو زشت يا بی کلاسی می دونيم

nevise

چکاوک خوش خانم..ممنون که برايم خوناندی..بعضی اوقات مسير طولانی است و عمر کوتاه

yas

زندگانی چيست ؟ بر ديوار حيرت سر زدن ، غوطه در گرداب اين دريای پهناور زدن ، هرگز از دهليز وحشت خيز اين روئين حصار، پاسخی نشنيدن اما حلقه ها بر در زدن .

free_green_bird

زيبا بود.غمگين هم شايد .اما واقعی بود.عشق ..چطور ميشه عاشق بود ولی احساس تملک نکرد؟ ..ميگن ميشه...دانشمندان ..عالمان ميگن عشق واقعی تملک توش نيست...اما من هرگز نتونستم بفهمم...عاشق ومعشوق در رويای وصال هستند ..درسته که از نوعی آزادی کم ميشهاما واقعاْ نیازی هم به اون نوع آزادی احساس نمیشه.....عاشق شدن ..به بند کشیدن یکدیگر...بندها رو گسستن ....رفتن .....واقعیه اما بنظر من عظيم نيست.

free_green_bird

جبران خليل جبران : به يکديگر مهر بورزيد اما از مهر بند نسازيد/ جام يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد /از نان خود به يکديگر بدهيد اما از يک گرده نان نخوريد/..........

chakavak

تو داری گريه می‌کنی؟!)>:* هر سلام سرآغاز دردناک يک خداحافظی است/آشنايي تازه اندوهی تازه است/ بگذار در اين تعريف بازگردم به نخستين گريستن‌های کودکانه و باورها و دلشوره‌هايم/)):.........)):

pari

بانوووووو! تو از صدای غربت ، از فرياد قدرت ، و از رنگ مرگ می‌ترسی؟/ برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموزيم/ و برای ساختن هر چيز نو ، خراب کردن هر چيز کهنه را / و برای عاشق ، عشق بودن ، عاشق مرگ بودن را/ به ياد داشته باش که اوووو، عشق را پاس می‌دارد، يک مرد هر چه را که می‌تواند به قربانگاه عشق می‌آورد، آنچه فـــــــدا کردنی است فــــــــــدا می‌کند، آنچه شکستنی‌ست می‌شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می‌کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گــــــدايی نمی‌رود.....چی شده بانو چرا گريه می‌کنی؟!......)>:

shapark

چمنزارهای پيچان جنگل سبز را دوست می‌دارم/ به دشمن نگرفتنت را دوست می‌دارم/ آواز پرندگان جنگل سبز رادوست می‌دارم/ سرچشمه ، بی سد وحصار جنلکم را دوست می‌دارم/ در اعماق اين جنگل سرسبز/ گيله مردی (آذری) می‌خواند/در شعر بلندش، همچو حرفهايی است./در این جنگل ، مردی با اسب می‌راند/ و در آن خانه مادری گريه می‌کند و قربانی نذر می‌کند/ ( راستی کی بود می‌خواست انشاء درمورد جوانمرد و جوانمردی بنويسد؟!)

يك تجربه

آنگونه که می‌خواهی زندگی کن نه آنطور که ميخواهند:X