رفتی که باز نگردی!

چشم هايم فدايت اي آرزوي محال
نيستي تا پريشاني ام را ببيني
نيستي تا زخمم مرهم كني
نيستي ...نيستي
خوب چشم بينداز
نه عاشقي هست . نه مردي
منم و من كه پاي دلم ايستاده ام
مردانه و شاهانه
من آخرين بازمانده از نسل رو به انقراض دلسپردگانم
دستت در دست غريبه هاست؟
مويت را كه مي بويد؟
اشكت را كه از گونه ات مي تكاند ؟
راست بگو
براي من كه آب از سر گذشته ام
چه توفيري مي كند
كه ((شيرآهن كوه))وار ايستاده ام
و قدمي پس نرفته ام ، چه با غريب باشي و چه يكه

بوسه آخرين را به ياد آر
در آن تاريكي مبهم
و آخرين خداحافظي ات
رفتي كه باز نگردي
طعم آخرين بوسه تلخ بود
همان لحظه فهميدم و اَخ كردم
و تو رفتي ...
((داريوش شهرياري))

/ 3 نظر / 7 بازدید
حميد

تاوان فراموشی چشمهای تست / که نمی توانم ببينم و عاشق شوم . / چرا مگر نه آنکه هر عشق بستری است / برای آرامش عشقی ديگر ؟ // چرا ؟ / چرا تنها نگاه می کنم و دوست می دارم ؟ / چرا نمی توانم ببينم و عاشق شوم ؟ / -- / تاوان فراموشی دستهای تست / که نمی توانم / بخواهم و عاشق شوم / مگر نه آنکه هر نوازش / آغاز تولد دستی است برای نوازش دستی ديگر ؟ / -- / شايد / تاوان خاطره ی بوسه ی تست / که نمی توانم به آسانی / ببوسم و لبخند بزنم ...

مامور خدا

سلام اينم يه جا برای صحبت با خدا حتما شما هم حرفهايی برای گفتن داريد

پسر شجاع

من باز اومدم توجنگلتون. جو منو گرفت...