نمي شود که بهار ازتو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد از تو شيرين تر
نمی شود پائيز .... فضای نمناک جنگلی اش ..... برگهای خسته زردش ..... غمگين تر از نگاه تو باشد، نمی دانم ، نمی شود آوازی ...... که مردی روستايی و عاشق .... با صدای صاف ... در اعماق دره می خواند .... در شمال شمال ..... رنگين تر از صدای تو باشد....
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
و صدای شيهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه و -- صدای گريه ی سرداب رود
زمانی که تنگه ی ون داربن را می سايد
به عمق يک سلام تو باشد .... عمق يک سلام تو باشد
شب هنگام که خسته ييم از کار که خسته ييم از روز که خسته ييم از تکرار
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
نمی شود که تو باشی ــ به مهربانی مهتاب ..... در آن زمان که روح دردمند و ولگردم بستری می جويد ... بالينی می خواهد ..... تا شايد دمی بياسايد
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب .... و اين روح دردمند و ولگردم ..... بازهم کوله را زمين نگذارد .... و سر بر زانوی مهربانی تو
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد نمی شود که تو باشي، ترانه هم باشد، نمی شود که تو باشی، گلدان ياس هم باشد، نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد، نمی شود که شب هنگام ، عطر نگاه تو باشد،خوشه پروين هم باشد، نمی شود که تو باشی درست همانطور که هستی ، نمی شود همانطور که هستی ترا دوست داشته باشم و من هزار بار خوبتر از اين باشم.......!!؟
نمی شود می دانم نمی شود که بهار سبزتر از تو باشد .....

07.gif

/ 0 نظر / 6 بازدید