باران عشق.

بي مقدمه بگويم كه : امسال ـ كه تنها چله اي تا پايانش راهي نداريم ـ براي من سالي بود توام با شيريني ها و تلخي هاي بسيار . شيريني ها و تلخي هايي كه در روزها و شبهاي همه نفس كشانِ زير اين سقف آسمان بلند ،بوده و هست و خواهد بود با كم و بيش تفاوت هايي دركيفيت و كميتشان .
مي دانم ، مي دانم بعد از ۶ ماه آزگار ننوشتن و فقط خواندن ، يك مرتبه بدون مقدمه آمدن و بي مقدمه نوشتن درست مثل اين مي ماند كه كنار بخاري شعله آبي خانه ات ، با استكان چاي قرمز و خوش عطري در دستت نشسته باشي و يكمرتبه هوس كني بروي زير باران بيرنگي كه آن بيرون مثل باران دارد مي باردـ آخر مگر نه اينكه فقط باران شبيه باران است و بس ـ بايستي و چشمها را ببندي و فقط فكر كني به اينكه ، به هيچ چيز ديگري فكر نكني در آن دم ، در آن لحظه .به اينكه فقط يك لحظه به اين لحظه بينديشي .
مگر اشكالي دارد؟ آقا، خانم ، اشكالي دارد كه من اينكار را كرده باشم ؟ باران اگر باران باشد ، كه بود ، كه هست ، كه خواهد بود ، چه اشكالي دارد اگر من از كنار بخاري شعله آبي بلند شوم و چاي قرمز خوش عطر توي نعلبكي را زمين بگذارم و بروم جايي نه چندان دور ، كمي خيس باران شوم ؟ حتي براي چند ثانيه ، براي چند دقيقه ، براي چند ساعت !حتي براي چند روز و شايد هم براي تمام عمر! اشكالي دارد ؟
جوابتان هر چه كه باشد ، من اينكار را كردم . رفتم . رفتم و ماندم و خنديدم و گريستم . اما اينبار برخلاف همه قصه ها و شعرها ، كسي نخواسته بود كه بروم ، كه بمانم ، كه بخندم و... بگريم . فقط من بودم و باران .باران بود و من . صداي باران بود كه صدايم كرد . خواسته باران بود كه خواست بمانم . خنده باران بود كه مرا به خنده واداشت ، و بغض باران بود كه مرا گرياند .

راستي چرا ما اين همه باران باران كرده و مي كنيم ؟

هان!...به من بگوييد چرا ؟..

آهاي آقايان ، آهاي خانمها ، شما كه بي چراغ و با چراغ مي آييد و مي رويد .شما كه باقصه و بي قصه ، با غصه و بي غصه مي آييد و مي رويد . شما كه با داد و بيداد! مي آييد و مي رويد.شما كه نيامده مي رويد و شما كه مي آييد و مانده ايد ، شما بگوييد چرا؟
مگر نه اينكه آب همان آب است و رنگ همان رنگ ؟ پس چرا باران براي حافظ و سعدي و مولانا و نيما و شاملو و فروغ و سهراب و قيصر و شفيعي و مصدق و جلالي و نادر و ... هزاران هزار ديگر كه اسمشان يادم نيست و البته شايد من و تو فرق مي كند ؟ ها!....
شايد هم فرقش در همين فراموشي باشد كه نام آدمها هر چقدر بزرگ باشند يا كوچك ، دير يا زود از يادها مي رود اما باران همان باران است كه بود .ها!؟...
بي مقدمه بگويم ـ اما مگر اينها كه گفتم مقدمه نبود!ـ من خيس بارانم آقايان ، خانمها! باراني در دل شهر كبود .باراني چكيده از ميان انبوه سنگ و آهن و فولاد . باراني نه فرو ريخته از آسمان ، كه برآمده از دلهاي پر مهر ياران.
باراني برآمده از دل پرمهر ياران! باراني كه تنها نقطه اي تا ياران فاصله دارد .
آهاي آقايان!.. من نمي پرسم ، من نمي گويم كه مگر من آشناي شمايم كه مرا به آن سوي كوچه دعوتم مي كنيد ؟
چه ، آشنايي نه به صدا كردن به آنسوي كوچه است و غربت نه به ماندن در اينسوي معبر.
نه رفتن به آنسوي كوچه كه شماآنجاييد سبب وصال است و نه، ماندن در اين سوي برزن دليل فراق.
آقايان ، شمارا قسمتان مي دهم به هر چه كه شايسته ستايش است برايتان ، به من بگوييد مرا چه مي شود وقتی زير باران مي روم. وقتي خيس باران مي شوم . وقتي غرق باران مي شوم؟
به من مي گويند:((هي ! تو كه جويبار ديده اي و به خيالت سرچشمه را يافته اي! هي ، تو كه در بركه اي در آن دوردست بن بست لب تر كرده اي و به گمانت از درياي چيزي كه ديگران آن را ع.ش.ق ناميده اند سيراب شده اي!
هي! خامْ خيال‏‏ِ خوابهايِ پُر‏‎‎ اوهام، هي جوانك ، پسرك ، و هر آنچه نامي كه در آن ك كوچكي دارد! بيدار شو.
حالا زود است برايت تا دم از راه و بيراه و نام و ياد و زلف و مي و ساغر و ع.ش.ق بزني! بيدار شو . بلند شو.حالا حالاها بايد زير باران بروي . خيس باران شوي . غرق باران شوي تا بتواني بارِ ان يارانَِ زيرِ باران را بفهمي.مزمره كني . بچشي. ببويي . لمس كني. حالا حالاها بايد دستت را بگيرند و بلندت كنند و راهيت كنند به مكتب عاشقي پيش پاي كساني كه پيش از تو رفته اند و مانده اند و گريسته اند و مرده اند و هنوز در ع اول مانده اند.
هي ! بلند شو .بيدار شو.))
آقايان ، خانمها ، ياران ...بارانتان را از من دريغ نكنيد . مباد آن روز و روزگاري كه تمناي باران كنم و چشم بر آسمان دلهايتان دوخته ، لب تشنه بازم گردانيد.
مباد!
مباد!
يارب چه چشمه ايست محبت كه من از آن        يك قطره آب خوردم و دريا گريستم
طوفان نوح زنده شد از آب چشم من            با آنكه در غمت به مدارا گريستم

(کوچک همه شما :بانی)

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
baran

سلام .قبل از هر کس بر خود ببار .تو که مملو از عشق و محبتی

baran

آن دل بارانی و مملو از عشق را می شناسم پس نگو که از عشق بيخبری

free_green_bird

با درود بی کران . با چکيده ای از يک نمايش به روز کردم . با نظر خود به مطلب غنا دهيد . /عاشق و آزاده باشيد ./

arshavir

باران دوباره ببار/تشنه يک قطره ام

(arshavir(kiyanoosh

بانی عزيز تو را من چشم در راهم...

الاحقر- بهزاد سارشك

جنگلی عزيز درود----------- در وبلاگ انديشه پويا نام شما را ديدم وخوشحالم که وبلاگتان را خواندم -----فونت ريز نوشته ها چشم من پير مرد را اذيت کرد ---پيروز باشی

free_green_bird

درود بانی عزيز وسنجاب عزيز و چکاوک نازنين ...وبلاگ داريد اما نيستيد!!!!رسم دوستی هم اين گونه نيست ..سالی ماهی يکبار هم سراغی از دوستان نمی گيريد.پيشاپيش سال پر بار و شاد و پربرکتی براتون آرزو می کنم./

k1

سلام رفقا عيدتون مبارک. زمستان هم تمام شد . بانی مطلب زيبايی نوشتيد. سال جديد و وبلاگ جديد. از نو شروع کنيد. داستانهای جنگل تمومی نداره...