قصه شب!

1-حدود سه سال پيش كه براي اولين بار با اينترنت و دنياي آن بطور واقعي و از نزديك آشنا شدم ، مقوله هاي زيادي بود براي كند و كاو و كشف اين دنيا. از هر يك از اين مقوله ها اندكي بهره گرفتم و هنوز هم مي گيرم. اما براي من كه از دوران بچگي شيفته يافتن دوستان جديد ، خصوصا دوستان مكاتبه اي از كشورهاي ديگر بودم - وهيچوقت هم به اين آرزوي ديرينه ام نرسيدم ، چون با وجود در اختيار داشتن آدرسهاي متعدد كه به لطف دوستان به دستم مي رسيد يك نوع شرم و واهمه دروني مرا وا مي داشت از اقدام به مكاتبه با افرادي كه در گوشه گوشه اين كره خاكي ، همچون من شايد به انتظار نامه اي و دستخطي ناآشنا و غريب
، نشسته بودند- دنياي ((چت)) ويژگي خاص خودش را داشت. عطش فروننشسته كودكي و نوجواني بلافاصله مرا برآن داشت كه سريعا جذب اين قسمت از اين دهكده جهاني شوم و چنان غرق در گشت و گذار و گرم صحبت با آدميان اين دهكده بزرگ شوم كه دنياي كوچك اطراف خود را در آن لحظات بكلي فراموش كنم.
دوستاني چند نيز در كلبه هاي مختلف اين دهكده يافتم.
ازآمريكا،شيلي،بلغارستان،هند،پاكستان،فيليپين،افغانستان،عراق،كويت،آلمان،انگليس و ....ايران.
مدتي گذشت . عطش فروننشسته ايام كودكي و نوجواني تا حدودي فرونشسته بود اما اينك گوش من با واژه هاي جديدي آشنا مي شد. نقاطي جديد از دهكده كوچكي با ميليونها نفر سكنه آن. يكي از اين واژه ها عشق بود و ازدواج اينترنتي! خلاصه كنم برايم غير قابل تصور بود كه بتوان از اين طريق دوست داشت و عاشق شد و...اما باز مدتي گذشت. ماجراهايي پيش آمد كه اينك مجال بازگويي آنها نيست . مختصر اينكه آن غير قابل تصور ، برايم نه تنها قابل تصور شد بلكه فراتر از آن تصوري در حد باور و ايمان شد.
2- در اين ميان دلمشغولي هميشگي من يعني مطالعه كتب و نشريات مرا به كتابي رهنمون ساخت كه خلاصه ماجراي آن بسيار شبيه ماجراي زندگي كساني بود كه تنها با مكاتبات
بين خود زندگي مي كردند.با اين تفاوت كه اين مكاتبات ، سالهاي دور، زماني كه هنوز دهكده بزرگ وجود نداشت در دنياي كوچك بوقوع مي پيوست . و من اينبار علاوه بر آرزوهاي
گذشته ايام نوجواني واژه جديد عشق و مكاتبات را نيز يدك مي كشيدم.بسيار در پي كتاب گشتم. اما هر چه گشتم ، كمتر يافتم . تا اينكه به لطف يكي از عزيزان اين دهكده
سرانجام كتاب به دستم رسيد. نمي دانم يك شب يا شايد دو شب طول كشيد اتمام خواندن كتاب ، تا عطش من نه تنها فرو ننشيند بلكه فزوني يابد.
به مشابهت ها و تفاوتها مي انديشيدم. به اينكه چقدر ممكن است واژه ها به هم شبيه باشند و شامل مرور زمان نشوند. خواندم و در دل گريستم . خواندم و آرزو كردم كاش
مي خواندم و مي خواند و مي خوانديد...
3- چندي پيش سوالي در اتاق تنهاييهايم ، در اتاق درد دلهايم با شما عزيزان و ياران مطرح كردم مبني بر نحوه انتخاب هديه از سوي شما.عده اي از عزيزان در انتهاي مطلب ناچيز من ، مطالب گرانسنگ خود را به رسم يادگاري نوشته بودند كه بسيار مورد استفاده قرار گرفت. كمي بعد شما عزيزان با تبريك سالروز تولد من ، بسيار مرا رهين منت خود نموديد - هر چند كه من تولد خود را نه از روي ارقام شناسنامه اي مي دانم ...و تولد من به روزي و روزگاري ديگر بر ميگردد و مرگم نيز نه آن خواهد بود كه در اوراق دفترچه قرمزي با مهري مشكي رنگ نوشته خواهد شد - همه اينها مرا برآن داشت تا بنحوي از همه شما عزيزان سپاسگذاري كنم . سپاسي كه مي دانم اندك ذره اي هم از ميزان شرمندگيهاي من نسبت به شما نخواهد كاست اما چه كنم كه نيستيد تا با حضور گرمتان پاي تا به سر شما را مزين به عطر گلاب و نقل و سيب سرخ عشق نمايم ...
اندك كاري كه اينجا از عهده من بر مي آيد نگارش همين چند خط به رسم سپاسگذاريست و دادن هديه اي كه هر چند شايد فصل مشترك بين ما نباشد ، شايد نه آن باشد كه شما مي خواهيد ، شايد نه آن باشد كه دوست ميداريد از همچون مني شنيده يا بخوانيد ...اما با اين وجود بدانيد كه اين هديه با تمام وجودم به شما عزيزترين هايم تقديم ميشود.شايد هيچكدام از اين هديه خوشتان نيايد . شايد اصلا زحمت گشودن كاغذ اين هديه را به خود ندهيد ،
باور كنيد كه من اصلا" ناراحت نخواهم شد .شايد همانزمان بهتر مي بود كه در ادامه سوال خود در مورد هديه ، سوالات ديگري هم مطرح مي كردم . مثلا اينكه آيا اگر از هديه شما خوششان نيامد چكار مي كنيد ؟ اگر اصلا هديه شما را به هيچ مي انگاشتند چه مي كرديد ؟ و ...
اما باور كنيد كه من اين نوشته را مي نويسم چون بسيار برايم عزيز است و گرامي. بسيار شبيه است به من .... به كسي ...به شما ....به كساني.....
دوست داشتم و دارم كه بخوانيد و لذت ببريد....بخنديد و بگرييد ...افسوس بخوريد و حسرت ...بياد بياوريد و فراموش كنيد .....دوست بداريد و دوست داشته شويد...
و در يك كلام ...عشق بورزيد و زندگي كنيد....با تمام وجود زندگي كنيد به تمام معني ....
4- اذعان دارم و اعتراف مي كنم كه با اينهمه پيشرفت علوم اطلاع رساني و خبري ، هنوز براي خود من لذت در دست گرفتن يك كتاب در هر زمان كه اراده كنم و ورق زدن صفحات آن ،
بوييدن بوي كاغذ و خواندن مطالب آن با هيچ نوع خواندن ديگري قابل قياس نيست. از اينرو به شما حق مي دهم اگر از روي نوشته هايي كه در آينده خواهيد ديد براحتي بگذريد . (حداكثر انتظاري كه شايد ميتوان داشت تشبيه اين كار به شنيدن قصه هاي شب ساعت 22 راديو است كه دوران كودكي و نوجوانيم را به شوق شنيدن قصه هايش ، شب را به صبح و صبح را به شب مي رساندم . و يا خواندن پاورقي هاي روزنامه ها و مجلات ، يا قصه هاي دنباله دار كيهان بچه هاي دوران بچگيم !..)
اما متاسفانه نه آدرس شما را دارم كه حداقل افست اين كتاب را برايتان بفرستم ، و نه يافتن اين كتاب سهل مي باشد كه خودتان بتوانيد آنرا تهيه كنيد . بنابراين تنها راه ممكن تايپ آن در اين مكان مي باشد .
قبل از شروع به نوشتن مطالب اين كتاب ، دغدغه هايي همچون حق مولف و ناشر را داشتم و دارم و نگرانيهايي از اين قبيل كه نكند به ناخواسته و ندانسته به حقوق اين عزيزان
بي توجهي و بي احترامي كرده باشم. اما هر چه هست نيت سود و انتفاع از اينكار ندارم و اميدوارم اگر چنين كاري نيز كرده باشم مورد عفو اين عزيزان قرار بگيرم .
5- كتاب ((شبْ يك شبْ دو))- نوشته بهمن فُرسي - به سال 1353 به چاپ رسيده است .من اولين بار عنوان اين كتاب را در نشريه ((كتاب هفته)) كه به معرفي آخرين اطلاعات فرهنگي و كتابهاي منتشره كشور مي پردازد از زبان يكي از چهره هاي فرهنگي كشور خواندم.ايشان در جواب سوال خبرنگاري كه در مورد تاثيرگذارترين كتابي كه خوانده اند نام اين كتاب را بر زبان راندند و ضمن آن تعجب خود را از اينكه چرا اين كتاب مهجور مانده نيز اعلام كردند.
داستان اين كتاب در مورد نامه هاي عاشقانه دو دلداده است كه بنا به جبر زمانه از وصال يكديگر محروم مانده اند.
اين كتاب شايد امروزي ترين -از لحاظ سبكهاي نوشتاري و ادبي- و نيز عاشقانه ترين و ديوانه وارترين كتابي است-حداقل در بين كتابهاي ايراني- كه من در عمرم خوانده ام .
كتاب به لطف عزيزي ، نوروز همين سال بدستم رسيد . يك شب يا دو شب بيشتر طول نكشيد خواندن آن و از آن به بعد همواره در حسرت اين بوده ام كه ايكاش مي شد اين كتاب را به شما عزيزان هم تقديم مي كردم.
بر حسب تجربيات شخصي خودم- والبته نه الزاما تجربيات درست!- فهميده ام كه نوشتن مطالب طولاني در وبلاگ معمولا زياد خوشايند خوانندگان نمي باشد . همچنين اين كتاب كتابي است كه بهيچ وجه ادعا ندارم از تمامي قسمتهاي آن خوشتان بيايد.
از بعضي قسمتهاي آن شايد خوشتان بيايد و از بعضي قسمتهاي آن نه...
در بعضي قسمتها خواهيد خنديد و در برخي قسمتها خواهيد گريست...چرا كه خود من اينچنين بودم و در يك كلام با آن زندگي كرده ام.
روزي كه نام اين كتاب را براي اولين بار شنيدم و خلاصه اي از آنرا خواندم پي به شباهتهاي اندكي با خودم بردم...بعدها اين شبا هتها نه تنها كمتر نشد بلكه اكنون بسيار بيشتر از پيش شده است . مطمئنم كه اين شباهتها - و تفاوتها - را شما نيز درون خود حس خواهيد كرد .
۶- اين کتاب مشتمل بر ۳۴ فصل است . حساب کرده ام که اگر از اول مرداد ماه کار ثبت آن را در وبلاگ شروع کنم به احتساب چند روز اضافه که ممکن است بر حسب اتفاقات پيش بينی نشده در کار ثبت آن وقفه بوجود بيايد ، روز ششم شهريور ماه بايد قسمت آخر اين کتاب را اينجا قرار دهم....ششم شهريور! روزی که دو کلمه حرف حساب زدم و هزاران کلمه حرف حساب شنيدم.
بنابراين اگر عمری باقی بود از روز اول مرداد ماه سرتان را با خواندن اين کتاب ، به درد خواهم آورد.
به پاس همه محبتهاي شما عزيزانم
برگ سبزيست تحفه درويش!07.gif
بانی.

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nevisande

دوست خوبم؛ من ونکور- کانادام..بعله..ولی فرقی برام نمی کنه کجام..در واقع من ديگه اصلا روی زمين نيستم..روحم جسممو با زور تحمل می کنه. چون به جبر زمانه زنده ام و بايد بسازم! تا وقتی که از قفس راحت شم شايد اونوقت آروم شم به اميد اون روز

جلال سمیعی

سلام به بانی گل و گلاب! اولا که محبتت را سپاس! ثانتیا بوی عاشق‌ها را می‌دهی..مریضی‌ات که واگیر ندارد؟!!! ثالثا منتظر دل‌خرجی‌هایت می‌مانم! مهربان باش...

صادق خوش نظر

چاکر بانی جون گلم . بازم به من سر بزن چون ادامه داستانو نوشتم .

کانون فيلم

دوست عزيز سلام. شما را به ديدار از وبلاگ رسمی کانون فیلم دانشگاه باهنر کرمان دعوت ميکنيم.

shima

سلام اين نظر لطف شماست.از جايزه تونم ممنونم .وبلاگ جالبی داريد بازم بيايد!!!

ye gharibe

سلام بانی عزيز...نمی دونم چطوری می تونم محبت هاتو جبران کنم...کاش زودتر پيدات می کردم

kanoon

سلام دوست گرامی ممنون که قدم رنجخ فرمودی.اگه دست به قلم هم هستی چه بهتر.. منتظر قلم رنجه های سينماييت هستيم.يا حق